رویا رستمی و عاشقانه هایش

تعرفه تبلیغات در سایت
می دانست دخترک را ترسانده بود.حتی قدم هایش را پشت سرش حس می کرد.اما بی توجه مژگان را صدا زد.بلند گفت: مژگان!مژگان با دست هایی که درون دستکش فرو برده بود فوری از اتاق چسبیده به آشپزخانه بیرون آمد و با پشت دست عرق هایش را خشک کرد:-جانم آقا...حضور مانلی را دقیقا پشت سرش حس کرد اما کوچک ترین توجهی خرجش نکرد.-تمرینات فشرده دارم. معجون مخصوصم رو آماده کن تا ده دقی
نویسنده : بازدید : 0 تاريخ : چهارشنبه 29 فروردين 1397 ساعت: 22:26
برچسب‌ها :
پوریا ماشین را روشن کرد و پا روی گاز فشرد.تا برسند مدام حواسش به هلن بود.برایش مهم هم نبود حاجی و حاج خانم هلن را ببینند یا نه؟وقتی اصلش فاش شده بود چه فرقی می کرد بدانند معشوقه ی پسرشان خواهرش بود.از هلن هم متعجب بود.به نظر می رسید از نظر روحی اصلا حال خوبی ندارد.در حدی که بخاطر شباهتش به ندا چرت و پرت بگوید.خدا لعنتش کند.همه این ها بخاطر خودش بود.رسیده به
نویسنده : بازدید : 0 تاريخ : چهارشنبه 29 فروردين 1397 ساعت: 22:26
برچسب‌ها :
تازه هیکل برنزه ی خاصش...لب گزید.از کی این همه بی حیا شده بود؟نگاهش را روی صورت چاووش سر داد و با عجله گفت: ببخشید.-از فردا لباس فرم بپوش!-چشم.چاووش دقیق نگاهش کرد.آنقدرها هم بدک نبود.کمی هم زبان دراز بود.از آن زبان درازهای پایین شهری که پایش بیفتد خیلی خوب بلد هستند دلبری کنند.-درس می خونی؟-بله آقا.-چی؟-حقوق!چاووش تیز ابرویش را بالا فرستاد.-چیزیم حالیته؟مان
نویسنده : بازدید : 0 تاريخ : چهارشنبه 29 فروردين 1397 ساعت: 22:26
برچسب‌ها :
زلیخا فورا زیر بازویش را گرفت تا تعادلش بهم نخورد.امشب سکته نمی کرد خیلی حرف بود.جمشید سر به زیر بود و شهریار متعجب به جمع خیره بود.حاجی وارفته با صورتی سفید به پروین نگاه می کرد.انگار در این خانه دنیا به آخر رسیده بود.شهریار ویلچر جمشید را به جلو هول داد.حاجی کمرش به دیوار خورد و سست تسبیح از دستش افتاد.پروین بغض زده با صورتی گریان و شرمنده نگاهش پایین بود.
نویسنده : بازدید : 0 تاريخ : جمعه 25 اسفند 1396 ساعت: 5:05
برچسب‌ها :
فصل بیست و هفتمبا اصرار پا روی زمین کوبید و گفت: یه مهمونی ساده اس.چشم غره ای به آذر رفت و گفت: نمی بینی کار دارم؟-پوریا اینقد بد نباش، والا یه شب بیای به هیچ جا برنمی خوره.پوریا سر از ورق های جلویش برداشت و گفت: دهن آدمو سرویس می کنی آذر!آذر روی میز پوریا خم شد و با خوشحالی گفت: این یعنی آره؟-بیکار نیستم آذر!آذر عصبی لب زیرینش را جوید و گفت: برای عالم و آدم
نویسنده : بازدید : 0 تاريخ : جمعه 25 اسفند 1396 ساعت: 5:05
برچسب‌ها :
درون سینه تکه یخی روی قلبش افتاد.خنکِ خنک!از این حس بهتر سراغ نداشت.-حال خوبم، با تو بهتر میشه دختر!نتوانست جلوی لبخندش را بگیرد.از حال خودش چه بگوید؟
نویسنده : بازدید : 13 تاريخ : شنبه 5 اسفند 1396 ساعت: 17:05
برچسب‌ها :
هلن آهانی گفت و به همراه پوریا از پله ها بالا رفت.داخل ساختمان که شدند، تمام خاطرات آن روز به ذهنش هجوم آورد.گرمی مطبوعی زیر پوستش دوید.خودش را کمی جمع و جورتر کرد.بی خیال سوزش عجیب و غریب خراش های روی پایش!سعی کرد نگاهش به نگاه پوریا نیفتد.-برو بشین.دکور همان قبلی بود.تازه به نظر می رسید کمی هم گرد و خاک روی وسایل نشسته.-کسی نمیاد اینجا؟-معمولا نه!زیر لبی انگار با خودش حرف می زد لب زد: برای همینه که کثیفه.از جیب مانتویش دستمال کاغذی درآورد.روی مبل چرم را تمیز کرد و نشست.پوریا بی حرف به سمتش آمد.جلوی پایش زانو زد و پلاستیک را کنارش گذاشت.هلن متعجب نگاهش می کرد.تا دست پوریا به سمت پاچه ی شلوارش رفت فورا دستش را روی پایش گذاشت و گفت: خودم می تونم.پوریا مغرورانه بلند شد.پلاستیک را به دستش داد و گفت: نگاه می کنم تو کابینت چای بود درست می کنم.نفس راحتی کشید.همین مانده بود که پاچه اش هم هی بالا برود.چلاغ که نبود خودش می بست.با دور شدن پوریا، پاچه ی شلوارش را بالا زد.شیشه ی الکل سفید را باز کرد و روی پایش کمی ریخت.سوزش شدیدش عین نیش عقرب بود.حس کرد دارد به خودش می پیچد.اما جیکش هم در نیامد.ابدا نمی خواست دختر ضعیف و مردنی باشد.فورا با باند پایش را بست و پاچه ی شلوارش را پایین انداخت.نفس راحتی کشید و به سمت پوریا چرخید.درون کابیت ها به دنبال چیزی بود.بلند شد و به سمتش رفت.-می خوای کمکت کنم
نویسنده : بازدید : 5 تاريخ : دوشنبه 23 بهمن 1396 ساعت: 23:38
برچسب‌ها :
اما بی احتیاطی و عجله اش باعث شد، پایش لبه ی دیوار جاخالی بدهد.جیغ خفه اش و تعادلی که بهم خورد.پوریایی که تمام مدت حواسش به اطراف نبود، با این جیغ سر بلند کرد.با دیدن هلن شوکه، به سمتش دوید.اما هلن قبل از اینکه فاجعه ای برای خودش و پوریا به بار بیاورد، با تمام خراش بدی که روی پایش افتاد، خود را جمع و جور کرد.عقب که کشید پوریا زنگ دار و پر از اخطار گفت:همونجا وایسا.هیجان و ترسی که هلن با این کارش به جانش تزریق کرده ، تمام اعصابش را بهم ریخته بود.خصوصا که چند دقیقه با سیروس حرف زده بود.رسیده به سرنخ مهمی، کلاف از دستش در رفته بود.همین باعث شده بود باز چند پله عقب بیفتد.سریع وارد ساختمان شد.از پله ها بالا رفت.دریچه را باز کرد.روی پشت بام که آمد، هلن نبود.در آخرین لحظه صدای دویدنش را شنید.دستش مشت شد.ابدا از این بچه بازی ها خوشش نمی آمد.گوشیش را در دستش چلاند.برایش پیام داد: فقط ده دقیقه وقت داری بیای بیرون، تو ماشین منتظرتم.برگشت.وارد راه پله شد و دریچه را بست.از پله ها پایین رفت.آماده بود خیره سر چیزی بردارد و برود.اما مگر این دختر اعصاب برایش می گذاشت؟با این طرز عقب کشیدنش مطمئن بود بلایی بر سر پایش آورده.کلافه و عصبی از خانه بیرون آمد.کم دلتنگش بود.تازه به جای رفع دلتنگی باید سرزنشش می کرد.پشت فرمان نشست و رویش ضرب گرفت.چند زن چادری در حالی که باهم پچ پچ می کردند از کنار ماشین گذشت
نویسنده : بازدید : 3 تاريخ : شنبه 21 بهمن 1396 ساعت: 19:44
برچسب‌ها :
باید ندا را به خانه می برد.مادرش بی تابش بود.-کارت درسته.سیروس خندید.-امشب بیا گاراژ اوسا یونس!-میام.بعد از خداحافظی تماس را قطع کرد و جلوی خانه ی باربد ایستاد.دستش رو زنگ نرفته، نگهبان که از دوربین دیده بودش، فورا در را برویش باز کرد و گفت: خوش اومدین آقا، بفرمایید.سری برایش تکان داد و داخل شد.دم غروبی بود و از همان دم هم صدای قلدری های بارمان را می شنید.این پسربچه ی شیطان درست کپی پدرش بود.هرچیزی که می خواست به دست می آورد.نمی شد هم زور خرج می کرد.وارد خانه شد که صدای داد بارمان را شنید: مامان گفتم نمیرم، هرکاری می خوای بکن.خنده ای روی صورتش پخش شد.قاصدک مستاصل وسط سالن ایستاده بود و توبیخ گرایانه نگاهش می کرد.باربد هم کاملا خونسرد، پا روی پا انداخته بود و با لب تابش ور می رفت.-سلام.قاصدک و باربد نگاهش کردند.بارمان پشت چشمی برای مادرش نازک کرد و با تخسی سلامی به پوریا داد و گفت: امشب ه راننده بگین منو ببره خونه ی عمو کیوان.باربد از جایش بلند شد و گفت: بسه بارمان، بهتره به حرف مامانت گوش کنی.بارمان با قهر پا روی زمین کوباند و از پله ها بالا رفت.باربد با دلجویی به سمت قاصدک رفت.دست دور شانه اش انداخت.رو به پوریا گفت: دیر کردی.پوریا جلو آمد و گفت: تو ترافیک بودم، ندا تو اتاقه؟قاصدک دستی به صورتش کشید و گفت: خیلی توخودشه.-میرم ببینمش، باید ببرمش خونه.باربد فورا گفت: سام؟-آخرش می فهمه
نویسنده : بازدید : 3 تاريخ : پنجشنبه 19 بهمن 1396 ساعت: 3:29
برچسب‌ها :
وارد کتابفروشی شد.هنوز هم دختر مورد علاقه اش بود.هنوز هم شبیه ندا بود و جسور.-سلام.هلن کتابی که درون قفسه می گذاشت، را برگرداند و به سمت سام سر چرخاند.با دیدنش فورا اخم کرد.-سلام، بفرمایید.سام گلدان کوچکی که درون دستش بود را روی میز گذاشت.-حس کردم به گل علاقه دارین.اشاره ی نامحسوسی به اطرافش و گل و گلدان هایی که آویزان بود، کرد.هلن به سمتش آمد.بی توجه به گلدان زیبای صورتی رنگ که روی پیشخوان گذاشته شده بود، اخم در هم کشید.-ببخشید، صنم من و شما چیه؟ دلیل بودنتون و این گل برای من عجیبه و غیرقابل حضم.سام سرفه ای مصلحتی کرد و گفت:بذارید پای علاقه من!-علاقه ی یک طرفه؟  حضور شما برای من مزاحمته، این گلو بردارید و برید، من علاقه ای به دیدنتون ندارم، کار شما هم درست نیست.سام با ناامیدی گفت: یک شانس...-شانس برای دختری که احساسش دست خورده یه بن بسته، امیدوارم مکمل بهتری پیدا کنید.سام اخم کرد.باز وجود پوریا روی زندگیش سایه انداخته بود.لب زد: پوریا؟!هلن حساس شد.فقط ساکت به سام زل زد.-همه چیز همین آدمه مگه نه؟-می تونم تقاضا کنم از اینجا برین؟-با توام.هرچه صبر می کرد مودب باشد و متواضع، جواب نمی داد.-دخترخالتونم که از شما شدم تو؟ به شما چه ربطی داره من با کی هستم یا نیستم؟ وکیل و وصی من هستین؟ زندگی من به خودم ربط داره، حالام بفرمایید بیرون!حرف زدن با این دختر جوابگو نبود.کلافه و عصبی از کتا
نویسنده : بازدید : 2 تاريخ : پنجشنبه 19 بهمن 1396 ساعت: 3:29
برچسب‌ها :