پست10/بت سوخته

ساخت وبلاگ

کنار قبر نشست.

دسته گل ارکیده اش را روی قبر گذاشت و نگاهش روی خطاطی نامش هجی شد.

لب زد:زود رفتی لعنتی!

پسربچه ای با بشکه ای آب از کنارش رد شد که دست تکان داد و گفت:هی پسر!

پسر بچه نگاهی استفهام آمیز به او انداخت.

از جیبش اسکانس ده تومنی درآورد و گفت:اینو بگیر بیا این قبرو بشور.

معمولا روزهایی غیر از پنج شنبه می آمد.

حوصله ی شلوغی قبرستان و آدم هایی که سر این قبر جمع می شدند را نداشت.

پسربچه از خدا خواسته به سمتش آمد. اسکناس را گرفت و تمام آب را روی قبر خالی کرد و تند تند با دست های کوچکش قبر را نشست، وقتی می رفت یک شاخه ارکیده برداشت و گفت:اینم مال من باشه؟

سام لبخند زد و گفت:مال تو!

پسربچه مردانه با سام دست داد و رفت.

سام با خنده سری تکان داد و گفت:بچه ها چه زود بزرگ میشن.

نگاهش را دوباره به قبر دوخت و فاتحه ای زیر لب داد.

هربار که می آمد دلش آنقدر پر می شد که لب بزند.

-خوبی نامرد؟ جات خوبه؟ رفتی حاجی حاجی مکه؟ به فکر من نبودی به فکر عشقی که براش سینه چاک می دادی چی؟

مکث کرد، بغض همیشگیش را عین یک گردوی سبز درون گلویش بالا و پایین می شد.

-حرفام تکراری شده، هرهفته داری اینارو می شنوی. گفتنشون فایده ای نداره اما این دل صاحب مرده که آروم میشه. ظلم کردی بی وجدان!

ریسه ی چشمش پاره شد.

قطره اشک سرتقی از چشم چپش به پایین سر خورد.

انگشتش را دوبار روی قبر زد و گفت:یادت بمونه من نامردی یادت ندادم که نامرد شدی بی انصاف!

از جایش بلند شد.بیشتر از این طاقت ماندن نداشت.

قدم زنان از قبر دور شد.

مردم فکر می کنند بمیرند جهنم یقه شان را می گیرد.

نمی دانند جهنم حتی خشک شدن یک لبخند هم می تواند باشد.

چرا راه دور رفت؟ جهنم با یک پلک زدن پر اشک هم پیش می آید.

صدای شیونی توجه اش را جلب کرد.

نگاهش به سمت قبری که دورش شلوغ بود، جلب شد.

به نظر می رسید تازه فوت کرده بود.

مادر بیچاره اش!

آهی کشید، می خواست بی تفاوت نگاهش را بگیرد که نبضی زیر گردنش به زق زق افتاد.

دختری با مانتوی سیاه و موهای پریشانی که روی شانه اش رها شده، در حالی که سعی می کرد شال نصفه نیمه اش را روی موهایش نگه دارد، با صورتی خیس تلاش می کرد مادرش را آرام کند.

همزاد پنداری بود؟

این دختر...

لب هایش مبهوتانه تکانی خورد: ندا!

*****************************

با فاصله ایستاد و نگاهش کرد.

صورت پر مویی داشت.

ریش هایش بلند شده و موهایش تا روی شانه اش می آمد.

صورت لاغر و استخوانی داشت.

هرچند هیکلش هم مالی نبود.

چطور با این جثه ی لاغر و زهوار در رفته نریمانی که دوباره هیکلش بود را از پا در آورد؟

می دانست که هیچ چیز غیر ممکنی وجود ندارد.

وقتی پای شرارت به میان می آمد یک پسر بچه ی شش ساله هم می توانست جنایت بزرگی به پای خودش بنویسد.

چادر را کمی بیشتر روی سرش کشید.

باز هم نگاهش کرد.

رنگ پریده بود. شاید هم در این چهار دیواری تنگ مریض شده.

به درک!

کاش می مرد.

اگر قرار بود گول ظاهر این و آن را بخورد باید تسلیم آن وکیل چلاغ خیکی می شد و دیه را به ازای قصاصی که حقشان بود می پذیرفت.

اما عمرا اگر خون نریمانش را به پول می فروخت.

اصلا پول می خواستند برای چه؟

خودش که ترجمه می کرد و وضعش بد نبود.

از قبل کتابفروشی هم خورد و خوراک خانه شان تامین می شد.

حقوق بنیاد شهید هم که به پدرش می رسید.

این دیه میلیونی را بگذارند وقتی هومن بالای دار نفس آخرش را کشید برای زنده بودنش مدرسه بنا کنند.

پوزخندی روی لب آورد.

مردک گستاخ با وعده ی مدرسه و بیمارستان می خواست گولشان بزنند.

تازه به دوران رسیده های احمق!

از روی صندلی بلند شد.

هربار که او را می دید کینه اش بیشتر می شد.

زخمی که روی دلش گذاشته بودند چرک می کرد و انقلابی به اندازه ی انتقام در دلش جوانه می زد.

ته مانده های نگاه غبار گرفته اش را روی تن و بدن هومن ریخت از آنجا بیرون زد.

سرش صدمن شده بود و درون دلش خون می جوشید.

خدا لعنتش کند...

جلوی زندان چادرش را درآورد و درون کیفش چپاند.

صدای بوق و ماشینی که دنده عقب گرفت توجه اش را جلب کرد.

عینک آفتابیش را روی چشمش زد.

آفتاب پدر چشمانش را در می آورد.

مردی که از ماشین پیاده شد اخم هایش را درهم کشید.

-سلام خانوم.

خصمانه نگاهش کرد.

معلوم نبود با خودش چند چند است؟

-فکر کنم منتظر تاکسی هستی، داشتم می رفتم اما تا شمارو دیدم گفتم تا یه جایی برسونمت.

هلن نگاهی به سر تا پایش انداخت.

مردیکه ی جذابِ احمق!

آخر مرد هم این همه خوش پوش و خوش قیافه می شد؟

خشک گفت:متشکرم آقا، فقط یه سوال... شما دقیقا اینجا چی می خوای؟

پوریا موزیانه نگاهش کرد و گفت:رئیسمو رسوندم، رفت داخل گفتن خودشون برمی گردن من برم.

هلن با کنایه گفت:بهت نمیاد یه راننده ی ساده باشی.

پوریا با لبخند گفت:لیسانسمو گذاشتم در کوزه آبشو بخورم.

...
نویسنده : بازدید : 16 تاريخ : پنجشنبه 15 تير 1396 ساعت: 2:43

close
تبلیغات در اینترنت