پست4/سزار - تاریخ: 1397/9/3 ساعت: 16:16
تقدیم به عشقای صبورم. خیلی وقت بود خبری از دامون و هیوسانگش نبود. گفتم بیارمش وسط!
پست130 - تاریخ: 1397/9/3 ساعت: 16:16
سلام دوستای گلم این هفته به امید خدا بت سوخته تمومه. سزار پستاشو نمی ذارم.به محض اتمام بت سوخته دیگه پشت سر هم سزار می ذارم. فاطمه ی عزیزم سنگ کاغذ قیچی و چینی بندزده کتاب های چاپ شده از من هستن لینک
پست131 - تاریخ: 1397/9/3 ساعت: 16:16
آخرین پست بت سوخته...بریم بغض کنیم. از فردا پست های سزار رو می ذارم. یه هفته وقت دارین بت سوخته رو تموم کنید. xa0
5/سزار - تاریخ: 1397/9/3 ساعت: 16:16
سلام علیکم دلتنگم شدین یا بابت نبودن پست فحشم دادین؟ می دونم قول دادم که بعد بت سوخته پست باشه اما نبوده... اولا اینکه من مهمان دارم دوم اینکه متاسفانه گروهی کتاب بت سوخته رو کامل کپی کردن و حالا هم د
پست7/سزار - تاریخ: 1397/9/3 ساعت: 16:16
سلام به همه ی دوستان گل... می دونم کم پیدام اما باور کنید به شدت شلوغم. تازه باید تو فکر پیدا کردن خونه تا اول ماه هم باشیم. چندتا سوال دوستان داشتن که همین جا جواب میدم. 1-من دوتا رمان چاپ شده از نشر
پست8/سزار - تاریخ: 1397/9/3 ساعت: 16:16
سلام دوستای گلم... خبر دارین رمان مرد وحشی فایلش برای فروش اومده؟ بزوی می ذارم همین جا لینک فروشش رو... مرضیه ی عزیزم من فداتون بشم به خدا پارت گذاری بازنده و شکنجه و فراری دست من نیست. خودشون پارت می
پست9/سزار - تاریخ: 1397/9/3 ساعت: 16:16
سلام سلام. حنا درست میگم اسمتو؟ نق نقو خانم...بفرمایید اینم پست همشم تقدیم به خودت. سه تا رمان فروشی منو تو وبلاگ گذاشته شده. می تونید خیلی راحت خرید کنید و بعدم لینک دانلودش میاد. می دونم پستا دیر به دیره اما بخدا گرفتار خونه پیدا کردن و اسباب کشیم. درکم کنید.ممنونم
پست10/سزار - تاریخ: 1397/9/3 ساعت: 16:16
من تو پست قبلی گفتم گرفتار خونه پیدا کردن و اسباب کشیم. تازه خونه جدید نت نداشت تا ثبت نام کردیم و وصل شد طول کشید. برای همین پستی نبود. تو کانالم هم بیشتر از یه هفته آپ نشد. دیگه توقع ندارین وسط کارت
پست11/سزار - تاریخ: 1397/9/3 ساعت: 16:16
سلام دوستان هر چی بگید حتی فحش من چیزی نمی گم. حق با شماست خیلی بد شدم. پستا خیلی دیر آپ میشه. من گاهی با کانالم لج می کنم که براشون پست نذارم دیگه نمی نویسم.من حق شما رو ادا نکردم. هر حرفی بزنید گردن من از مو باریکرتر. خرده نمیگیرم چون حقمه. به بزرگی خودتون ببخشید. در عوض 30 ص رو براتون آپ کردم.
پست1/سزار - تاریخ: 1397/5/2 ساعت: 19:13
اینم اولین پست رمان سزار... من نظر همه رو می خواما... باشید همگی
پست125 - تاریخ: 1397/5/2 ساعت: 19:13
سلام دوستای گل امروز کمی سردرد دارم اما پستو زود آپ می کنم. xa0
پست126 - تاریخ: 1397/5/2 ساعت: 19:13
چطوریایین دوستان؟ با پست اومدما... حالا سزار رو هم آپ می کنم براتون.
پست2/سزار - تاریخ: 1397/5/2 ساعت: 19:13
اینم پست دوم سزار. فعالیتتون اینقد کمه ادم دیر به دیر پستاشو آپ می کنم. بابا فعال باشین. نه دیگه کنکور هستن نه جام جهانی نه ماه رمضون نه درس و دانشگاه... پ چتونه؟
پست127 - تاریخ: 1397/5/2 ساعت: 19:13
حال ندارم امروز حرف خاصی بزنم. رمان تو سراشیبی تموم شدنه. کم کم رو به پایانیم. هی...
پست128 - تاریخ: 1397/5/2 ساعت: 19:13
سلام علیکم. احتمالا تا دو سه هفته ی دیگه رمان بت سوخته تموم میشه.
پست3/سزار - تاریخ: 1397/5/2 ساعت: 19:13
پست جدید از سزار...
پست8/پیک - تاریخ: 1397/2/8 ساعت: 21:32
چکامه لب هایش را با زبان خیس کرد و با آرامش گفت:-نور چشمی انیسه نور چشمی منم هست.چاووش پوزخندی زد و با جمع کردن حوله از دور گردنش، گفت:-دور زدن ممنوع چکامه!به سمت پله ها تغییر جهت داد. میانه ی راه، سر چکامه را بوسید و ادامه داد:-من میرم بیرون!چکامه به محض رد شدن برادرش، لبخند زنان دست هایش را در هم ...
پست117 - تاریخ: 1397/2/8 ساعت: 21:32
فصل سی و یکمداد کشید: دیگه چیو تو این زندگی کوفتی ازم مخفی کردی ها؟ دیگه چی؟اشاره ای به قد و قامت خودش کرد و گفت: نگام کن مامان، بزرگ شدم، شاخ شمشادت شدم اما محرم اسرارت نشدم که بهم بگی این دختر...اشاره ای به ندای گریان کرد و گفت: خواهرم نیست، که من باید چه خاکی تو سرم بریزم که پسری که کشته شده پسر ...
پست9/پیک - تاریخ: 1397/2/8 ساعت: 21:32
مژگان به کیک تزیین شده که روی کابینت گذاشته بود اشاره کرد و گفت: بسته بندیش کردم، با احتیاط ببرش.-چشم.کیک را برداشت و با خداحافظی گرمی از آشپزخانه بیرون زد.چکامه دم در منتظرش ایستاده بود.-کجایی پس؟-کیک رو آوردم.-ماشین دم در منتظره.************خانه باغی بزرگ در کرج برای جشن آماده شده بود.چراغ های روش...
پست6/پیک - تاریخ: 1397/1/29 ساعت: 22:26
می دانست دخترک را ترسانده بود.حتی قدم هایش را پشت سرش حس می کرد.اما بی توجه مژگان را صدا زد.بلند گفت: مژگان!مژگان با دست هایی که درون دستکش فرو برده بود فوری از اتاق چسبیده به آشپزخانه بیرون آمد و با پشت دست عرق هایش را خشک کرد:-جانم آقا...حضور مانلی را دقیقا پشت سرش حس کرد اما کوچک ترین توجهی خرجش ...

برچسب‌های مرتبط

پست پنجاه و یکم | صورتکها پست پنجاه وچهارم | صورتک ها پست پنجاه و هشتم | پست چهل و چهارم رمان صورتکها | پست چهل و هشتم | پست چهل و ششم | پست چهل و نهم | رمان صورتکها پست چهل و دوم | صورتکها پست چهل و هشتم | پست سي وپنجم رمان وحشي امادلبر