پست116/ویرانی

ساخت وبلاگ

خنده اش آنقدر واقعی بود که بارمان دلش بلرزد.

آنیلش بلاخره به آرامش رسیده بود.

****************************

آراگل با تاج یک وریش آنقدر زیبا شده بود که فرهود چشم هایش یک لحظه هم از رصد کردنش دست برندارد.

آنیل با ذوق، یاس کوچک را به آغوش طناز سپرده بود و با شیطنت یک دختر 20 ساله وسط بود و کم نمی آورد.

گور پدر هرچه پرستیژ و کلاس و مهندس مهندسی که دورش راه می انداختند.

عروسی خواهرش بود.

به هیچ وجه نمی خواست کم بگذارد.

بارمان گاهی برای همراهیش پیشقدم می شد.

اما از آنجا که هیچ چیزی از رقص نمی دانست فقط دور آنیلش می چرخید و با دست هایی که بالا گرفته بود،شیک و مردانه کف می زد.

مهردادی که بلاخره از خر شیطان پیاده شده و رضایت داده بود عروسی بگیرند با حض به دخترش نگاه می کرد.

آراگلش بلاخره بزرگ شده بود.

طناز مادرانه هایش را برای اولین نوه اش جمع کرده بود و به جای میدان گرفتن، با یاس شش ماه وقت می گذراند.

هرچند مدام هم برای خوش آمد گویی اینور و آنور می شد.

اما حتی یک لحظه هم از یاس جدا نمی شد.

دانیال و خانواده اش هم آمده بودند.

روابط مهرداد و دانیال آنقدری خوب شده بود که کنار هم بنشیند و گل بگویند و گل بشنود.

همه چیز در ته خوشبختی بود.

آنیل دور خودش چرخی زد که با یکی از خدمتکاران که سینی شربت به دست بود برخورد کرد.

خدمتکار تر و فرزی بود که جلوی سقوط حتمی سینی و لیوان ها را گرفت.

اما نتوانست جلوی سرخ شدن پیراهن زرد رنگ آنیل را بگیرد.

آنیل دستی به پیشانیش زد.

خوب شد محض احتیاط لباس اضافی آورده بود.

بدون اینکه به کسی چیزی بگوید، به سمت ساختمان رفت.

بارمانی که تمام حواسش به صحبت با یکی از آشناها بود با دیدن آنیل که تند و فرز به سمت ساختمان می رفت نگران شد.

عذرخواهی کوتاهی کرد و به دنبالش رفت.

آنیل خودش را به اتاقی که لباس عوض کرده بود رساند.

لباس زرد رنگش را با لبلس یشمی بلندی عوض کرد.

اما زیپ پشتش باز دردسر شده بود.

کاش گفته بود یکی از خدمه به همراهش بیاید.

بزور دستش را به پشتش رساند که دستش روی دستش نشست.

این دست ها را بعد از دو سال و نیم زندگی خوب می شناخت.

برنگشت.

بارمان دست دیگرش را روی شکم آنیل گذاشت.

قسمت برهنه ی کمرش را بوسید و به آراکی زیپ را بالا کشید.

بدون اینکه بگذارد آنیل برگردد چانه اش را روی شانه ی آنیل گذاشت و گفت:خسته نشدی از این وسط بودنات؟

-آقامون دلش برام تنگ شده؟

-آقاتون رگ غیرتش یکم ورم کرده بسکه دیدت زدن.

-قرار بود سختگیری نکنی.

کمر آنیل را با فشاری که به شکمش داد به سینه ی خودش چسباند و گفت:قرارمون از حالا فسق میشه.

آنیل اعتراض آمیز گفت:بارمان!

-شیش...بذار یکم تو بغلم داشته باشمت. از صبح ندیدمت. همش یا آرایشگاه بودی یا آتلیه. حالام یا وسطی یا داری با این و اون خوش و بش می کنی، گناه دارم بی انصاف.

-شب تا سحرش مال توام.

-از الان می خوامت.

آنیل پشت دستش را نوازش کرد.

-این لباس خیلی بیشتر بهت میاد.

باید شب باشد و یک بوف کور و دو سه تا ستاره...

صدای جیرجیرک و باغچه ای که بوی علف بدهد.

یک چای تازه دم و بخار رقصانش هم به کنار...

آنوقت، برای ثانیه به ثانیه دست هایت باید جان داد.

دست درون موهایت برد، موسیقی شب را میان تارهایش جا داد...

و دست آخر لب زد.

برای لب هایت تو، یک مثنوی کم است.

باید یک دیوان سرود.

این شب ها تو را شعر می کند مرا شاعر!

گردن بلند آنیل را داغ بوسید.

-کی این عروسی تموم میشه؟

-آقامون بی طاقت شده؟

-آقاتون مسخ شده، هرروز برای بار هزارم عاشق تر میشه.

آنیل طاقت نیاورد.

گور پدر رژ جیگری رنگی که عاشقش بود.

فرز میان آغوش تنگ بارمان چرخ خورد.

لب هایش را میان بوسه هایش غرق کرد.

برای این مرد باید همین جا جان داد.

بارمان سرش را عقب کشید و گفت:من همینجوری یه پام داره می لنگه تو هم اوضاع منو بدتر کن.

آنیل خندید.

با عشق خندید.

-ممنونم که تو زندگیم موندی.

قصه های قشنگ هم آخرش شاهرگ تمام شدنشان یک جایی زده می شود.

مهم بودن هاییست که مدام تکرار می شود.

قصه ی من و تو هم یک روزی یک جایی نوشته می شود.

بخندی یا گریه کنی هیچ فرقی نمی کند.

فقط قسمت مقاوم یک آنیل تازه باش.

باور کن، سخت ترین ها هم اگر در زندگیت چرخ خورد، کافی است شجاع باشی.

یه بهار شیرین.

تقدیم به همسر و دختر نازم ویانا

24/3/1396

...
نویسنده : بازدید : 19 تاريخ : چهارشنبه 24 خرداد 1396 ساعت: 5:25

close
تبلیغات در اینترنت