پست104/ویرانی - تاریخ: 1396/3/13 ساعت: 21:33
ملیکا تلخ به آنیل نگاه کرد. از وقتی این زن برگشته بود همه چیزش را از دست داد. وگرنه بارمان با تمام بی محبتی 9 سالی که گذشت باز هم شوهرش بود. باز هم او را داشت. هرچند کمرنگ! هرچند بی تفاوت! به سمت آنیل قدم برداشت، دورن چشمانش زل زد و گفت:دزدیدن زندگی دیگران هیچ وقت هنر نبوده! آنیل پوزخندی نثارش کرد و
پست105/ویرانی - تاریخ: 1396/3/13 ساعت: 21:33
بهتر از این نمی شد. مادر داغدار فرهود هم لبخند می زد. پیرزن با اینکه کور بود و چشمش نمی دید اما آراگل و خوش قلبیش را حس کرده بود. انگشتر یاقوت عتیقه ای که در دستش بود و نسل به نسل چرخیده تا روی انگشتش نشسته بود را با رضایت قلبی درآورد و به عنوان نشان درون انگشت آراگل فرو برد و با تمام ضعفش کِل نیمه
پست106/ویرانی - تاریخ: 1396/3/13 ساعت: 21:33
از روی تخت پایین آمد. هنوز ضعف خفیفی درون تنش سوسو می زد. خودش را جلوی در اتاق رساند که پرستار جوان سر رسید. با اخم گفت:تو که باز پاشدی؟ آنیل گوشی تلفنش را به سویش دراز کرد و گفت:ممنونم. پرستار گوشی را گرفت و گفت:هنوز خوب نشدی، چرا بلند شدی؟ -باید برم کنارش، بدون من دووم نمیاره. پرستار نگاه عاقل اند
پست107/ویرانی - تاریخ: 1396/3/13 ساعت: 21:33
اما هنوز شماره نگرفته بود که گوشی درون دستش زنگ خورد. به شماره که دقیق شد فهمید نوید است. این پسر هم معلوم نبود سرش کجا گرم است. خیلی وقت بود خبری از نوید نداشت. هرچند می دانست کار جدید شروین تمام وقتش را پر کرده. جوری که آخرین بار وقتی برای نبودنش گله کرد، صدای خسته اش که تمام شب در استدیو مانده بو
پست93/ویرانی - تاریخ: 1396/3/2 ساعت: 3:18
صدای مرشد گرم به گوش می رسید. ضرب دستش روی طبل آنقدر گیرا بود که پهلوانانی که وارد گود شده بودند میل ها را بالاتر بیندازند و دور بازویشان چرخ بدهند. علی علی که می گفت صدای صلوات بلند می شد. دانیال وسط گود ایستاده بود و کباده می کشید. حاجی عین همیشه ب
پست94/ویرانی - تاریخ: 1396/3/2 ساعت: 3:18
پیرزن برای بار هزارم پرسید:فرهود اینجا چه خبره؟ خونه چرا شلوغه؟ فرهود کلافه به خواهر بزرگترش نگاه کرد. مادر ملیکا جلو آمد. کنار مادرش نشست. دست چروک و پیسه ی پیرزن را گرم در دستش گرفت و گفت:مامان چرا تو این شلوغی نمیری استراحت کنی؟ پیرزن با چشمانی که
تولد دخترم - تاریخ: 1396/3/2 ساعت: 3:18
سلام به همه ی دوستان گل من شرمنده همگی شما که زودتر خبر ندادم.یعنی نتونستم وگرنه روها بی معرفت نیست. دخترم ویانا چهار روز پیش اومد دنیا.من یکم ناخوشم و هنوز سر پا نشدم.دخترمم به مراقبت و من به یادگیری بچه داری نیاز دارم.یکم تحمل کنید بهتر xa0بشم بعدش با دست پر میام.الان واقعا با دردام و بچه ای که هم...
پست95/ویرانی - تاریخ: 1396/3/2 ساعت: 3:18
در را که باز کرد، نگاهش قفل نگاه فرهودی شد که از زور دلتنگی لبخندش غمگین بود و دستانش ناخودآگاه برای آغوش کشیدنش باز شده بود. برگشت، نگاهی به آنیل که روی لبه ی باغچه، کنار درخت خرمالو نشسته و با گوشیش ور می رفت، انداخت، در را کمی روی هم گذاشت و بدون
پست96/ویرانی - تاریخ: 1396/3/2 ساعت: 3:18
فصل بیست و سوم فقط یک هفته به مراسم چهلم مانده بود. فرهود با کمک بارمان تمام وقتشان به استثنایی وقت هایی که در حال سر و سامان دادن به کارهای کارخانه شان بودند، درگیر کارهای چهلم بودند. بلاخره فریبا زن نوروزخان نیکان بود و دختر نعمتی! باید سنگ تمام گذ
پست97/ویرانی - تاریخ: 1396/3/2 ساعت: 3:18
به چشمانش زل زد و گفت:به یه کم آرامش احتیاج داشتم. گارسون به میزشان نزدیک شد. ظرف بستنی را جلوی آنیل گذاشت و با لبخندی آنها را ترک کرد. -اتفاقی افتاده؟ فنجان چایش را برداشت. جرعه ای نوشید و گفت:آنی...این روزا چیزی مشکوکت نکرده؟ آنیل با تعجب نگاهش کرد
پست98/ویرانی - تاریخ: 1396/3/2 ساعت: 3:18
مراسم را سر قبر فریبا برگذار کرده بودند.مادرش خواسته بود.دلیلش هم می ماند پای خودش!با این اوضاع، فرهود و بارمان نگذاشتند کم و کسری باشد.به حرمت بزرگ زادگی فریبا، همه را برای شام به رستوران دعوت کردند.درستش هم این بود.حداقل جلوی حرف و حدیث مردم را می
پست99/ویرانی - تاریخ: 1396/3/2 ساعت: 3:18
سبد گلش پر از رنگ بود. آنیل حتی سلیقه اش هم منحص به فرد بود. به یک رنگ که راضی نشد. اول تابستان بود و او همه ی رنگ های تند را میان دسته گلش به بارمان سفارش داد. تازه گفته بود روبانی که پای سبد گره می زنند حتما صورتی باشد. صورتی همه ی دخترانه هایش را
پست100/ویرانی - تاریخ: 1396/3/2 ساعت: 3:18
نفس ها حبس شد. بهت، هیجان و نگرانی روی جمع سایه انداخت. آنیل وارفته با صورتی که گر گرفته بود بی حال لب زد:بابا! طناز لب گزید و دستانش را با استرس در هم گره کرد. سکوت جمع آنقدر سنگین بود که انگار حتی صدای نفس کشیدن هم نمی آمد. آراگل و آرش از همه جا بی
پست101/ویرانی - تاریخ: 1396/3/2 ساعت: 3:18
-همیشه تغییرات تو زندگی هست. -مصیبت چی؟ نخواستن چی؟ سرنوشتی به مسخرگی سرنوشت من چی؟ اینام تو زندگی همه هست؟ بارمان مقابلش، زانو زد و دستانش را میان دستان خود گرفت و نرم نوازش کرد. -می دونی که هر چیزی فراموش میشه؟ آنیل فقط نگاهش کرد. این مرد همیشه حال
پست شصت/سنگ،کاغذ،قیچی - تاریخ: 1395/8/21 ساعت: 0:33
احسان وارد می شود. البته احسان اژدها نیست که بگم اژدها وارد می شود. مردشورشم بردن پسره ی جلبک. بگم باراد یه گوشمالی بهش بده.
پست شصت و یک/سنگ،کاغذ،قیچی - تاریخ: 1395/8/21 ساعت: 0:33
سلام دوستای گلم. خوبین انشالله؟ اومدم بگم احتمالا از امشب پست ها دوبرابر میشه. چون می خوام تمام سعیمو کنم که تا اول آذر رمان رو تموم کنم بریم سراغ رمان جدید. بهم دلگرمی بدین. هرجای رمان بنظرتون نقدی داره حتما بهم بگید. در بهتر نوشتنش حتما کمکم کنید. امشبم دوتا پست داریم.
پست شصت و دو/سنگ،کاغذ،قیچی - تاریخ: 1395/8/21 ساعت: 0:33
پست دوم امشب... دعا کنید حالم خوب باشه بتونم زیاد بنویسم.
پست شصت و سه/سنگ،کاغذ،قیچی - تاریخ: 1395/8/21 ساعت: 0:33
خوشبختی یعنی بیای وبلاگ روها جون بعد ببینی آپ شده. اونم یه پست دوتا پست پرو پیمون...اوف... من از خودم تعریف نکنم شماها که نمی کنید. امشبم با دوتا پست توپ اومدم. نوش! xa0
پست شصت و چهارم/سنگ،کاغذ،قیچی - تاریخ: 1395/8/21 ساعت: 0:33
دوستان گل... من چندبار گفتم بازم میگم. اگر پستها پاکمیشه چون الارغم اینکه بارها و بارها گفتم این کتاب تموم بشه میره واسه چاپ اما بازم کتاب من دزیده شد و جای دیگه با اسم نویسنده ی دیگه ای منتشر شد. پس لطفا درخواست نکنید که من پستها رو باز بزارم. میگه مار گزیده از ریسمان سیاه و سفید میترسه. حالا شده ح...
پست شصت و پنجم/سنگ،کاغذ،قیچی - تاریخ: 1395/8/21 ساعت: 0:33
سلام. امشب نتونستم بیشتر از یه پست بنویسم. حالم اجازه نداد. انشالله فردا بتونم. به امید یه فردای بهتر از امروز و دیروز.

برچسب‌های مرتبط

پست پنجاه و یکم | صورتکها پست پنجاه وچهارم | صورتک ها پست پنجاه و هشتم | پست چهل و چهارم رمان صورتکها | پست چهل و هشتم | پست چهل و ششم | پست چهل و نهم | رمان صورتکها پست چهل و دوم | صورتکها پست چهل و هشتم | پست سي وپنجم رمان وحشي امادلبر