پست65
-
تاریخ: 1396/7/7 ساعت: 17:16
فصل چهاردهم استرس داشت. می دانست نباید می آمد. این مرد خودش را 20 سال پیش ثابت کرده بود. آمدن و پای حرف های صدمن یک غازش نشستن هیچ فایده ای نداشت. تنها چیزی که در آمدنش قانعش می کرد این بود که مدیون دلش نمی شد. این فرصت هم به تاوان 20 سالی که انتظار کشید. انتظار برای آمدنش و یک توضیح درست و درمان. ج...
پست64
-
تاریخ: 1396/7/4 ساعت: 23:16
رفیعی رفیق سربازیش بود. وقتی جیم می زدند و از زیر نگهبانی دادن دیدبان های سیرجان در می رفتند. یا سر به سر هادی پور که از زور چاقی درست و حسابی نمی توانست رژه برود می گذاشتند. خاطره هایش با رفیعی آنقدر زیاد بود که حالا بتواند کمکش کند. سرباز حضورش را اطلاع داده بود. رفیعی ارباب رجوع داشت. یکی شاکی و ...
پست63
-
تاریخ: 1396/7/3 ساعت: 11:06
-کارش؟ -قاچاق، هرچی! -مواد چی؟ استکان بلندش را به لب هایش نزدیک کرد. هورت پر سروصدایی کشید و گفت:اصل کارش همینه. -اطلاعات می خواد، آدم داری برام جور کنی؟ اوسا نگاهش کرد و گفت:بازم به کیان پور ربط داره؟ -فعلا همه چیز به اون ربط داره. اوسا یونس سرش را چرخاند و رو به یکی از شاگردانش که کنار دیوار با گو...
پست62
-
تاریخ: 1396/6/31 ساعت: 20:23
حیرت زده لب زد:آینه؟! آینه با ذوقش جیغ خفه ای کشید و گفت:قاسم گفته اینقد جیغ جیغو نکن داداشات سر می رسن. بلند خندید و با همان ذوق گفت:هلن ما عقد کردیم، وای...هلن، هلن من زنشم باور می کنی؟ با اینکه بی نهایت از این خبر خوب خوشحال شده بود اما نتوانست عصبانی بودنش از بی خبر رفتنش را مخفی کند. -خدا بکشدت...
پست61
-
تاریخ: 1396/6/29 ساعت: 16:51
پوریا بدون اینکه به او توجه کند در را باز کرد و داخل شد.هر دو لنگه ی در را باز کرد و سوار ماشین شد.هلن با نگرانی به اطرافش نگاه می کرد.خدا آخر و عاقبتش را با این مرد بخیر کند.پوریا با ماشین غول پیکرش بیرون آمد.پیاده شد و گفت:سوار شو.خودش را به سمت در رفت. لنگه های در را بست و به سمت هلنی که انگار تر...
پست55
-
تاریخ: 1396/6/22 ساعت: 15:25
زلیخا ناراضی و عجولانه گفت:نخیر، متشکرم.هلن گاز بزرگی از نان خامه ایش زد و گفت:خاله، سر صلات ظهر، تو این گرما،...رو به شهریار گفت:میریم خونه ی ما.شهریار محترمانه در عقب را باز کرد و گفت:خوشحال میشم.زلیخا با حرص چشم غره ای به هلن رفت.هلن نیش خندی زد و زودتر از زلیخا سوار شود.اصلا حوصله نداشت منتظر ات...
پست56
-
تاریخ: 1396/6/22 ساعت: 15:25
از صبح منتظر بهانه بود که حاج خانم بهانه را به دستش داد. فدای این مادرانه های قشنگش که دلش حتی برای کفتر چاهی ها هم می سوخت وای به حال پوریایی که بیخ گوششان داشت نفس می کشید. شله زرد پخته بود با زعفران و گلاب اضافه! بویش تا هفت فرسخی می رفت. گفته بود زلیخا خودش بیاید. برای خانه ی عمویش هم زنگ زد و ب...
پست57
-
تاریخ: 1396/6/22 ساعت: 15:25
هلن بلاتکلیف به پوریای نگاه کرد به سمت در می آمد. این همه هیجان برای چه بود؟ سیروس بدون اینکه سینی را بگیرد، برگشت، سری برای پوریا تکان داد و داخل شد. چقدر روبرو شدن با این مرد سخت بود. یعنی سخت نبود ها، تازگی سخت شده بود. پوریا جلوی در آمد. نگاهش کرد.عمیق و معنادار! هلن سلام آرامی داد و سینی را مقا...
پست58
-
تاریخ: 1396/6/22 ساعت: 15:25
هلن سرش را به شانه ی پوریا تکیه داد و بریده بریده گفت: کیف...م...xa0xa0xa0xa0 دختر بیچاره در حال جان دادن بود. نباید دست به دست می کرد. -می کشمت کنار دیوار، زور بزن نفس بکشی الان اسپری رو بهت می رسونم. بغلش کرد و او را کنار دیوار تکیه داد. معطل نکرد و به سراغ کیفش که شلخته روی میز افتاده بود رفت. سر...
پست59
-
تاریخ: 1396/6/22 ساعت: 15:25
-زنگ زدم 110، برسن همه چیزو توضیح بده، می دونستی آینه فرار کرده؟ هنوز کمی بی حال بود. پوریا هم که اصول دین می پرسید. -نه، اینقد کله اش خرابه که بخواد کاری بکنی به این و اون نگه. پوریا نگاهی به اطرافش انداخت و گفت:اینجارو نابود کردن. هلن با غم نگاهش را چرخاند. غنچه ای میان گلویش شکفت. -باید بذاریم پل...
پست60
-
تاریخ: 1396/6/22 ساعت: 15:25
با خداحافظی نصف و نیمه ای تماس را قطع کرد و به سمت کتابفروشی رفت. داخل شد. پلیسا مشغول صورت جلسه کردن حرف های هلن و خرابی ها بودند. هلن آدرس برادرهای آینه را داده بود. اما بعید به نظر می رسید بعد از کاری که کرده اند به خانه شان برگردند. خوب شد نوچه کوچیکه ی سیروس تعقیبشان کرد. کار که تمام شد، پلیس ه...
پست52
-
تاریخ: 1396/6/14 ساعت: 2:34
در یک چشم بهم زدن، در ون باز شد، بازوی ناصر را گرفته شد و درون ون کشیده شد. پوریا از زور خشم نعره کشید. ون سرعتش را زیاد کرد و قبل از اینکه آنها برسند، از جا کنده شد و با سرعت رفت. به سمت سیروس و نوچه اش برگشت و با تمام قوا داد زد:یه ماشین بیارین. آنقدر عصبانی بود که اگر کارد می زدی خونش نمی آمد. مر...
پست53
-
تاریخ: 1396/6/14 ساعت: 2:34
فصل دوازدهم -بیا اینجا پسر! هومن سرش را چرخاند و به مردی که خطابش کرده بود نگاه کرد. شناختنش سخت نبود. در این سه ماهی که مهمان زندان شده، از این قماش آدم ها زیادی به پستش خورده بود. این یکی که سردسته شان بود. تصبیح سبز زمردی داشت که مدام دور دستش آن را می چرخاند. سرش را ماشین می کرد به اندازه ای که ...
پست54
-
تاریخ: 1396/6/14 ساعت: 2:34
شهریار خونسرد اما با جدیت گفت:من زن ندارم.زلیخا متعجب نگاهش کرد.-بیا سوار شو، هوا گرمه می رسونمت.با تردید به شهریار نگاه کرد که صدایی مخاطبش قرار داد:خاله!برگشت.از دیدن هلن لب گزید.این وقت ظهر هلن اینجا چه می خواست؟شهریار رد نگاهش را گرفت و به دختر قد بلندی رسید.جا خورد.ندا بود؟نه ندا که زیر خروارها...
پست51
-
تاریخ: 1396/6/7 ساعت: 7:22
این آبی های گستاخ او را می کشت. از خانه بیرون رفت. خدا را شکر که ماشین همراهش بود. سوار شد و بدون معطلی به سمت خانه ی ناصر رفت. خدا کند که خودش باشد. مطمئن بود که هومن بی گناه است. اصلا یک چیزهایی با عقل جور در نمی آمد. شاهدی که مطمئن به قتل است فرار می کند؟! پس به حتم برای هومن یا سلاخی کردن اعتبار...
پست 50
-
تاریخ: 1396/6/5 ساعت: 12:13
به خودش جرات داد و داخل شد. تا به حال وارد این خانه نشده بود. چون به هرکسی اجاره داده می شد همگی خانواده هایی بود که دختر همسن و سال های او نداشتند. برای همین رفت و آمدی هم نداشت. با صدای بلندی گفت:سلام. صدایی که جوابش را بدهد نیامد. با خودش گفت:همین الان اینجا بود، پس کجا رفت؟xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0x...
پست47
-
تاریخ: 1396/6/4 ساعت: 22:56
فصل یازدهمجمشید نگاهی به سرتا پایش انداخت و گفت:تنزل مقام دادی؟روبرویش روی مبل نشست و هلوی رسیده ای را از جامیوه ای برداشت.-ایرادی داره؟پروین همراه مستخدمه از آشپزخانه بیرون آمد.تند تند چیزهایی را برایش می گفت.کارش که تمام شد، مستخدم رفت و خودش، موهای فر شده اش را پشت گوشش فرستاد و به سمت دو مرد زند...
پست48
-
تاریخ: 1396/6/4 ساعت: 22:56
-هزینه کار پونصدتومن شد، با تخفیفش حساب کردم.بگوید یک میلیون؟ مگر مهم بود؟-کارت خونتون کجاست؟هلن متعجب نگاهش کرد.پس چرا عین مشتری های سمجش چانه نزد؟اشاره ای به کارت خوان کرد و گفت:اینجاست.سام بدون معطلی رفت و مبلغ را کارت کشید.فیش را روی دستگاه گذاشت و گفت:می تونید چک کنید.هلن به سراغ فیش رفت، آن را...
پست49
-
تاریخ: 1396/6/4 ساعت: 22:56
خسته بود. چانه زدن با مردمی که برای یک قران دو هزار به پیر و پیغمبر قسم می خوردند تا کتابی که از طرف انتشارات قیمت خورده، تخفیف بگیرند، اعصاب فولادین می خواست. رسیده به سر کوچه شلوغی جلوی در همسایه توجه اش را جلب کرد. تا یادش بود پریروز آقای پرویزی مستاجر قبلی خانه اسباب کشی کرد و رفت. به همین زودی ...
پست46
-
تاریخ: 1396/6/2 ساعت: 10:44
به صندلیش تکیه داد و چرخ خورد سمت پنجره ی بزرگی که پشت سرش بود. آسمان آبی بود و تکه های پراکنده ی ابر عین گل کلم های خندان اینجا و آنجا بازیگوشی می کردند. تمام روز ذهنش پر بود از چشم هایش! بیشتر یک نسکافه ی داغ بود تا دو گوی براق که ترسیده باشد. جسور بود با چاشنی ترسی واضح! ریخت و قیافه اش دیدنی بود...