خلاصه رمان چینی بند زده
-
تاریخ: 1396/4/1 ساعت: 2:52
خلاصه:تو همه رمانام از یه دختر زیر 24 سال نوشتم این بار از یه زن 28 ساله می نویسم و دختر 7 ساله اش نیکی.... وصال 9 سال پیش عاشق مردی شد و زن بودنش رو مدیون صیغه و عشقش به او مرد بود... که نتیجه اش شد نیکی و مردی که بدون فهمیدن از داشتن نیکی، وصال رو ترک کرد. وصال خودش مرد خونه شد و دخترش رو بزرگ کرد
بهار
-
تاریخ: 1396/4/1 ساعت: 2:52
سلام دوستان خوبم...امشب نمی تونم پستی بذارم. خودم کشتم اینقد فشار آوردم به مغزم اما ذهنم خالیه خالیه...هیچی توش نیست که بنویسم. هرچند تا الان مشغول سفره و کاراش و کارام بودم. فردام کلی مهمون دارم، باید زود کارمو کنم که فردا نخوام عین این دستپاچه ها هی این ور و انور برم. باز معذرت می خوام که امشب پچی
رمان جدید
-
تاریخ: 1396/4/1 ساعت: 2:52
-بر می گردم.نگاهش روی ساختمان سلطنتیشان بخیه خورد.این خانه و تمام اهلش بدهکارش می ماندند....****نفس عمیقی کشید.لبخندش مثل یک تو دهنی حرصی بود.لب زد:من برگشتم.بزودی....❤️
حرف
-
تاریخ: 1396/4/1 ساعت: 2:52
سلام به دوستان بهتر از آب روان...عصر قشنگ و سردیه. پاییز یهو تو این ماه آخری داره هرچی تو چنته داره رو می ریزه بیرون. یکم حرف بزنیم و ان شااله اماده بشیم برای رمان ویرانی. اول اینکه فکر نکنم بتونم خلاصه ی خیلی دقیقی براش بگم. شایدم اصلا خلاصه ای نداشته باشه. ویرانی یه طرح ساده تو ذهنم بود. اما به مر
پست
-
تاریخ: 1396/4/1 ساعت: 2:52
دوستان گل...فدای چشم و چالتون... چرا همتون منظورم من چپکی برداشت کردین. منظورم من اینه که شماهایی که از اول رمان چه اینجا و چه کانالم دنبالم کردینتا اخرشم می تونید بخونید. شرایطی که گفتم برای اون گروه دوستانیه که رمان به نصف رسیده یهو سرو کله شون پیدا میشه. من پستهام به 50% که رسید هم از کانال هم از
پست3/بت سوخته
-
تاریخ: 1396/4/1 ساعت: 2:52
-بفرمایین. قیمت کتاب ها را حساب کرد و جوان پرداخت کرده، از کتابفروشی بیرون رفت. آینه از کیفش چندین ورقه ی لوله شده را بیرون آورد و روی میز هلن گذاشت و گفت:برای هفته دیگه می رسی تحویلشون بدی؟ من قول دادم که سروقت تحویل بدم. هلن دستی به پیشانیش کشید و گفت:سروقت تحویل میدم. آینه صندلی را عقب کشید و خود
پست2/بت سوخته
-
تاریخ: 1396/3/27 ساعت: 18:11
وارد دفتر رضایی شد. رضایی مردی عینکی با قدی کوتاه بود که بخاطر تصادفی که در جوانی داشت یکی از پاهایش کوتاه تر از دیگری بود و باعث شده بود تا آخر عمرش بلنگد. اما آنقدر سخنور بود و قدرت تغییر دادن نظرهای دیگران را داشت که بهترین وکیل این شهر باشد. رضایی از پشت میزش بلند شد و گفت:خوش اومدین جناب کیان پ
پست 1/بت سوخته
-
تاریخ: 1396/3/25 ساعت: 17:09
پاهایش به زمین چسبید. صورتش خشک و سرد بدون اینکه حتی حواسش به اطرافش باشد به سمتش می آمد. اشتباه که نمی کرد؟ چشم هایش احیانا به یک عینک احتیاج نداشت؟ این دختر... آب دهانش را با صدا قورت داد. دست هایش کنار پاهایش مشت شد. لعنت به شیطان! این دختر فقط کمی مشابه اش بود. تا به او برسد دقیق نگاهش کرد. کمی
پست114
-
تاریخ: 1396/3/24 ساعت: 5:25
روی مبل لم داد. فخری خانم زحمت پذیرایی را می کشید. آرین سربه سر بارمان می گذاشت و مریم زور می زد او را به حرف بیاورد. اما دانیال عین همیشه نیامده بود. تعمیرگاه و یکی از ماشین ها که باید عجله ای تعمیر می شد را بهانه کرده بود. خودش می دانست بعد از دوسال اصرار و نبخشیدن آنیل دیگر رویی برای آمدن نداشت.
پست115/ویرانی
-
تاریخ: 1396/3/24 ساعت: 5:25
-چون کنارشی. آرین هم آمد و با انگشت اشاره اش گونه ی یاس را نوازش کرد و گفت:حلال زاده به دایی اش میره، ببین همه چیزش عین منه. بارمان بازوی آرین را کشید و گفت:بکش کن بچه، دخترم به من رفته و بس! آرین به شوخی هایش خندید. نگاهی به مریم انداخت و گفت:دانیال خونه نیست؟ زبانش نمی چرخید که پدر صدایش کند. -بهش
پست116/ویرانی
-
تاریخ: 1396/3/24 ساعت: 5:25
خنده اش آنقدر واقعی بود که بارمان دلش بلرزد. آنیلش بلاخره به آرامش رسیده بود. **************************** آراگل با تاج یک وریش آنقدر زیبا شده بود که فرهود چشم هایش یک لحظه هم از رصد کردنش دست برندارد. آنیل با ذوق، یاس کوچک را به آغوش طناز سپرده بود و با شیطنت یک دختر 20 ساله وسط بود و کم نمی آورد.
پست113/ویرانی
-
تاریخ: 1396/3/22 ساعت: 14:19
بانمک خندید. حامله که شده بود، قیافه ی تپل و دست و پاگیرش آنقدر دلبر شده بود که اگر می توانست همیشه در همین سایز نگه اش می داشت. اما نمی شد. یعنی آنیلش عادت کرده بود به قد کشیده و هیکل موزون با کفش های پاشنه بلند. به قول خودش تپل که می شد شیرین می زد. می خواست قیافه اش تیز بزند نه شیرین! سرراه قبل ا
پست 114/ویرانی
-
تاریخ: 1396/3/22 ساعت: 14:19
ته باغ آنقدر دور از دسترس بود که اگر ذربین هم می انداختی نمی توانستی دید بزنی. آراگل دخترانه هایش را با باز کردن موهایش و کشیدن یقه ی گشادش از روی شانه اش به پایین نشان می داد و دلبری می کرد. فرهود با خنده گفت:خب؟ آراگل بیشتر یقه ی گشادش را از روی شانه اش سر داد و گفت:خب؟ فرهود دستی به ته ریشش کشید
پست112/ویرانی
-
تاریخ: 1396/3/20 ساعت: 14:56
زنگ زده بود ملیکا. آدرس گرفته و مستقیم خودش را به بیمارستان رسانده بود. اما آنقدر دیر کرده بود که ملیکا را درون حیاط بیمارستان کنار مادرش ببیند که زجه می زند. پدرش هم برای کارهای اداریش مابین بیمارستان و سردخانه پیچ و تاب می خورد. دلش سوخت. راضی به مرگ هیچ کس نبود، حتی دشمنش. کنار ملیکا نشست. می دان
پست111/ویرانی
-
تاریخ: 1396/3/19 ساعت: 0:01
حیرتش وقتی بیشتر شد که پیرمرد با آرامش نگاهش کرد. -خوشحالم که سالمی جوون. هومان با خشم گفت:اگه آدمات کارشونو درست انجام داده بودن الان اینجا نبودیم. عموهادی با آرامش به بارمان نگاه کرد و گفت:نمی خواستم بمیری، اونی که باید می مرد، جون داد.انتقام من گرفته شد. بارمان گیج گفت:از چی حرف می زنی؟ اینجا چه
پست110/ویرانی
-
تاریخ: 1396/3/16 ساعت: 0:22
دستش مشت شد. لب زد:به روز سیاه می نشونمتون. کت بهاره اش را تن زد. عمرا اگر کم می آورد. بزنند و بروند بدون تلافی؟! نشانشان می داد وقتی وارد محدوده شیر نر می شوند، عاقبتش چیست؟ از آپارتمانش بیرون زد. گفته بود تا قبل از اینکه به فرودگاه برسد خفتش کنند. زده بود و به راحتی هم می خواست فرار کند. اما کور خ
پست 108/ویرانی
-
تاریخ: 1396/3/15 ساعت: 1:44
برخلاف اصرارxa0 مهرداد و حتی قلدرهای دانیال که می خواستند او زیر نظرشان تا حداقل یک هفته ای مهمان خانه هایشان باشد، آپارتمان خودش را ترجیح می داد. حداقل اینگونه کسی از زیر و بم کارهایی که می خواست انجام دهد خبردار نمی شد. روی تختش دراز کشید و نگاهش را به پنجره ی اتاقش دوخت. آسمان روز با تکه های پراک...
پست109/ویرانی
-
تاریخ: 1396/3/15 ساعت: 1:44
-منم. آنیل صورت تیغ تیغی بارمان را نرم بوسید و گفت:قرار بود مواظب خودت باشی اما نبودی! -از این به بعد هستم. آنیل با یک فشار کوچک خودش را عقب کشید و روبرویش ایستاد. با دوتا اشک، فین فینش بلند شده بود. آب بینی اش را بالا کشید و گفت:فهمیدی کیا بودن؟ انگار اصلا جمله اش را نشنید. خدا بهتر از این هم خلق م
پست102/ویرانی
-
تاریخ: 1396/3/13 ساعت: 21:33
آرین دقیق به پدرش نگاه کرد. حتی استدلال های دانیال هم بچگانه بود. -نوروزخان مجبورم کرد، با هزار جور حیله و کلک پای اون صیغه محرمیت لعنتی تو خواستگاری نشستم.هرچند دلیل اصلی قبول لیلی فرار از فریبا بود.حداقل اینجوری کمتر تو تیررسش بودم. اما دووم نیورد. دست مریم را گرفت و فشرد. -تو مهمونی که چندماه بعد
پست103/ویرانی
-
تاریخ: 1396/3/13 ساعت: 21:33
نمی بخشید. روی چه حسابی ببخشد؟ با زندگیش بازی شد. دانیال با تمام حرف و حدیث پشت سرش، با تمام خون دلی که برای مریم جانش و دردانه پسرش خورده بود، حتی یک بار هم به روی خودش نیاورده بود که دختری دارد. هیچ وقت نگرانش نشده بود. هیچ وقت یادش نکرده بود. پایش را روی گاز گذاشت. تمام حرصش سر پدال بیچاره خالی م