رویا رستمی و عاشقانه هایش

تعرفه تبلیغات در سایت
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس

جستجوگر

یافته ها در جستجو

    امکانات وب

    برچسب ها

    تماس را که قطع انگار زیر آوار گیر کرده باشد. چرا یکهو همه چیز بهم ریخته بود. بعد از ماجرای هومن مدام داشت از زمین و آسمان می بارید. خدا به فریاد بعدش برسد. ********************** فصل بیست و دوم پایش را درون فرودگاه گذاشت که دستی دور بازویش حلقه شد. بدون حدس هم می دانست دختر کولی خودش است. بارمان با نق و نق و خستگی سفر، کتاب بزرگی زیر بغل داشت و مردانه بدون اینکه دست پدرش را بگیرد کنار او راه می رفت. پسرک 6 ساله از همین الان قلدری می کرد. از همه بدتر حال و هوای ندا بود. رنگ پریده و بی حال بود. شاید هم کمی گیج و ترسیده. اصلا نمی فهمید چرا یکهو پوریا خواسته بود برگردد. دلش عجیب شور میزد. از چیزی که نمی دانست ترس داشت. انگار همه اش منتظر اتفاق ناگواری بود که قرار بود پوریا اعلامش کند. باربد هم که نم پس نمی داد. همه چیز واگذار شده بود به پوریا. پوریایی که در این چند روزه نه جواب تلفن هایش را داده نه تماسی گرفته بود. بیرون از فرودگاه ماشین شخصی باربد به همراه راننده شخصی اش منتظرشان ایستاده بود. راننده در را برایشان باز کرد. خانم ها عقب و باربد کنار راننده نشست. کمی سرش را به عقب برگرداند و گفت: امشب میای خونه ی ما، فردا پوریا میاد دنبالت. ندا فورا گارد گرفت و گفت: میرم خونه، باید مامانمو ببینم. قاصدک به آرامی دست روی دستش گذاشت و گفت: کمی صبور باش دختر! باربد بدون اینکه به ندا توجهی کند
    نویسنده : بازدید : 0 تاريخ : چهارشنبه 27 دی 1396 ساعت: 23:54
    برچسب‌ها :
    هلن گیج و منگ از پشت میزش بلند شد. نگاهی به کرکره که پایین آمده بود انداخت. اینجا چه خبر بود؟ اصلا این همه تندی برای چه بود؟ مگر چه شده؟ -من نمی فهمم چی میگی! زبان خوش که حالیش نبود تازه گیج بازی هم در می آورد. با چند قدم بلند به جایی اینکه پشت میز بایستد، میز را دور زد و سینه به سینه ی هلن ایستاد. -نگفتم این پسره ی لاشی اومد بهم بگو؟ تازه فهمید چه خبر است. انگشت اشاره اش را روی گیچگاه هلن فشار داد و گفت: نگفتم باید بگی؟ گفتم یا نگفتم؟ هلن ترسیده نگاهش کرد. خشن که میشد انگار آدم جدیدی مقابلش ایستاده. هلن هینی کشید و خودش را کمی عقب کشید. پوریا عصبی دستش را پایین انداخت و گفت: نمی دونم چطور جرات کرد بعد بلایی که سرش بود باز پاشه بیاد. -همه فکر کردن یه اتفاقه. پوریا غرید: اگه گفته بودی این اتفاق دوباره تکرار می شد که بفهمن اومدنشون چقدر بدشگون! عصبی که می شد حتی به خرافات هم اعتقاد پیدا می کرد. -چیزی نشده خب؟ داد زد: هلن! جانم در دهانش خشکید. یادش بماند...بعدترها... وقتی چیزی بیشتر از دو سه تا داد زدن و قلدری بینشان بود... کمی بابونه دم کند و کنارش بنشیند. شقیقه اش را ماساژ بدهد و آنقدر حرف های خوب و قشنگ بزند که یادش برود دو سه تا داد زده... کمی قلدری کرده و دست آخر با چند نگاه اشکی رام شده. همه ی دست ها که معجزه نمی کنند. باید خاص باشد و بوی یاس بدهد. نرگس هم قبول است، آن هم این فص
    نویسنده : بازدید : 0 تاريخ : شنبه 23 دی 1396 ساعت: 19:28
    برچسب‌ها :
    فصل بیست و یکم برای بردن شناسنامه اش آمده بود. باز یکی یکی از ادارات مزخرف افتاده بود و این مدارک شناسایی باید عین آینه ی دق همه جا همراهش می بود. از پله ها به سرعت بالا رفت. عجیب بود که مادرش و جمشید را درون سالن ندید. این وقت صبح معمولا کنار یکدیگر می نشستند، از آن چای های عطردار می نوشیدند و بر سر هر مساله ای ساعت ها بحث می کردند. به سمت اتاقش رفت. در را باز کرد صدای جیغ مادرش را شنید. هول شده، دستگیره ی در اتاقش را رها کرد و به سمت اتاق خوابشان رفت. جلوی در که ایستاد، دستش روی دستگیره نشست که صدای ملایم جمشید را شنید. نمی خواست فال گوشش بایستد اما ناخودآگاه انگار چیزی نظرش را جلب کرده باشد، همان جا ایستاد. -آروم باش خانم، نذار صدات تا پایین بره. -چرا حالا بهم میگی جمشید؟ صدای جمشید پر از تردید به گوش رسید. -هنوز خودمم باور نکردم که زنده اس، اصلا مگه میشه؟ از اون دره کسی زنده بیرون نمیاد. کنجکاویش بیشتر شد. از چه کسی حرف می زدند؟ -چطور اینجا رو پیدا کرده؟ -هیچی نمی دونم، فقط فهمیدم اونم چیزی نمی فهمه، گنگ بود، معلوم نبود چی می خواد، فقط می گفت دنبال پروینم. هین کشدار پروین عین یک زنگ خطر بود. پروین مستاصل گفت: جمشید یه فکری کن. -حلش می کنم خانم، نترس، باید ته توی این ماجرا رو در بیارم ببینم از کجا داره آب می خوره. -پروین با التماس گفت: پوریا نباید بفهمه. -نمی فهمه، هنوز که چیزی
    نویسنده : بازدید : 0 تاريخ : دوشنبه 18 دی 1396 ساعت: 1:19
    برچسب‌ها :
    صدای زنگ نگاه جمشید را از روی روزنامه بالا کشید. یکی از خدمتکاران از درون آشپزخانه با عجله به سمت آیفون رفت. جمشید کنجکاوانه نگاهش می کرد. امروز درون خانه تنها بود. پوریا که معلوم نبود این اواخر سرش کجا گرم است! پروین هم با دوستانش بیرون رفته بود. خدمتکار متعجب به سمت جمشید برگشت و گفت:یه آقایی دم در هستن، اصرار دارن پروین خانم رو ببینن. گوش های جمشید زنگ خورد. -درو باز کن بگو بیاد داخل! خدمتکار سر تکان داد و بعد از مکالمه ای کوتاه دکمه را زد. جلوی در نگهبانان به داخل راهنماییش می کردند. جمشید منتظر، روزنامه را کنار گذاشت و دست روی دست به در ورودی خیره شد. کاش پای رفتن داشت. این ویلچر مزخرف بلای جانش شده بود. بلاخره در باز شد و مردی در قاب در ایستاد که جمشید به وضوح یکه خورد. رنگش پرید. برو بر نگاهش کرد. امکان نداشت. خودش به چشم دیده بود که نفس آخرش را کشید. زنده و سرحال؟ مگر می شد. لب زد: پژمان؟! پژمان گنگ به جمشید نگاه کرد. اصلا این مرد ولیچرنشین را نمی شناخت. با قدم هایی سست در حالی که محو زیبایی و مجلل بودن خانه شده بود به سمت جمشید قدم برداشت. جمشید بی حرکت نگاهش می کرد. پژمان روبروی جمشید ایستاد و گفت:خانم خونه نیست قربان؟ جمشید متعجب نگاهش کرد. یعنی او را نشناخته بود؟ -بشین. پژمان متواضعانه نشست. لباس ساده ای به تن داشت. موهایش جوگندمی بود و چهره اش آنقدر چروک داشت که بداند
    نویسنده : بازدید : 0 تاريخ : سه شنبه 12 دی 1396 ساعت: 4:29
    برچسب‌ها :
    پشت میزش نشست. فروشنده اش که مرد جوانی بود با کت و شلوار سورمه ای رنگش پشت پیشخوان ایستاده بود و نمونه ی گوشواره های جدید را به مشتری نشان می داد. خسته از کار شرکت و سری که به زمینی که تازه برای ساخت و ساز خریده ، زده بود، دستی به صورتش کشید. چند مدتی بود که به مغازه ها سرنزده و حساب و کتاب از دستش در رفته بود. به آرامی دفتر ثبت را از کشوی میزش درآورد. تا غروب باید به دو مغازه ی دیگر هم سر می زد. همین که دفتر را باز کرد، گوشیش زنگ خورد. با دیدن شماره ی هلن کنجکاو دکمه ی تماس را زد و گفت:الو، جانم؟ صدای بریده بریده ی هلن آشفته اش کرد. -پوریا... معطل نکرد که هلن حرفش را بزند. پرشتاب از پشت میزش بلند شد و بدون اینکه حرفی به فروشنده اش بزند از مغازه بیرون زد و گفت:چی شده هلن؟ -دارم...نفس کم...میارم... عصبی گفت:کجایی دختر؟ -کیفمو...زدن... با خشم داد زد: پرچونگی نکن لعنتی، بگو کجایی؟ زود باش! -میدون ارتش! -جم نخور، خودمو رسوندم. معطل نکرد، از بازار بیرون زد و با دویدن خودش را به ماشینش رساند. پشت فرمان که نشست با استرس و هیجان زیاده، بدون اینکه حواسش باشد با دنده عقبی که گرفت محکم به ماشین پشت سرش کوبید. عصبی مشتی محکم روی فرمان کوباند. پیاده شد، کارت طلافروشیش را پشت برف پاک زد و بدون اینکه تاخیر کند پشت فرمان نشست و به سمت ارتش راند. مسافت زیادی بود اما باید خودش را می رساند. دختر احم
    نویسنده : بازدید : 0 تاريخ : چهارشنبه 6 دی 1396 ساعت: 2:06
    برچسب‌ها :
    فصل بیستم -هی بچه اعدامی بیا اینجا ببینم. از وقتی حکم اعدامش آمده بود همه کمی مهربانتر شده بودند. سهم غذایشان را می دادند تا پروارتر شود انگار قرار بود گوشت قربانی باشد. تازه از تخت بالا به تخت پایین انتقالش دادند. کسی هم کاری به کارش نداشت. دیگر نه در حمام خفتش می کردند نه در آشپزخانه! حداقل مزین خبر اعدامیش همین ها بود. هنوزم هم می ترسید. اما به پوریا امید داشت. می دانست بخواهد می تواند. همین که دیگر هلن نمی آمد که با نگاهش زجرش دهد یعنی پوریا خواسته بود. به سمت فریدون رفت. فریدون برایش جا باز کرد و گفت:بیا بشین اینجا! کنارش نشست. حیاط شلوغ بود و بعضی ها هم والیبال بازی می کردند. -حکمت کی اجرا میشه؟ -اعتراض گذاشتن، رفته برای دادگاه تجدیدنظر! فریدون دست روی شانه اش گذاشت و گفت:بالا و پایین داره اما ته اش رفتنی هستی، می دونم که میگم، تا رضایت ندن هیچی به هیچی! مثلا می خواست دلداریش بدهد؟ نگاهی سوالی و غم انگیز به او انداخت و بی حرف بلند شود. این روزها ترجیح می داد با کسی هم صحبت نشود. نه حوصله ی نصیحت داشت نه رک بودن هایشان! ترجیح می داد به این فکر کند که پوریا بلاخره نجاتش می دهد. *********************** کنار زلیخا نشست و نگاهی به ساعت دیوار انداخت. ساعت از 9 شب گذشته بود اما خبری از آمدن خانواده ی عمویشان نبود. زلیخا رو به زینب گفت: پس چرا نیومدن؟ حاجی کنار بخاری نشسته بود و تسب
    نویسنده : بازدید : 0 تاريخ : سه شنبه 5 دی 1396 ساعت: 1:20
    برچسب‌ها :
    نامه را سفت درون دست مشت شده اش چلانده می شد. بلاخره بر تمام تردیدهایش پیروز شده بود و پاهایش برای رفتن محکم! مقابل خیاطی که ایستاد چشم تاباند تا از پشت پنجره ی شیشه ای بزرگش ببیندش. نبود. هیچ کس پشت چرخ خیاطی قدیمیش ننشسته بود. نگاهش غبار گرفته و دلش بنای ناآرامی گذاشت. وارد مغازه کوچک و جمع و جورش شد. روی چهارپایه به انتظارش نشست. اما آنقدر نیامد که خسته بلند شد و نامه ی مچاله شده را کنار چرخ خیاطی گذاشت و بیرون زد. پسربچه ای دوان دوان به سمت خیاطی می آمد. با دیدن زلیخا نگاهش کرد و گفت:کاری داشتین؟ -صاحب مغازه کجاست؟ -نیست خانم، گفته مواظب اینجا باشم تا بیاد. -نمیدونی کی میاد؟ -نه! زلیخا با چهره ای گرفته و قدم های شل و وارفته به سمت انتهای بازار رفت. پسربچه جلوی خیاطی ایستاد و خیره نگاهش کرد. آنقدر نگاهش کرد که زلیخا رفته بود. داخل خیاطی شد که شهریار در حالی که درون پالتویش گم شده، وارد شد و پسربچه با خوشرویی سلام داد. شهریار پالتو را درآورد و به چوب لباسی پشت سرش زد و پشت چرخ خیاطی اش نشست. امروز کلی کار داشت. یک کت و شلوار دامادی بود که باید آمده می کرد یکی هم کت و شلوار مشتری همیگیش آقای سرمدی! همین ها تا شب وقتش را می گرفت. اما تا دست برد به سمت چرخ نگاهش به کاغذ زرد رنگ افتاد. انگار حس کرد این کاغذ چقدر آشناست فورا آن را برداشت و باز کرد. با دیدن خطوط، پلکش پرید. فورا رو به
    نویسنده : بازدید : 0 تاريخ : سه شنبه 5 دی 1396 ساعت: 1:20
    برچسب‌ها :
    -هنوز چیزی یادش نیومده؟ دکتر دوباره صفحات پرونده اش را بالا و پایین کرد و گفت:هنوز نه! -اصلا حافظه اش برمی گرده؟ دکتر سر بلند کرد. نمی خواست ناامیدانه حرف بزند اما ظاهر امید چندانی هم به برگشت حافظه اش نبود. -ممکنه تا آخر عمر اینجور باقی بمونه. عصبی از روی صندلی بلند شد. با این وضع هرچه رشته بود پنبه می شد. -آقای... به سمتش برگشت و گفت:کیان پور هستم. دکتر از پشت میزش بلند شد و گفت:کمی ببردیش به خاطراتی که با همسر و بچه هاش داشته. شاید اینجوری چیزهایی براش تداعی بشه. می خواست اجل جان پروین و پوریا شود آنوقت از تداعی و این مسخره بازی ها حرف می زد؟ -کار دیگه ای... -متاسفانه راه حل دیگه ای نداره. عصبی دستی به موهایش کشید. باز هم لرزش دست هایش برگشته بود. -ممنونم دکتر. از اتاق دکتر بیرون آمد. خدا لعنت کند تمام ایل و تبار کیان پورهای لعنتی را! باید نقشه ی جدیدتری می کشید. محال بگذارد نفس راحتی بکشند. بازی هومن کمشان بود. ذره ذره جانشان را می گرفت. گوشیش را از جیب شلوارش بیرون آورد و شماره ی نخعی را گرفت. همین که تمام وصل شد فورا گفت:به توسل بگو فوری می خوام ببینمش. ********************** بعد از چند روز هنوز نامه را باز نکرده بود. ترس گنگی تنش را مور مورد می کرد. دلش نمی خواست تصورات و خواب هایی که برای شهریار دیده بود با این نامه خراب شود. این همان شهریاری است که 20 سال پیش رهایش کرد و
    نویسنده : بازدید : 0 تاريخ : پنجشنبه 30 آذر 1396 ساعت: 15:34
    برچسب‌ها :
    از کنار حاج خانم گذشت و وارد خانه شد. حاجی با ابروهای پیوسته محکم به چپقش پوک زد و به جلویش خیره شد. ************************* با یک دست فرمان را می چرخاند و با دست دیگرش عصبی گوشی را به گوشش چسباند. -چی میگی تو؟ صدای جیغ جیغش درون گوشش زنگ خورد. -میگم خبری ازش نیست، بهم زنگ نمی زنه، حتی یه سر به اینترنت نزده ببینم چه خبره؟ کلافه وارد خیابان اصلی شد و گفت:میگی چیکار کنم؟ -پوریا پاشم میام. -تو غلط می کنی، هی هیچی نمی گم سر خود برای خودت نقشه می کشی. با بغض گفت:تو نمی فهمی. نه، خیلی چیزها را نمی فهمید وگرنه آخر و عاقبتش که این نمی شد. -خودم درستش می کنم. -می دونی از کی داری میگی درستش می کنم؟ -یه اسمی، آدرسی، کوفتی ازش بهم بده، زیر زمینم باشه پیداش می کنم. بی طاقت گفت: می فرستم برات، هر چی بشه بهم میگی دیگه؟ -سرمو بردی، گفتم باشه! هنوز هم خیالش راحت نشده بود. به نزدیک خانه ی حاجی که رسید گفت:قطع می کنم، کار دارم، آدرس، تلفن، اسم و رسمشو بهم بده پیداش می کنم خبرت می کنم. صدایش ملایم آمد: ممنون. پوریا بدون انعطاف تماس را قطع کرد. وارد کوچه شد و جلوی درب خانه ی حاجی روی ترمز زد. ماشین را خاموش کرد، همین که در را باز کرد و یک پایش را بیرون گذاشت، دستی ناغافل روی شانه اش نشست. سر چرخاند. با دیدن بهشاد پوزخندی زد و پیاده شد. در را محکم بهم کوبید. بهشاد با تمسخر و حس پیروزمنشی نگاهش کرد و
    نویسنده : بازدید : 0 تاريخ : پنجشنبه 30 آذر 1396 ساعت: 15:34
    برچسب‌ها :
    این حجم دوست داشتن را کجای دل عاشقش می گذاشت؟ پالتویش را تن زد و میان بزرگیش گم شده بود. تمام عطر تنش را یکباره نفس کشید. چقدر بوی مردانگیش خوب بود. سرش را بلند کرد و نگاهش کرد. چهارشانه بود با قدی بلند. پوریا به سمتش چرخید و گفت:نمی خوای بیای؟ هول شده با دو قدم بلند شانه به شانه اش ایستاد و محتاطانه پرسید: اینجا چه خبره؟ پوریا ترسناک نگاهش کرد، آمد حرفی بزند که عصبی رو برگرداند و زیر لب گفت:استغفرالله. زودتر از هلن از اتاق بیرون زد. هلن با حرص با خودش گفت:ته اش که چی؟ هر چی مخفی کنی آخرش کشفت می کنم. به دنبال پوریا از اتاق بیرون رفت. پوریا کنار در اتاقی با سیروس حرف می زد. این مرد جوان خوش خنده را نمی شناخت غیر از همان یکی دو باری که درون خانه ی پوریا دیده بودش! حتما کی از دوستانش بود دیگر! برایش مهم نبود. اما این آمدن شک برانگیز مهم بود. یعنی همه اش حس می کرد چیزهایی دارد زیر گوشش اتفاق می افتد که مستقیم یا غیرمستقیم ممکن است به او ربط داشته باشد. شاید هم اشتباه می کرد. اما اگر یکبار پوریا عین آدم با او حرف می زد شاید شیطان در جلدش نمی رفت که مدام با روش های غیرمتعارف خودش دنبال فهمیدن باشد. به سمتش رفت که ناگهان دری با شتاب باز شد و مردی کوتاه قد اما توپر بیرون آمد و گفت:آقا سیروس، ناصر حالش خراب شد. سیروس و پوریا معطل نکرده پشت سرش داخل اتاق شدند. هلن هم کنجکاوانه با احتیاط به
    نویسنده : بازدید : 0 تاريخ : سه شنبه 21 آذر 1396 ساعت: 11:51
    برچسب‌ها :
    اخبار و رسانه هاهنر و ادبیاترایانه و اینترنتعلم و فن آوریتجارت و اقتصاداندیشه و مذهبفوتو بلاگوبلاگ و وبلاگ نویسیفرهنگ و تاریخجامعه و سیاستورزشسرگرمی و طنزشخصیخانواده و زندگیسفر و توریسمفارسی زبان در دیگر کشورها