پست104/ویرانی

تعرفه تبلیغات در سایت

ملیکا تلخ به آنیل نگاه کرد.

از وقتی این زن برگشته بود همه چیزش را از دست داد.

وگرنه بارمان با تمام بی محبتی 9 سالی که گذشت باز هم شوهرش بود.

باز هم او را داشت.

هرچند کمرنگ!

هرچند بی تفاوت!

به سمت آنیل قدم برداشت، دورن چشمانش زل زد و گفت:دزدیدن زندگی دیگران هیچ وقت هنر نبوده!

آنیل پوزخندی نثارش کرد و گفت:دزدیدن عشق دیگران چی؟

بارمان با عصبانیت داد زد:بیرون!

ماکان زیر بازوی ملیکا را گرفت و گفت:بیا بریم.

از کنار بارمان که رد شدند، ماکان گستاخانه گفت:قرارداد رو فسخ می کنم، ترجیح میدم خریدار یکی دیگه باشه.

بارمان فقط نگاهش کرد.

سرد و بی تفاوت!

مردم چقدر پررو بودند.

مثلا آماده بودند که بارمان کمکشان کند آنوقت طلبکار هم می شدند.

از در که بیرون زدند، بارمان در را پشت سرشان بست و به سمت آنیل برگشت.

-برای چی اومده بودن؟

بارمان به سمت میزش رفت و گفت:صبحانه خوردی؟ من نخوردم، هرچی می خوری بگو سفارش بدم بیارن.

آنیل تکرار کرد:برای چی اومده بودن؟

-اومدن زمین هایی که دارن بفروشن برگردن.

-چه ربطی به تو داره؟

-یکی از زمین هایی که دارن جای خوبی برای ساخت هتله، قرار بود با خریدش استارت ساختنش رو بزنم، از قبل مجوزهایی که لازم بود رو از شهرداری گرفته بودم، با یه پیمانکار معتبر هم هماهنگ کردم برای ساختنش...اما...

-ماکان دقیقا همین امروز زد زیرش درسته؟

-مهم نیست، برن ببینم چطور تو این فرصت کم با این قیمتی که میگه می تونه زمین هارو آب کنه.

-اگه زمین برات مهمه یکی از آدماتو بفرست تا بخرش.

بارمان پرونده ی درون دستش را روی میز گذاشت و به سمت آنیل آمد.

-بهش فکر نکن، خوبی؟

-خوبم.

-هنوز باهاش کنار نیومدی.

-نمی خوام تا آخر عمرم عذار دار دروغ هایی باشم که شنیدم، منو نخواسته، باشه قبول، حالا که فهمیده دخترشم و زیر گوشش، نوبت منه تلافی نخواستنش رو در بیارم.

بارمان دستش را دور گردنش انداخت، سر آنیل را روی سینه اش گذاشت و گفت:نمی خوای پای حرفش بشینی؟

-یعنی حرفی برای گفتن مونده؟

-تا پای حرفش نشینی نمی فهمی.

-نمی خوام، دیگه هیچی رو غیر از تو نمی خوام.باید بریم، بریم یه جای دور، بریم یه جایی که فقط من و تو باشیم.

-میریم.خیلی زود میریم.

-کی؟

-هروقت تو با تمام این اتفاقات کنار بیای.

آنیل سرش را بلند کرد و گفت:کنار نمیام، قبل از اینکه از دست برم نجاتم بده.

بارمان درون چشمانش زل زد، در نی نی چشمانش دختربچه ی تنهایی زانوهایش را بغل گرفته بود و می ترسید.

-می ترسی؟

-از خیلی چیزا، حس می کنم یه آتش سوزی قراره زیر گوششم تمام وجودمو بسوزونه.

بارمان قرص صورتش را با دو دستش گرفت و گفت:حواست هست که هرچی بشه، هرچی پیش بیاد من مواظبتم؟

-پس بریم؟

-با پدرت حرف می زنم.

سرد پرسید:کدومش؟

بارمان نوازشش کرد و گفت:فقط بسپرش به من، می خوام حالت خوب باشه!

-از بین تمام دنیا فقط تو باش، خوبِ خوبم.

گاهی میان سقف فروریخته ی یک زندگی، دلت گرم یک سلام می شود و ته اش یک نگاه!

بالا و پایین دارد...

کم و زیادش هم مهم نیست...

اگر لا به لای تمام سرخ های دنیا، فقط یک لبخند چاشنی همه ی دوست داشتنی های دنیا شود.

آخرش تو ادای مجنون ها را در بیاوری و من چارقد لیلی بودن بپوشم.

******************************

دانیال اعصابش را بهم ریخته بود.

هرروز به کارخانه می آمد.

دلش حرف زدن می خواست.

توضیح دادن می خواست.

بخشش می خواست.

اما آنیل آنقدر کشیده بود که سنگدلانه برخورد کند.

نمی رفت.نمی دید. حرف نمی زد.

بی تفاوت می گذشت.

ته دلش یخبندان قطب جلویش لنگ می انداخت.

-آنیلا!

از صدایش هم متنفر بود.

بیخود اسم پدر را یدک می کشید.

برای آرین هم کم بود چه رسد به او!

-صبر کن!

پشت فرمان ماشینش نشست.

به نگهبان گفته بود اجازه ندهد وارد کارخانه شود.

باز هم سرپیچی کرده بود.

شاید بهتر بود فکری به حال نگهبان کند.

پول می داد که دستوراتش اجرا شود.

همین که خواست در را ببندد، دانیال با دست های بزرگش در را گرفت.

آنیل زخمی و سرد نگاهش کرد.

-من وقت ندارم.

دانیال پوفی کشید و گفت:تا کی؟ خدا هم بنده ی گناهکارش رو می بخشه.

آنیل پرخاشگرانه گفت:من خدا نیستم.

این دختر دقیقا به لجبازی خودش بود.

-من جوون بودم آنیلا، بفهمم که افسارم دست احساسم بود.

آنیل لبخند تمسخرآمیزی روی لب آورد و گفت:منم جوونم، افسارمم دادم دست احساسم و نمی بخشم، شما پدر من نیستی، بچسبین به زندگی سابقتون، چه اصراری دارین که سر راه من سبز بشین؟ من هیچ وقت جز خانواده ی شما نمیشم، خون شما تو رگ های منه، رگمو می زنم که نباشه.

چهره اش آنقدر بی رحم بود که دانیال زبانش بند بیاید.

-تو اون دختری نیستی که بارمان ازش می گفت.

-درسته، جوری که من برای اون هستم هرگز برای شما نیستم، لطفا دست از سر من بردارین، برای بخشش سراغ من نیاین، دلی برای من نزاشتین که بتونه ببخشه.یکم منصف باشین برای بخشش سراغ من نمیاین، من کاری به زندگی شما ندارم، خوش باشین، با خانواده ای که بعد از 20 سال تونستین جمع کنین و بازم داشته باشینش خوشبخت باشین، اما دیگه سراغ آنیل نیاین، آنیل وقتی حقیقت رو فهمید مرد، از یه مرده که طلب بخشش نمی کنن.

بدون اینکه حتی دست دانیال را لمس کند، در را کشید و گفت:راحتم بذارید، می خوام بدون شما و احساس پدرانه ای که بعد از 26 سال گل کرده زندگی کنم.

در را بهم کوبید و قبل از اینکه بفهمد واکنش دانیال چیست، سوییچ را چرخاند، پا روی گاز گذاشت و از کارخانه بیرون زد.

دانیال رفتنش را نگاه کرد.

شاید این بار بیستم بود که به سراغش می آمد و هر بار رد می شد.

سنگدلیش را درست از لیلی به ارث برده بود.

این روزهای کوفتی با کابوس های شبانه و نفرین لیلی می گذشت.

عذاب وجدان و احساس علاقه ی تازه بیدار شده اش پدرش را درآورده بود.

در کمال تعجب، این دختر بداخلاق و سرد را دوست داشت.

همین دوست داشتن مجبورش می کرد شده حتی صدبار هم بیاید و منتش را بکشد.

ناز کردنش را بخرد.

کاش فقط ببخشد، حتی اگر دانیال پدر نباشد.

****************************

فرهود بی خبر از تمام اتفاقات، روی دل مادرش مرحم گذاشت و به خواستگاری آراگل آمد.

آراگل آنقدر سرخ و سفید شده بود که آنیل صورتش را بوسه باران کرد.

مهرداد با رضایت قلبی فرهود را پذیرفت.

نویسنده : بازدید : 13 تاريخ : شنبه 13 خرداد 1396 ساعت: 21:33

فهرست وبلاگ