پست84 - تاریخ: 1396/10/5 ساعت: 1:20
فصل بیستم -هی بچه اعدامی بیا اینجا ببینم. از وقتی حکم اعدامش آمده بود همه کمی مهربانتر شده بودند. سهم غذایشان را می دادند تا پروارتر شود انگار قرار بود گوشت قربانی باشد. تازه از تخت بالا به تخت پایین انتقالش دادند. کسی هم کاری به کارش نداشت. دیگر نه در حمام خفتش می کردند نه در آشپزخانه! حداقل مزین خ...
پست85 - تاریخ: 1396/10/5 ساعت: 1:20
نامه را سفت درون دست مشت شده اش چلانده می شد. بلاخره بر تمام تردیدهایش پیروز شده بود و پاهایش برای رفتن محکم! مقابل خیاطی که ایستاد چشم تاباند تا از پشت پنجره ی شیشه ای بزرگش ببیندش. نبود. هیچ کس پشت چرخ خیاطی قدیمیش ننشسته بود. نگاهش غبار گرفته و دلش بنای ناآرامی گذاشت. وارد مغازه کوچک و جمع و جورش...
پست82 - تاریخ: 1396/9/30 ساعت: 15:34
-هنوز چیزی یادش نیومده؟ دکتر دوباره صفحات پرونده اش را بالا و پایین کرد و گفت:هنوز نه! -اصلا حافظه اش برمی گرده؟ دکتر سر بلند کرد. نمی خواست ناامیدانه حرف بزند اما ظاهر امید چندانی هم به برگشت حافظه اش نبود. -ممکنه تا آخر عمر اینجور باقی بمونه. عصبی از روی صندلی بلند شد. با این وضع هرچه رشته بود پنب...
پست83 - تاریخ: 1396/9/30 ساعت: 15:34
از کنار حاج خانم گذشت و وارد خانه شد. حاجی با ابروهای پیوسته محکم به چپقش پوک زد و به جلویش خیره شد. ************************* با یک دست فرمان را می چرخاند و با دست دیگرش عصبی گوشی را به گوشش چسباند. -چی میگی تو؟ صدای جیغ جیغش درون گوشش زنگ خورد. -میگم خبری ازش نیست، بهم زنگ نمی زنه، حتی یه سر به ای...
پست81 - تاریخ: 1396/9/21 ساعت: 11:51
این حجم دوست داشتن را کجای دل عاشقش می گذاشت؟ پالتویش را تن زد و میان بزرگیش گم شده بود. تمام عطر تنش را یکباره نفس کشید. چقدر بوی مردانگیش خوب بود. سرش را بلند کرد و نگاهش کرد. چهارشانه بود با قدی بلند. پوریا به سمتش چرخید و گفت:نمی خوای بیای؟ هول شده با دو قدم بلند شانه به شانه اش ایستاد و محتاطان...
پست80 - تاریخ: 1396/9/15 ساعت: 0:11
فصل نوزدهم در تاکسی را باز کرد. یک پایش را بیرون گذاشت، کیفش را برداشت که کرایه را حساب کند که ماشینی به سرعت از کنارشان گذشت. سرش را بی توجه بالا آورد. اما همین که ماشین شاسی بلند پوریا را دید اخم هایش در هم فرو رفت. از دیروز و تمام اتفاقاتی که گذشته بود دیگر هیچ خبری از پوریا نداشت. یعنی آفتابی نش...
پست79 - تاریخ: 1396/8/23 ساعت: 18:05
فصل هیجدهم قیافه ی غمگین پروین چیزی نبود که بشود آن را نادیده گرفت. فریده پا روی پا انداخت و گفت:حل میشه پروین جون، نگران چی هستی؟ آذر برای مادرش چشم و ابرو آمد. اما فریده بی تفاوت دستمالی برداشت و گوشه ی لبش کشید. جمشید، نگاهش را از روزنامه ی مقابل
پست77 - تاریخ: 1396/8/16 ساعت: 7:47
سری تکان داد و به سمت خانه ی حاجی رفت. در زد و دست هایش را در جیب شلوارش فرو برده منتظر ایستاد. کسی که در را باز کرد بهشاد بود. پوزخندی تحویلش داد که بهشاد از جلوی در کنار رفت. -حاجی خیلی وقته منتظرته. پوریا با کنایه گفت:داشتم دخترعموت که تو خونه م
پست78 - تاریخ: 1396/8/16 ساعت: 7:47
-چی هست؟ هلن شانه بالا انداخت، پاکت را در جیب کت پوریا هل داد و دیگر نماند. آخرش از دست این دختر دیوانه می شد. همه ی کارهایش بدون پیش بینی بود. تازه مجبورت می کرد در مقابل غیرقابل پیش بینی بودن های خودش، رفتارهای بدون برنامه نشان بدهی. از در خانه بی
پست76 - تاریخ: 1396/8/12 ساعت: 4:41
-میشه حرف بزنیم؟ حرفی نداشت. یعنی وقتی حرف می زد، وقتی نگاهش به شب چشمانش می افتاد، گم می شد. یادش می رفت پوریایی است که باید سفت و سخت باشد. این دختر عملا داشت قاتل برادرش می شد. بدتر از همه آنکه هرکاری می کرد نمی توانست ساده از کنارش بگذرد. احتمال
پست75 - تاریخ: 1396/8/10 ساعت: 15:01
تماسش با رفیعی که قطع شد لبخندی موزی روی لب هایش نشست. سیروس به ستون پشت سرش تکیه داد و گفت:چی شد؟ -گفتم این یارو قسر در میره. سیروس هر دو دستش را به هم کوبید و گفت:اکِ هی! -یه ساعت دیگه آزادش می کنن، آدماتو بفرست تعقیبش کنن. -چطور با این مواد و مشر
پست74 - تاریخ: 1396/8/5 ساعت: 2:39
از پنجره به او که نشسته و چای می خورد خیره شد. نشسته هم قدش از حاجی بلندتر بود. دستی روی دلش گذاشت. چرا این دل آرام نمی گذاشتش؟ مردک راحت نشسته بود انگار نه انگار، او درون حیاط به این سردی قدم می زد و دستبندی که به نظر شاید اصلا ارزشی نداشت را درون د
پست72 - تاریخ: 1396/8/1 ساعت: 17:33
سر عقل می آمد. به حساب دلش هم می رسید که بیخود چشمش دختر مردم را نگیرد. اصلا او را چه به این احساسی بازی ها؟ او مرد کار بود. مردی که برای خانواده اش جان می داد. برای عاشقی ساخته نشده بود. اگر هم مثلا روزی خواست جبر ازدواج را بپذیرد به قول مادرش آذر ک
پست73 - تاریخ: 1396/8/1 ساعت: 17:33
فصل هفدهم مقابلش نشست. پیر شده بود. شاید حدود 60 سال بیشتر! با پرخاش و ته لهجه ی کاشانی گفت:چی می خوای؟ اصلا تو کی هستی؟ با حوصله جواب داد: منو نمی شناسی. -کارت چیه؟ من چرا اینجام؟ اصلا از لحن تندش برآشفته نمی شد. -باید بری زیر نظر یه روانسناس. عصبی
پست71 - تاریخ: 1396/7/27 ساعت: 13:49
فصل شانزدهم بابک که کوچکتر بود همیشه برایش بادبادک درست می کرد. دوتایی روی پشت بام با بادبادک ها بزمی به پا می کردند. حاجی کاری نداشت اما نریمان مدام غر می زد که دختر را چه به این جلف بازی ها. تازه روی پشت بام که به خانه های همسایه دید داشت که دیگر ب
پست70 - تاریخ: 1396/7/22 ساعت: 23:55
پوریا زیر چشمی رفتنش را دنبال کرد. اصلا اهل ناز کشیدن نبود. البته معتقد بود حرفی هم نزده که هلن رو بگیرد و تازه عین بچه های شش ساله قهر هم کند. از پای سفره که کنار کشید و از حاج خانم و زلیخا تشکر کرد. زلیخا متعجب به بشقاب نیمه اش نگاه کرد. با اشتها شروع کرده اما بی میل کنار کشیده بود. سفره جمع شد. ه...
پست68 - تاریخ: 1396/7/20 ساعت: 14:37
اول تا انتهای خیابان را بسته بودند. ماشین ها مجبور بودند برای عبور و مرورشان از میانبر و خیابان پشتی رفت و آمد کنند. زن ها کنار دیوارها ایستاد و بعد از روزه ای که در تکیه گوش داده بودند، حالا درون خیابان ایستاده و به صف زنجیرزنان و یاران امام حسین نگاه می کردند. تعدادی مرد در گریم و آرایش یاران امام...
پست69 - تاریخ: 1396/7/20 ساعت: 14:37
-خاله عاشقی یعنی چی؟ زلیخا به چهره اش نگاه کرد. این همه شور که میان چشمانش به رقص آمده بود مطمئنا دلیلی داشت. شاید دلیلی به واضحی مردی که تازگی آمد و شدهایش در کنار قد و قواره اش زیادی به چشم می آمد. -عشق همینی که تو چشمات داره جون میده. نمی خواست این همه ناشی به نظر برسد که چشمانش همه دار و ندار دل...
پست66 - تاریخ: 1396/7/16 ساعت: 22:18
-فکر نمی کنم بهشتم به قشنگی تو باشه. خنده اش را خورد. -شاعرانه حرف زدن های تو هیچ وقت تمومی نداشت و نداره اما وقت من خیلی وقته تموم شده، اومدم که یه دلیل موجه بشنوم که ببخشم. هنوز یادم نرفته باید خوب باشم، اما اینبار برای خوب بودنم دنبال دلیلیم. -عشق دلیل می خواد؟ پوزخندی روی لب های زلیخا نشست. -رفت...
پست67 - تاریخ: 1396/7/16 ساعت: 22:18
بیرق و پرچم سیاه را همه جا برافراشته بودند. شب به سیاهی محرم دامن زده بود. چادر سیاهش را به سر کشید و همراه حاج خانم منتظر حاج آقا شدند. پیرمرد، کلاه سیاهش را روی سر گذاشت و عصایش که به دیوار تکیه داده را برداشت. تکیه ی محلشان هر سال روضه خوانی داشت و زنجیرزنی. آخر شب با نوحه های یا حسین، شور سینه ز...

برچسب‌های مرتبط

پست پنجاه و یکم | صورتکها پست پنجاه وچهارم | صورتک ها پست پنجاه و هشتم | پست چهل و چهارم رمان صورتکها | پست چهل و هشتم | پست چهل و ششم | پست چهل و نهم | رمان صورتکها پست چهل و دوم | صورتکها پست چهل و هشتم | پست سي وپنجم رمان وحشي امادلبر