پست4/بت سوخته

ساخت وبلاگ

با تمام جانش امیدوار بود بتواند هومن را نجات دهد.

توان از دست دادن عزیز دیگری را نداشت.

ماشین را روشن کرد و به سمت بازار هنر رفت.

******************************

از تاکسی پیاده شد.

تیزی آفتاب باعث شد، پلاستیک های خریدش را روی زمین بگذارد و مقنعه اش را کمی جلو بکشد و چشمانش را ریز کند.

دیروز بابکِ شیطان با بازی کردنش عینک آفتابی اش را شکسته بود.

پولی که این مدت هم جمع کرده بود، نمی رسید که یک عین خوب بخرد.

خم شد پلاستیک ها را برداشت.

درون دستش جابه جا کرد.

پا تند کرد که زودتر به خانه برسد.

حاج خانوم با سفارش امروز حسابی خرج روی دستش گذاشته بود.

اما مگر مهم بود؟

فدای یک تار مویش!

کشان کشان خودش را به خانه رساند.

بدون اینکه به حاج آقا زحمت بدهد که با آن دیسک کمر خودش را به دم در برساند، پلاستیکها را روی زمین گذاشت و از کلیدی که همیشه همراهش بود در را باز کرد و داخل شد.

تا از باغچه پرگل و سبزی مادرش گذشت و دم در هال وسایل را پایین گذاشت نفسش رفت.

حالا حتما باید نذری آش رشته باشد؟

-اهالی؟

صدای الله اکبر حاج آقا که نماز می خواند را شنید.

احتمالا حاج خانم هم پشت سرش با چادر گل گلیش مشغول نمازش بود.

وسایل را داخل برد و با پا در را پشت سرش بست.

این همه سبزی و حبوبات کمک زن عمویش را هم می طلبید.

باید به خاله زلیخا هم می گفت که عصری به کمکشان بیاید.

وسایل را روی میز گرد وسط آشپزخانه گذاشت و کمرش را صاف کرد.

آنقدر نفسش رفته بود که اسپریش را از کیفش بیرون آورد و دوبار درون دهانش اسپری کرد.

اکسیژن تازه حالش را جا آورد.

-خسته نباشی مادر!

به سمت حاج خانم با مقنعه ی سفیدش که تا زیر چانه اش آمده بود برگشت و گفت:قبول باشه حاج خانم.

-قبول حق، شرمنده مادر، از کت و کول افتادی اینارو آوردی.

-فدای سرت مامان، زنگ می زنم عصری خاله زلیخا و زن عمو بیان کمک.

-فک نکنم زن عموت برسه که بیاد، بهشاد اومده، حالا داره قربون صدقه ی قد و بالاش میره.

لبخندی کمرنگ روی لب های هلن نشست.

به سمت قابلمه ی روی گاز رفت و گفت:حالا یه زنگ بهشون می زنم، شاید اومد.

سر قابلمه را برداشت.

لوبیاپلو را نفس کشید و گفت:دستت درد نکنه مامان.

-برو بشین تا سفره رو بکشم.

-حاج آقا کجاست؟

زینب خانم به سمت کابینت رفت.

بشقاب های گل محمدیش را در آورد و گفت:حتمی داره قرآن می خونه برای نریمان.

صدایش بغض زده می شد وقتی حتی نام نریمان هم میانش می آمد.

به سمت مادرش برگشت و گفت:حالا که بهشادم اومده عمواینا رو امشب دعوت کن بیان، در مورد چهلم نریمان هم حرف بزنیم، از الان تو فکر مراسم باشیم.

زینب خانم اشک چشمانش که بی اجازه روی گونه اش سر خورده بود را با لبه ی مقنعه اش پاک کرد و به آرامی لب زد:پسرم جوون مرگ شد. داغشو تا قیامت به دلم گذاشت و رفت.

حرفش تمام شد که اینبار اشک هایش افسار گسیخت و پشت میز گرد نشست و زار زد.

هلن با بغض کنارش ایستاد.

می خواست برای پدر و مادرش کوه باشد اما خودش بیشتر شکسته بود.

دلش، روحش، همه توانی که به نریمان وصله پینه بود.

-حاج خانم خواهش می کنم بس کن.

حاج خانم بی صدا اشک ریخت.

صدای پدرش را از اتاق بغل شنید.

-حاج خانم، هلن اومده؟

بغلش را قورت داد و با لبخندی تلخ به سمت پدرش رفت.

حاج آقا سر سجاده با کتاب قرآن نشسته بود.

-سلام حاجی.

خم شد شانه ی پدرش را بوسید و گفت:قبول باشه.

-قبول حق، تازه رسیدی.

-بله.

حاجی قرآن را بوسید، سجاده اش را جمع کرد و بلند شد.

قرآن و سجاده را روی قفسه ی کوچک کتاب گذاشت و با لبخند گفت:روده کوچیکه، روده بزرگه رو خورد.

-بفرمایین حاجی، من شرمنده که کمی دیر کردم.

-مهم نیست دخترم.

زینب خانم بی صدا در حالی که فین فین می کرد سفره را درون هال چیده بود.

هلن از دیدنش لب گزید و حاجی با افسردگی سری تکان داد.

بیشتر از یک ماه بود زندگیشان همین بود.

غم و غم و غم!

*********************************

هیچ وقت اهل درس خواندن نبود.

تمام سالهای تحصیلش نمراتش ناپلئونی بود.

محض رضای دل خودش یک بیست هم در کارنامه ی درسیش نداشت.

سرش همیشه درد می کرد برای کاسبی در بازار.

اما درس خواندن؟

همین لیسانس فکستنی که با معدل 12 توانسته بود بگیرد به ضرب و زور جمشید خان بود تا برای شرکتش یک جایگزین داشته باشد.

وگرنه او با مغازه های طلافروشیش خوش بود.

درون شرکت حکم دکور را داشت.

صبح به صبح یک حاضری می زد و کارها را به سام می سپرد و به سمت مغازه هایش می رفت.

سه دهنه  مغازه ی طلافروشی در بازار هنر اصفهان مهمتر از شرکتی بود که فقط محض خاطر پدرش می رفت.

...
نویسنده : بازدید : 14 تاريخ : شنبه 3 تير 1396 ساعت: 2:43

close
تبلیغات در اینترنت