پست 114/ویرانی

ساخت وبلاگ

ته باغ آنقدر دور از دسترس بود که اگر ذربین هم می انداختی نمی توانستی دید بزنی.

آراگل دخترانه هایش را با باز کردن موهایش و کشیدن یقه ی گشادش از روی شانه اش به پایین نشان می داد و دلبری می کرد.

فرهود با خنده گفت:خب؟

آراگل بیشتر یقه ی گشادش را از روی شانه اش سر داد و گفت:خب؟

فرهود دستی به ته ریشش کشید و گفت:من هیچ قصدی ندارم.

آراگل با ناز موهای بازش را یک وری کرد و گفت:من قصد دارم.

-شما که بله،قصد داری امروز منو روانی کنی.

آراگل قدمی عقب گذاشت.

چنگ زد به شاخه گیلاس و مشتی گیلاس چید و به سمت فرهود پرت کرد و گفت:من فقط دارم عاشقی می کنم.

فرهود فرز حجم بیشتر گیلاس ها درون مشتش گرفت و گفت:داری شیطونی می کنی.

بنای عاشقی گذاشته بود.

پا چپ و راست می گذاشت و دامنش را می رقصاند.

این وسط فقط یک باران کم بود که هوای دو نفره شان با گیلاس ها رنگ به رنگ شود.

یک بوسه طلبش باشد.

-شیطونی بهم میاد.

با یک گام بلند، مچ دستش را گرفت و او را یک دور، دور خودش چرخاند.

شانه ی لختش را بوسید.

صورتش را به گردنش چسباند و نفس کشید.

حجم تنش آنقدر کوچک بود که دستش دور کمرش گره خورد و او را بالا بکشد.

آراگل پاهایش را دور کمر فرهود قلاب کرد و دست هایش دور گردنش حلقه شد.

بوسه ای نرم زیر گلویش گذاشت.

-بیچاره می کنی آدمو.

-مجنونت می کنم.

آراگل چنگ انداخت میان موهایش، وحشیانه دوست داشتنش را دوست داشت.

رژ صورتیش را به عمد به تی شرت سفید فرهود کشید.

لبخند زد و کنار گوشش را بوسید.

میان خرداد و تیر باید یک ماه تازه باشد.

این همه گرمی نه از کلاس گذاشتن های بهار سرخ و سبز است نه از تابستان های شلوغ!

همه اش زیر سر این ماه تازه است.

هی از نو عاشقت می کند.

مجبورت می کند دم هر باغ، ته هر کوچه یک شعر بخوانی.

روی ریل پیراهنت چندتا گیلاس بدوزی و سر هر تیر برق چند تا کبوتر بچینی.

عاشقی است دیگر...اگر دیوانه ات نکند که دیوانه ای!

-مزه ی بهارو میدی.

آراگل با شیطنت کنار گوشش ملچ ملچ کرد و گفت:من یه شربت خنک آلبالوام.

می خواست سربه زیر باشد و خوددار.

اما مگر می گذاشت.

هی هورمون هایش را قلقلک می داد.

دلش را بالا و پایین می کرد.

آخر هم کار دستشان می داد.

-نکن!

آراگل با سرتقی گفت:مال خودمی.

فرهود خندید.جواب هایش همیشه بچگانه بود.

این دختر پیر هم می شد بچه می ماند.

سرش را کمی عقب کشید.

به چشمان فرهود زل زد و با لحن پر از نازی گفت:مال من باش!

خدا شیطان را لعنت کند.

خدا این دل بی صاحب را که وسوسه اش کرد را هم لعنت کند.

خدا این هیجان خواستن را هم لعنت کند.

بلاخره هم نتوانست خودش را مقابل این همه ناز کنترل کند.

بدون اینکه روی رفتارش کنترلی داشته باشد، با حرص، کمر آراگل را به تنه ی درخت گردویی که پشت سرش بود چسباند.

کاش فقط زیر این همه اشتیاق تمام نشود.

تمام صورتش را بوسه باران کرد.

خیسی لب های آراگل را به جان خرید.

پس برای همین بود زنبرهای عسل، ول کن گل ها نبودند.

از این بهشتی تر هم مگر شهدی وجود داشت؟

آنقدر ادامه داد که با نفس کم آوردن های آراگلش عقب کشید.

پیشانیش را به پیشانی آراگل چسباند و گفت:خودت دیوونه ام می کنی.

آراگل با چشمانی که برق می زد، لبخندی اغواگرانه روی لب آورد.

-من اعتراضی نکردم.

خودش را سر داد و از آغوش فرهود جدا شد.

روسری بلندِ چهارگوشش را از دور گردنش باز کرد و با نگاهی که حتی یک لحظه هم از چشمان فرهود جدا نمی شد، روی زمین پهنش کرد.

فرهود با تردید گفت:مطمئنی؟

وقتی تمام دخترانگیش، لمس یک زنانگی تازه را می خواست چرا مطمئن نباشد؟

بی حرف دست فرهود را گرفت.

خودش را به او چسباند و عمیق لب هایش را بوسید.

فرهود دست زیر پا و سرش انداخت و بغلش کرد.

به آرامی او را روی روسری بلندی که پهن شده بود خواباند.

رویش خیمه زد.

چشم هایش را بوسید.

-بلاخره منو از پا درآوردی.

آراگل لبخند زد.

شوهرش بود.

پاره ی تنش شده بود.

مگر خواستنش جرم بود؟

نه خدا می توانست مانعشان شود نه آدمیزاد.

-فقط می خوام داشته باشمت.

تو شعر بخوان من می رقصم.

تو مردانه دست هایت را برایم باز کن، من زنانه آبستن آغوشت می شوم.

 من فقط تمام زنانگیم را با تو تازه می کنم.

*************************

-خوبی؟

یقه ی گشاد پیراهنش را مرتب کرد.

روسری که کثیف و پر از شاخ و برگ شده بود را تکان و روی موهایش کشاند.

-باید برم حمام، موهام خراب شد.

فرهود دستش را گرفت و پشت دستش را بوسید.

-پشیمون نشدی؟

آراگل سر بلند کرد، نگاهش بیخ نگاه براق فرهود نشست و گفت:چیزای عجیب نگو.

فرهود پیشانیش را بوسید و گفت:ممنون.

دست دور گردن آراگل انداخت و گفت:بعضیا درد دارن...

آراگل لب گزید و گفت:من خوبم.

دستش را کشید و گفت:امیدوارم سروصدایی کسیو بابت دیر کردنمون در نیورده باشیم.

با هم، هم قدم به بقیه که مشغول آش رشته بودند پیوستند.

طناز نگاهی به آنها انداخت و گفت:کجایین پس؟ می خواستم آرش رو بفرستم بیاین، آش رشته آماده اس.

و هیچ کس غیر از آنیلی که نگاهش پی آراگل بود برق چشمانش را نفهمید.

****************************

...
نویسنده : بازدید : 10 تاريخ : دوشنبه 22 خرداد 1396 ساعت: 14:19

close
تبلیغات در اینترنت