رویا رستمی و عاشقانه هایش

تعرفه تبلیغات در سایت
 -نمی خوام باهات حرف بزنم. پوریا نزدیکش شد و گفت: مجبوری. نگاهش ا&#
نویسنده : بازدید : 13 تاريخ : دوشنبه 28 خرداد 1397 ساعت: 4:56
چکامه لب هایش را با زبان خیس کرد و با آرامش گفت:-نور چشمی انیسه نور چشمی منم هست.چاووش پوزخندی زد و با جمع کردن حوله از دور گردنش، گفت:-دور زدن ممنوع چکامه!به سمت پله ها تغییر جهت داد. میانه ی راه، سر چکامه را بوسید و ادامه داد:-من میرم بیرون!چکامه به محض رد شدن برادرش، لبخند زنان دست هایش را در هم فرو برد و زیر لب گفت:-اینه!به سمت آشپزخانه راه افتاد و اینبا
نویسنده : بازدید : 2 تاريخ : شنبه 8 ارديبهشت 1397 ساعت: 21:32
فصل سی و یکمداد کشید: دیگه چیو تو این زندگی کوفتی ازم مخفی کردی ها؟ دیگه چی؟اشاره ای به قد و قامت خودش کرد و گفت: نگام کن مامان، بزرگ شدم، شاخ شمشادت شدم اما محرم اسرارت نشدم که بهم بگی این دختر...اشاره ای به ندای گریان کرد و گفت: خواهرم نیست، که من باید چه خاکی تو سرم بریزم که پسری که کشته شده پسر عموی خودمه؟پروین با صورت گریان و سر به زیر کنار جمشید نشسته
نویسنده : بازدید : 2 تاريخ : شنبه 8 ارديبهشت 1397 ساعت: 21:32
مژگان به کیک تزیین شده که روی کابینت گذاشته بود اشاره کرد و گفت: بسته بندیش کردم، با احتیاط ببرش.-چشم.کیک را برداشت و با خداحافظی گرمی از آشپزخانه بیرون زد.چکامه دم در منتظرش ایستاده بود.-کجایی پس؟-کیک رو آوردم.-ماشین دم در منتظره.************خانه باغی بزرگ در کرج برای جشن آماده شده بود.چراغ های روشن دم در و درخت های میوه و تزئینی درون باغ مانلی را هیجان زده
نویسنده : بازدید : 2 تاريخ : شنبه 8 ارديبهشت 1397 ساعت: 21:32
می دانست دخترک را ترسانده بود.حتی قدم هایش را پشت سرش حس می کرد.اما بی توجه مژگان را صدا زد.بلند گفت: مژگان!مژگان با دست هایی که درون دستکش فرو برده بود فوری از اتاق چسبیده به آشپزخانه بیرون آمد و با پشت دست عرق هایش را خشک کرد:-جانم آقا...حضور مانلی را دقیقا پشت سرش حس کرد اما کوچک ترین توجهی خرجش نکرد.-تمرینات فشرده دارم. معجون مخصوصم رو آماده کن تا ده دقی
نویسنده : بازدید : 6 تاريخ : چهارشنبه 29 فروردين 1397 ساعت: 22:26
پوریا ماشین را روشن کرد و پا روی گاز فشرد.تا برسند مدام حواسش به هلن بود.برایش مهم هم نبود حاجی و حاج خانم هلن را ببینند یا نه؟وقتی اصلش فاش شده بود چه فرقی می کرد بدانند معشوقه ی پسرشان خواهرش بود.از هلن هم متعجب بود.به نظر می رسید از نظر روحی اصلا حال خوبی ندارد.در حدی که بخاطر شباهتش به ندا چرت و پرت بگوید.خدا لعنتش کند.همه این ها بخاطر خودش بود.رسیده به
نویسنده : بازدید : 1 تاريخ : چهارشنبه 29 فروردين 1397 ساعت: 22:26
تازه هیکل برنزه ی خاصش...لب گزید.از کی این همه بی حیا شده بود؟نگاهش را روی صورت چاووش سر داد و با عجله گفت: ببخشید.-از فردا لباس فرم بپوش!-چشم.چاووش دقیق نگاهش کرد.آنقدرها هم بدک نبود.کمی هم زبان دراز بود.از آن زبان درازهای پایین شهری که پایش بیفتد خیلی خوب بلد هستند دلبری کنند.-درس می خونی؟-بله آقا.-چی؟-حقوق!چاووش تیز ابرویش را بالا فرستاد.-چیزیم حالیته؟مان
نویسنده : بازدید : 2 تاريخ : چهارشنبه 29 فروردين 1397 ساعت: 22:26
زلیخا فورا زیر بازویش را گرفت تا تعادلش بهم نخورد.امشب سکته نمی کرد خیلی حرف بود.جمشید سر به زیر بود و شهریار متعجب به جمع خیره بود.حاجی وارفته با صورتی سفید به پروین نگاه می کرد.انگار در این خانه دنیا به آخر رسیده بود.شهریار ویلچر جمشید را به جلو هول داد.حاجی کمرش به دیوار خورد و سست تسبیح از دستش افتاد.پروین بغض زده با صورتی گریان و شرمنده نگاهش پایین بود.
نویسنده : بازدید : 4 تاريخ : جمعه 25 اسفند 1396 ساعت: 5:05
فصل بیست و هفتمبا اصرار پا روی زمین کوبید و گفت: یه مهمونی ساده اس.چشم غره ای به آذر رفت و گفت: نمی بینی کار دارم؟-پوریا اینقد بد نباش، والا یه شب بیای به هیچ جا برنمی خوره.پوریا سر از ورق های جلویش برداشت و گفت: دهن آدمو سرویس می کنی آذر!آذر روی میز پوریا خم شد و با خوشحالی گفت: این یعنی آره؟-بیکار نیستم آذر!آذر عصبی لب زیرینش را جوید و گفت: برای عالم و آدم
نویسنده : بازدید : 1 تاريخ : جمعه 25 اسفند 1396 ساعت: 5:05
درون سینه تکه یخی روی قلبش افتاد.خنکِ خنک!از این حس بهتر سراغ نداشت.-حال خوبم، با تو بهتر میشه دختر!نتوانست جلوی لبخندش را بگیرد.از حال خودش چه بگوید؟
نویسنده : بازدید : 23 تاريخ : شنبه 5 اسفند 1396 ساعت: 17:05

فهرست وبلاگ