پست115
-
تاریخ: 1397/1/29 ساعت: 22:26
پوریا ماشین را روشن کرد و پا روی گاز فشرد.تا برسند مدام حواسش به هلن بود.برایش مهم هم نبود حاجی و حاج خانم هلن را ببینند یا نه؟وقتی اصلش فاش شده بود چه فرقی می کرد بدانند معشوقه ی پسرشان خواهرش بود.از هلن هم متعجب بود.به نظر می رسید از نظر روحی اصلا حال خوبی ندارد.در حدی که بخاطر شباهتش به ندا چرت و...
پست7/پیک
-
تاریخ: 1397/1/29 ساعت: 22:26
تازه هیکل برنزه ی خاصش...لب گزید.از کی این همه بی حیا شده بود؟نگاهش را روی صورت چاووش سر داد و با عجله گفت: ببخشید.-از فردا لباس فرم بپوش!-چشم.چاووش دقیق نگاهش کرد.آنقدرها هم بدک نبود.کمی هم زبان دراز بود.از آن زبان درازهای پایین شهری که پایش بیفتد خیلی خوب بلد هستند دلبری کنند.-درس می خونی؟-بله آقا...
پست105
-
تاریخ: 1396/12/25 ساعت: 5:05
زلیخا فورا زیر بازویش را گرفت تا تعادلش بهم نخورد.امشب سکته نمی کرد خیلی حرف بود.جمشید سر به زیر بود و شهریار متعجب به جمع خیره بود.حاجی وارفته با صورتی سفید به پروین نگاه می کرد.انگار در این خانه دنیا به آخر رسیده بود.شهریار ویلچر جمشید را به جلو هول داد.حاجی کمرش به دیوار خورد و سست تسبیح از دستش ...
پست106
-
تاریخ: 1396/12/25 ساعت: 5:05
فصل بیست و هفتمبا اصرار پا روی زمین کوبید و گفت: یه مهمونی ساده اس.چشم غره ای به آذر رفت و گفت: نمی بینی کار دارم؟-پوریا اینقد بد نباش، والا یه شب بیای به هیچ جا برنمی خوره.پوریا سر از ورق های جلویش برداشت و گفت: دهن آدمو سرویس می کنی آذر!آذر روی میز پوریا خم شد و با خوشحالی گفت: این یعنی آره؟-بیکار...
پست101
-
تاریخ: 1396/12/5 ساعت: 17:05
درون سینه تکه یخی روی قلبش افتاد.خنکِ خنک!از این حس بهتر سراغ نداشت.-حال خوبم، با تو بهتر میشه دختر!نتوانست جلوی لبخندش را بگیرد.از حال خودش چه بگوید؟
پست100
-
تاریخ: 1396/11/23 ساعت: 23:38
هلن آهانی گفت و به همراه پوریا از پله ها بالا رفت.داخل ساختمان که شدند، تمام خاطرات آن روز به ذهنش هجوم آورد.گرمی مطبوعی زیر پوستش دوید.خودش را کمی جمع و جورتر کرد.بی خیال سوزش عجیب و غریب خراش های روی پایش!سعی کرد نگاهش به نگاه پوریا نیفتد.-برو بشین.دکور همان قبلی بود.تازه به نظر می رسید کمی هم گرد...
پست99
-
تاریخ: 1396/11/21 ساعت: 19:44
اما بی احتیاطی و عجله اش باعث شد، پایش لبه ی دیوار جاخالی بدهد.جیغ خفه اش و تعادلی که بهم خورد.پوریایی که تمام مدت حواسش به اطراف نبود، با این جیغ سر بلند کرد.با دیدن هلن شوکه، به سمتش دوید.اما هلن قبل از اینکه فاجعه ای برای خودش و پوریا به بار بیاورد، با تمام خراش بدی که روی پایش افتاد، خود را جمع ...
پست96
-
تاریخ: 1396/11/19 ساعت: 3:29
باید ندا را به خانه می برد.مادرش بی تابش بود.-کارت درسته.سیروس خندید.-امشب بیا گاراژ اوسا یونس!-میام.بعد از خداحافظی تماس را قطع کرد و جلوی خانه ی باربد ایستاد.دستش رو زنگ نرفته، نگهبان که از دوربین دیده بودش، فورا در را برویش باز کرد و گفت: خوش اومدین آقا، بفرمایید.سری برایش تکان داد و داخل شد.دم غ...
پست97
-
تاریخ: 1396/11/19 ساعت: 3:29
وارد کتابفروشی شد.هنوز هم دختر مورد علاقه اش بود.هنوز هم شبیه ندا بود و جسور.-سلام.هلن کتابی که درون قفسه می گذاشت، را برگرداند و به سمت سام سر چرخاند.با دیدنش فورا اخم کرد.-سلام، بفرمایید.سام گلدان کوچکی که درون دستش بود را روی میز گذاشت.-حس کردم به گل علاقه دارین.اشاره ی نامحسوسی به اطرافش و گل و ...
پست98
-
تاریخ: 1396/11/19 ساعت: 3:29
پارادوکس عجیبی را تجربه می کرد.هم خوشحال بود هم عصبی و غمگین.انگار رو دست خورده باشد.فاجعه جایی بود که با دستان خودش آدمی را کشته بود.قاتل بود، قاتل!سایه این گناه تا آخر عمرش روی دلش سنگینی می کرد.آنقدر که دستی شود، بیخ گلویش بنشیند و آنقدر فشار بدهد که بمیرد.از همین الان ناخوش بود.با ندانم کارهای خ...
پست94
-
تاریخ: 1396/11/13 ساعت: 4:20
دختره ی ورپریده.همیشه ی خدا باید نشان دهد چقدر سرتق و لجباز است.پشت فرمان ماشینش که نشست، گوشی را از جیب شلوارش بیرون کشید.اسم هلن را لمس کرد و گوشی را به گوشش چسباند.بوق خورد تا صدای خسته ی هلن در حالی که نفس نفس می زد به گوشش خورد.-سلام.نوک زبانش آمد بگوید سلام و درد!-چرا صدات اینجوریه؟ کجایی؟-هیچ...
پست95
-
تاریخ: 1396/11/13 ساعت: 4:20
در عوض با دستانش کشتی گرفت.ترجیح می داد ابدا سربه سرش نگذارد.-خودم می تونم کارامو کنم.با چهره ای ترسناک به هلن نگاه کرد.هلن ترجیح داد ابدا نگاهش به نگاه پوریا نیفتد.پاچه می گرفت.خستگی خرید امروز در تنش مانده بود.ابدا دلش نمی خواست دم پرش برود که خستگی تنش ماندگار شود.پوریا خشمش را بر سر پدال گاز خال...
پست93
-
تاریخ: 1396/11/9 ساعت: 2:18
با اشک نگاهشان می کرد. همیشه این دو عکس را داشت. جانش بودند. به حاجی چیزی نمی گفت که غم روی غمش بگذارد. خودش یواشکی می آمد. کنار صندوقچه ی قدیمی می نشست و هر بار عکس ها را در می آورد. یک دل سیر نگاه می کرد و دوباره سر جایش می گذاشت. داغ دیدن چقدر سخت بود. حضور کسی را پشت در حس کرد. همان موقع صدای هل...
پست92
-
تاریخ: 1396/11/5 ساعت: 22:53
صدای زنگ، باعث شد پروین که با صدای بلند داستان زیبایی را برای جمشید می خواند، سرش را بلند کرد.معمولا این ساعت روز کسی نمی آمد و نمی رفت.مگر از قبل هماهنگ کرده باشد.نه اینکه خانه شان قانون یا مقررات خاصی داشته باشد ها...نه اصلا!فقط کسی را زیاد نداشتند که رفت و آمد کنند.دوست و آشنا هم معمولا در مهمانی...
پست91
-
تاریخ: 1396/11/4 ساعت: 1:20
خدا رحم کند فقط پلیس خفتشان نکند. وگرنه جواب حاجی و اعتمادش را چه می داد. نگران بود و این از چشمانی که سوسو می زد کاملا مشخص بود. -بخور تا سرد نشده. لیوان کاغذی را در دستانش گرفت و خیره ی موتور شد. -مال کیه؟ کنارش نشست و بدون اینکه دروغ بگوید گفت: مال یکی از بچه هاس، کلی خاطره ازش داره. لیوان را به ...
پست90
-
تاریخ: 1396/10/27 ساعت: 23:54
تماس را که قطع انگار زیر آوار گیر کرده باشد. چرا یکهو همه چیز بهم ریخته بود. بعد از ماجرای هومن مدام داشت از زمین و آسمان می بارید. خدا به فریاد بعدش برسد. ********************** فصل بیست و دوم پایش را درون فرودگاه گذاشت که دستی دور بازویش حلقه شد. بدون حدس هم می دانست دختر کولی خودش است. بارمان با ...
پست89
-
تاریخ: 1396/10/23 ساعت: 19:28
هلن گیج و منگ از پشت میزش بلند شد. نگاهی به کرکره که پایین آمده بود انداخت. اینجا چه خبر بود؟ اصلا این همه تندی برای چه بود؟ مگر چه شده؟ -من نمی فهمم چی میگی! زبان خوش که حالیش نبود تازه گیج بازی هم در می آورد. با چند قدم بلند به جایی اینکه پشت میز بایستد، میز را دور زد و سینه به سینه ی هلن ایستاد. ...
پست88
-
تاریخ: 1396/10/18 ساعت: 1:19
فصل بیست و یکم برای بردن شناسنامه اش آمده بود. باز یکی یکی از ادارات مزخرف افتاده بود و این مدارک شناسایی باید عین آینه ی دق همه جا همراهش می بود. از پله ها به سرعت بالا رفت. عجیب بود که مادرش و جمشید را درون سالن ندید. این وقت صبح معمولا کنار یکدیگر می نشستند، از آن چای های عطردار می نوشیدند و بر س...
پست87
-
تاریخ: 1396/10/12 ساعت: 4:29
صدای زنگ نگاه جمشید را از روی روزنامه بالا کشید. یکی از خدمتکاران از درون آشپزخانه با عجله به سمت آیفون رفت. جمشید کنجکاوانه نگاهش می کرد. امروز درون خانه تنها بود. پوریا که معلوم نبود این اواخر سرش کجا گرم است! پروین هم با دوستانش بیرون رفته بود. خدمتکار متعجب به سمت جمشید برگشت و گفت:یه آقایی دم د...
پست86
-
تاریخ: 1396/10/6 ساعت: 2:06
پشت میزش نشست. فروشنده اش که مرد جوانی بود با کت و شلوار سورمه ای رنگش پشت پیشخوان ایستاده بود و نمونه ی گوشواره های جدید را به مشتری نشان می داد. خسته از کار شرکت و سری که به زمینی که تازه برای ساخت و ساز خریده ، زده بود، دستی به صورتش کشید. چند مدتی بود که به مغازه ها سرنزده و حساب و کتاب از دستش ...