پست24/بت سوخته
-
تاریخ: 1396/5/9 ساعت: 3:44
متعجب به شماره ای که روی صفحه ی دیجیتال تلفن بود نگاه کرد. بانک چه می خواست؟ -بله بفرمایید. -از شماره های که تو پرونده برای تماس قید کردین فقط همین جواب داد. از صدای طلبکارش ابدا خوشش نیامد. هلن گفت:مشکلی پیش اومده؟ -خانم مهلت وامی که برادرتون گرفته بودن خیلی وقته گذشته، خونتون وثیقه ی وام بوده...با
پست23/بت سوخته
-
تاریخ: 1396/5/8 ساعت: 10:32
کمی کنجکاوی می خواست. او هم که ضمینه اش را داشت. در کتش نمی رفت که یک باره این مرد وسط زندگیشان پیدایش شود. تازه، از این رفت و آمدی که با حاجی راه انداخته بود متنفر بود. روی چه حسابی دم به دقیقه جل و پلاسش را خانه ی آنها پهن می کرد؟ کار از کتاب حافظ و دست نویس ها گذشته بود. گاهی تخته نرد بازی می کرد
پست 21/بت سوخته
-
تاریخ: 1396/5/8 ساعت: 0:05
با قدم های پر از تردید، وارد کتابفروشی شد. صدای زنگ نگاهش را به بالا کشاند. آویزی از گوش ماهی ها بود که با باز شدن در بهم می خوردند و صدایشان بلند می شد. صدای هلن به گوشش رسید:بفرمایید. نگاهش پایین آمد و روی هلن افتاد. دختری با پوستی گندمی و چشمانی درشت که ساده لباس پوشیده بود. هرچند سرمه ای که به چ
پست22/بت سوخته
-
تاریخ: 1396/5/8 ساعت: 0:05
این قسمت بازار هیچ وقت نیامده بود. یعنی کاری نداشت که بیاید. راسته ی پارچه فروشی و خیاطی به کارش نمی آمد. ترجیح می داد در بازار بچرخد و لباس های آماده ای که مطابق سلیقه اش بود بخرد تا وقتش را صرف پارچه و خیاطی کند و دست آخر آن چیزی هم که می خواهد نشود. اما این بار فرق می کرد. اتفاقی درون اینترنت طرح
پست20/بت سوخته
-
تاریخ: 1396/5/5 ساعت: 5:59
فصل ششم دقیق نگاهش کرد. لاغرتر و نذارتر از قبل شده بود. با تاسف گفت:چه بلایی سر خودت آوردی؟ هومن دستی به صورتش کشید.خیلی وقت بود از ترسی که درون سلول به سلول تنش رخنه کرده، حتی صورتش را هم اصلاح نکرده بود. لاغر شدنش پیش کش! -با توام، این چه حال و روزیه؟ چرا اینقد خودتو باختی؟ -نبازم؟ با مرگ چند قدم
پست19/بت سوخته
-
تاریخ: 1396/5/4 ساعت: 2:57
پوریا متواضعانه جلو آمد و گفت:حاج آقا، با اجازتون رفع زحمت کنم، وقت دیگه ای مصدق اوقات بشم. حاجی چشم ریز کرد و گفت:مشکلی پیش اومده؟ -کاری پیش اومده که واجبه الان برم، اجازه بدین یه روز دیگه رو برای اومدن هماهنگ کنم. هلن به پررویی و دروغ هایی که می گفت با چشمانی گشاد نگاه می کرد. او دیگر چه کسی بود؟
پست18/بت سوخته
-
تاریخ: 1396/5/2 ساعت: 19:16
خدا حاج بابایش را با این عظمت مهربانیش حفظ کند، البته اگر دیگران از این مهربانی سواستفاده نکنند. سرش را به سمت پوریا چرخاند و گفت:خوش اومدین آقای...؟ پوریا به کنجکاوی هلن پوزخند زد و گفت:متشکرم، رهنما هستم! -بله آقای رهنما. حاج بابا نگاهی به آنها که بنظر می رسید با هم سرجنگ دارند کرد و گفت:همدیگه رو
پست17/بت سوخته
-
تاریخ: 1396/4/30 ساعت: 2:52
پایش را روی گاز گذاشت و با میانبر زدن خودش را به شرکت رساند. امروز زنانه آمده بود با تم روشن، روشن عین آفتاب! خوب پوشیده بود، تابستان را روی سینه اش سنجاق کرده و برای دلخوشی خودش و مردی که می دانست سیب را محض ندایش خاص دوست دارد، عطر سیب را روی ساعدش اسپری کرد. با دستانی که از حرص مشت شده بود سوار آ
پست16/بت سوخته
-
تاریخ: 1396/4/27 ساعت: 4:26
اگر یک درصد هم این مرد به هومن و قتل نریمان ربط داشت، روزگارش را سیاه می کرد. *************************** از سردی و بی تفاوتیش حرصش می گرفت. اصلا درکش نمی کرد. این همه خودداری چه معنی داشت؟ اصلا مگر می شود مرد باشی، به مردانه بودن بنازی و این همه در مقابل زن ها بی تفاوت باشی؟ باشد...مرد باشد...سخت ب
پست14/بت سوخته
-
تاریخ: 1396/4/26 ساعت: 2:29
حاجی دستش را بالا گرفت و گفت:خوبم باباجان، این جوون به موقع منو کنار کشید. هلن مشکوک و پر حرف نگاهش کرد. فراش مسجد قبل از حاجی به سمت موتور سوار رفت. حاج آقا تنهایش گذاشت و به سمت مردی که با موتورش به دیوار خورده رفت. مرد بیچاره سر زانوهایش پاره شده بود و به علت پوشیدن تی شرت، دست هایش روی زمین کشید
پست13/بت سوخته
-
تاریخ: 1396/4/23 ساعت: 1:23
هلن متعجب به مردی که جور خاصی نگاهش می کرد با اخم نگریست و گفت:کارتون آقا؟! انگار یکی او را به سمت سرازیری هول داد. به خودش آمد و گفت:معذرت می خوام. هلن با همان جدیت نگاهش کرد. -آدرس اینجارو بهم دادن گفتن می تونید ترجمه کنید. -بله درسته! از جیب کتش، دفترچه ی دست نویس کوچکی را بیرون آورد و روی پیش خو
پست12/ویرانی
-
تاریخ: 1396/4/21 ساعت: 13:48
فصل پنجم آذر با عصبانیت دستانش را روی میز گذاشت، خودش را به سمت پوریا خم کرد و گفت:داری چیکار می کنی؟ نگو آروم نشستی و رضایی رو فرستادی کاراتو کنه که ابدا باورم نمیشه. پوریا اشاره ای به شاگردش کرد که از طلافروشی بیرون برود. اصلا دوست نداشت وقتی آذر عین همیشه سرزده می آمد و توپش پر است، شاهد بگومگویش
پست11/ویرانی
-
تاریخ: 1396/4/18 ساعت: 12:16
هلن با تمسخر نگاهش کرد. به نظر نمی رسید مرد روبرویش خنگ باشد. چشمان آبی تیره اش که کمی بیش از حد تیز می زد. نوعی جدیت و خشم درون چشمانش سوسو می زد. پوریا با سرگرمی و لبخند کجی گفت:خب؟ هلن بی هوا قدم به جلو گذاشت که پوریا مهلت نداده، دستش را توی سینه اش زد و او را به عقب هل داد. با حرص و خشم غیرعادی
پست10/بت سوخته
-
تاریخ: 1396/4/15 ساعت: 2:43
کنار قبر نشست. دسته گل ارکیده اش را روی قبر گذاشت و نگاهش روی خطاطی نامش هجی شد. لب زد:زود رفتی لعنتی! پسربچه ای با بشکه ای آب از کنارش رد شد که دست تکان داد و گفت:هی پسر! پسر بچه نگاهی استفهام آمیز به او انداخت. از جیبش اسکانس ده تومنی درآورد و گفت:اینو بگیر بیا این قبرو بشور. معمولا روزهایی غیر از
پست9/بت سوخته
-
تاریخ: 1396/4/13 ساعت: 15:05
فصل چهارم از شب قبل بساط آش را علم کرده بودند. حبوبات پخته شده بود و سبزهای پاکxa0 و خورده شده درون دیگه قل قل می کرد. بوی پیاز داغ تمام حیاط را برداشته بود. دخترهای قامیل کم حال شده بودند. اما زینب و هلن درون مجلس نشسته و بقیه برای تسلیت می آمدند. زینب کم مانده بود که باز هم از حال برود. آنقدر شیون...
پست8/بت سوخته
-
تاریخ: 1396/4/11 ساعت: 6:49
-دنبال یه کتابم، یه رمان به اسم فریب! آینه لبخندش را حفظ کرد و گفت:اسم نویسنده رو دارین؟ -نه متاسفانه! این کتاب را ندایش دوست داشت. چندباری که سراغ کتاب را گرفته بود گفتند تمام شده و باید چاپ مجدد شود. زل زد به هلن! شبیه ندایش بود اما نه آنقدر که نتواند تشخیص دهد. یعنی دقیق که می شد ته چهره ی آنها ش
پست7/بت سوخته
-
تاریخ: 1396/4/9 ساعت: 5:16
فصل سوم صدای کفش های پاشنه بلندش سالن بزرگ را پر کرد. مانتوی تابستانه ی نارنجی رنگش با عرقی که کرده بود به کمرش چسبیده بود. با چندش خودش را به کولر رساند و همانجا ایستاد. جمشید با پرستار جوانش از آسانسوری که تازگی برای رفت و آمد راحت تر او، به دستور پوریا در ساختمان تعبیه شده بود، بیرون آمد. آذر با
پست6/بت سوخته
-
تاریخ: 1396/4/7 ساعت: 3:03
زلیخا کنار زینب نشست و بشقاب هندوانه اش را جلویش کشید و گفت:فریده، پس بنیامین کجاست؟ فریده با حرص گفت: باشگاه، هرچی گفتم دعوت خونه ی عموتیم امشب نرو، هی بازو برا من جلو میده و میگه مامان اینارو با باشگاه رفتن ساختم اگه هرروز به یه دلیلی نرم آب میشن میره. زلیخا خنده ی ریزی کرد که زینب گفت:چیکار داری
پست5/بت سوخته
-
تاریخ: 1396/4/5 ساعت: 2:27
در عجیب ترین حالت ممکن از درخشش طلا خوشش می آمد. مادرش که طلاهایش را دورش می انداخت عین ملکه ها می شد. اصلا هم مهم نبود که مردم بگوید عین کولی ها یا تازه به دوران رسیده ها خودش را پر از زرق و برق کرده است. او زنها را اینگونه دوست داشت. برای ندا هم کم نمی گذاشت. برای هر تولد یا مناسبتی برایش تکه ای ط
پست4/بت سوخته
-
تاریخ: 1396/4/3 ساعت: 2:43
با تمام جانش امیدوار بود بتواند هومن را نجات دهد. توان از دست دادن عزیز دیگری را نداشت. ماشین را روشن کرد و به سمت بازار هنر رفت. ****************************** از تاکسی پیاده شد. تیزی آفتاب باعث شد، پلاستیک های خریدش را روی زمین بگذارد و مقنعه اش را کمی جلو بکشد و چشمانش را ریز کند. دیروز بابکِ شیط