پست89

تعرفه تبلیغات در سایت

هلن گیج و منگ از پشت میزش بلند شد.

نگاهی به کرکره که پایین آمده بود انداخت.

اینجا چه خبر بود؟

اصلا این همه تندی برای چه بود؟

مگر چه شده؟

-من نمی فهمم چی میگی!

زبان خوش که حالیش نبود تازه گیج بازی هم در می آورد.

با چند قدم بلند به جایی اینکه پشت میز بایستد، میز را دور زد و سینه به سینه ی هلن ایستاد.

-نگفتم این پسره ی لاشی اومد بهم بگو؟

تازه فهمید چه خبر است.

انگشت اشاره اش را روی گیچگاه هلن فشار داد و گفت: نگفتم باید بگی؟ گفتم یا نگفتم؟

هلن ترسیده نگاهش کرد.

خشن که میشد انگار آدم جدیدی مقابلش ایستاده.

هلن هینی کشید و خودش را کمی عقب کشید.

پوریا عصبی دستش را پایین انداخت و گفت: نمی دونم چطور جرات کرد بعد بلایی که سرش بود باز پاشه بیاد.

-همه فکر کردن یه اتفاقه.

پوریا غرید: اگه گفته بودی این اتفاق دوباره تکرار می شد که بفهمن اومدنشون چقدر بدشگون!

عصبی که می شد حتی به خرافات هم اعتقاد پیدا می کرد.

-چیزی نشده خب؟

داد زد: هلن!

جانم در دهانش خشکید.

یادش بماند...بعدترها... وقتی چیزی بیشتر از دو سه تا داد زدن و قلدری بینشان بود...

کمی بابونه دم کند و کنارش بنشیند.

شقیقه اش را ماساژ بدهد و آنقدر حرف های خوب و قشنگ بزند که یادش برود دو سه تا داد زده...

کمی قلدری کرده و دست آخر با چند نگاه اشکی رام شده.

همه ی دست ها که معجزه نمی کنند.

باید خاص باشد و بوی یاس بدهد.

نرگس هم قبول است، آن هم این فصل!

صورتش را به هلن نزدیک کرد و گفت: وقتی گفتم ته اش چیه و دو تا لبخند زدی و متین جواب دادی هستی و این دل، دل بشو نیست، باید می دونستی خط قرمز من می تونه خیلی چیزا باشه حتی خواستگاری که نمی خوام سر به تنش باشه.

هلن نگران نگاهش کرد.

از زور عصبانیت کم مانده بود پس بیفتد.

-آروم باش!

-نیستم، می فهمی؟ نیستم، انگار له ام کردن، حالیم نیست الان چی میگی، تنها چیزی که حالیم اون چای آوردن کوفیت با چادر گل گلی برای اون سیب زمینی بی رگه که دست گذاشته رو غیرت من!

مرد قلدرش عصبانی بود.

الهی بمیرد برایش!

هیچی هم نداشت که بگوید آرامش کند البته اگر آرام می شد.

دست گذاشت روی قلب پوریا که تند تند می تپید.

انگار حجم عظیمی خون مدام در حال پمپاژ کردن بود تا نمیرد.

-خوب میشی، همه چیز یه اتفاقه، بعدا تو گوشه گوشه ذهنت مدفون میشه، اونقدری که جز بی اهمیت ترین اتفاق عمرت میشه.

پوریا ساکت نگاهش کرد.

دستش بالا آمد و روی دست هلن نشست.

چقدر آرامش داشت.

-اصل منم نه؟

پوریا هیچ نگفت.

منبع آرامش بود این دختر!

چطور می شد روزی خدای ناکرده از زندگیش فاکتورش بگیرد.

-من میگم عقد پسر عمو و دختر عمو تو آسمون که بسته نشده هیچ، روی زمینم نباید جاش باشه.

خنکی چیز مطبوعی ته دلش سر خورد.

-چشمی که روی تو پیاده روی کنه، قشنگ نشسته رو شاهرگ من، حالا ببره یا چند صباحی دیگه معلوم نیست...

-چشمی که رو من بشینه از جونش سیر شده.

دست هلن را محکم فشرد.

او را با خود کشاند و از پشت میز بیرون آورد.

-وسایل جمع کن بریم.

هلن نگاهی به ساعت انداخت.

هنوز یک ساعتی وقت داشت اما عملا نمی توانست در مقابل خواست پوریا حرف اضافه ای بزند.

بی حرف دستش را کشید و به سراغ کیفش رفت.

مقاله و کاغذ ها را جمع کرد و درون کیفش ریخت.

پالتوی سیاه رنگش را از چوب لباسی برداشت، تن زد، بخاری را خاموش کرد.

کیفش را برداشت که چراغ ها خاموش شد.

پوریا با ملایمت گفت: من خاموش کردم.

آنقدر محتاج دستانش بود که می خواست به بهانه ی تاریکی و ندیدن جلوی پایش دستش را بگیرد و گرفت.

هلن حرفی نزد.

نه اینکه بدش آمده باشد یا خوشش، فقط ترجیح داده بود یکی به دو نکند.

حداقل الان که عصبی بود.

از مغازه که بیرون آمد پوریا دستش را رها کرد.

کرکره ی تا نیمه پایین آمده را کامل پایین کشید و قفل را از هلن گرفت، قفل زد.

به سمت ماشینش رفت و با تاکید گفت:جلو بشین.

هلن بدون مخالفت نشست.

جلو بودن چیز دیگری بود.

کنارش، نفس به نفس، جایی که حرکات دستش روی دنده عین یه سینمای خواستنی تماشایی بود.

پوریا پشت فرمان نشست و گفت: می خوام یکیو ببینی.

هلن متعجب برگشت و نگاهش کرد.

اما نپرسید کی؟

پوریا سوییچ چرخاند و گفت: استاده واسم.

-عزیزه؟

-خیلی!

هلن کیفش را روی پایش گذاشت و کمربندش را بست.

پوریا پا روی گاز گذاشت و ماشین از جا کنده شد.

مستقیم به سمت بازار قدیمی رفت.

-چرا نگفتی؟

-چیو؟

نمی خواست انگ خنگی به او بچسباند اما وقتی خودش را به نفهمی می زد اراده ی قوی می خواست که نکشدش!

-پسرعموت!

-برای دقیقا کاری که امروز کردی، البته با دوز بالاتر!

-حقشه!

-نیست!

پوریا ابرو به هم پیوند داد و گفت: خوشم نمیاد راه به راه ازش دفاع کنی.

هلن با حاضرجوابی گفت: نکردم، سعی می کردم تو راه به راه خلاف نکنی.

پوزخندی زد.

هنوز پوریا کیانپور را نشناخته بود.

زیر دست جمشید بزرگ شده بود توقع داشت سر به زیر باشد و متین؟

-راه بلد شدی پیر خرابات؟

هلن کمرنگ لبخند زد.

پوریا از گوشه ی چشم محو لبخندش شد.

باید فرشته ها را مجبور می کرد برای بار دوم، سجده کنند، نه با آدم، به دختری که کنارش نشسته بود و دلبری می کرد.

-خوب موندی.

هلن سر چرخاند و نگاهش روی پوریا ماند.

-بد زیاد دیدی؟

پوریا بدون اینکه جواب بدهد پایش را بیشتر روی گاز فشرد.

-قصه ی من فرق داره دختر جون!

-گوش من برای شنیدن همیشه آماده اس!

نوک زبانش آمد بگوید فضول، اما فقط به لبخندی اکتفا کرد.

کنار چراغ قرمز روی ترمز زد.

ایستاد و دست روی پیشانیش گذاشت.

دوتا بچه با گل سراغشان آمدند.

شیشه را پایین کشید.

دوتا بچه تند تند می گفتند "برای خانومت گل بخر."

هلن اما بی حوصله گفت:شیشه رو بکش بالا.

نکشید و همه ی گل ها را یکجا خرید.

این ولخرجی ها هلن را تیز می کرد.

آخر هم دودوتا چهارتا می کرد و پوریا در تله می افتاد.

گل ها را روی پای هلن گذاشت و گفت:برای اتاقت لازم داری.

همین؟

واقعا همین؟

اخم کرد.

خودش احتیاج نداشت؟

محبتش هم عین آدمیزاد نبود.

رسیده به بازار قدیم، ماشین را پارک کرد.

شب شده بود اما مردم همچنان در حال رفت و آمد بودند.

پیاده که شدند، هلن متعجب به اطرافش نگاه کرد.

کم پیش می آمد به بازار قدیم بیاید.

مگر گاهی به خاله زلیخایش!

برعکس او خاله زلیخایش عاشق خرید کردن و چرخیدن درون بازار بود.

-اینجا چیکار می کنیم؟

بدون اینکه جوابی بدهد جلوتر از هلن راه افتاد.

هلن زیر لبی نق زد: می میره جواب بده!

پشت سر پوریا راه افتاد.

چراغ های درون بازار سرپوشیده روشن شده بود و شلوغی بازار، حس خوبی به او می داد.

همین که زندگی کنار گوشش جریان داشت می توانست بهترین اتفاق امروزش باشد.

البته غیر از قلدری پوریا!

مردک فقط بلد بود قلدری کند و زور بگوید.

ابدا هم یاد نگرفته بود با یک خانم محترمانه برخورد کند.

ته بازار رسیده به خیاطی کوچک و قدیمی، پوریا سرکی کشید.

یکباره لبخند زد.

واقعا لبخند زدن بلد بود؟ چه عجب!

برگشت به هلن نگاه کرد و گفت: بیا!

هلن پا تند کرد و کنارش ایستاد.

پوریا با سلام بلندی داخل شد.

هلن هم پشت سرش!

شهریار با عینکی که روی چشم داشت سر بلند کرد.

با دیدن پوریا گل از گلش شکفت.

عینکش را درآورد و از جایش بلند شد.

با پوریا دست داد و با محبت صورتش را بوسید.

-از اینورا؟

پوریا سخاوتمندانه لبخندهایش را خرج دایی اش کرد.

هلن متعجب خیره ی شهریار بود.

این مرد چقدر آشنا بود.

جایی انگار دیده بودش!

پوریا به سمت هلن که تقریبا پشت سرش قایم شده بود برگشت و گفت: گفتم بیام یه سر بزنم و این خانم شما رو ببینه.

شهریار کمی گردن کج کرد.

با دیدن هلن، به وضوح رنگش پرید.

یکباره دستش را روی میز کارش ستون بدنش کرد.

هلن با لبخند سلام داد.

پوریا متعجب به شهریار نگاه کرد.

شهریار زیر لبی جواب داد.

سعی کرد بر خودش مسلط باشد.

شق و رق ایستاد و گفت: بشینین چای میارم براتون.

هلن روی چهارپایه ی چوبی نشست.

اما یکباره انگار شهریار را شناخته باشد با صدای بلندی گفت: شما، خاله زلیخا...

پوریا کنارش نشست و متعجب به هلن نگاه کرد.

شهریار حس کرد گر گرفت.

به زور لبخند زد و گفت: خوب هستن؟

هلن انگار به هدف زده باشد با خوشرویی گفت: بله، خوبن، ممنون.

پوریا پر از سوال به شهریار چشم دوخت.

شهریار بدون توجه به نگاه پوریا به سراغ فلاکسش رفت.

دو لیوان چای ریخت و به دستشان داد.

-قبلا توش شکر ریختم، شیرینه.

پوریا خیرگی نگاهش به قوت خودش باقی بود.

شهریار بلاخره شکست خورد و رو به پوریا گفت: زلیخا خانم از دوستان جوانی من بوده.

چشمان هلن خندان درخشید.

آهان کشدار پوریا به مذاق شهریار خوش نیامد.

-بخورین تا سرد نشده.

با لبخند و حفظ ظاهر گفت: چطور شد یادی از دایی ات کردی؟

پوریا به دیوار پشت سرش تکیه داد و گفت: احتیاج داشتم کمی حالم خوب بشه.

هلن با خجالت لب گزید.

حس کرد طعنه ی کلام پوریا مستقیم به اوست.

شهریار سری تکان داد و گفت: خوب کردی، یه سری به دخترا بزن، سراغتو می گیرن، اینقد مشغول خودت و کاراتی که یادت رفته گاهی باید به فکر بقیه هم باشی.

نیش کلام شهریار ابروهایش را بهم پیوست.

جرعه ای داغ از چایش نوشید.

شهریار به هلن نگاه کرد و گفت: شما چیکار می کنی دخترم؟

هلن شانه بالا انداخت و گفت: کار خاصی تو زندگیم ندارم، غیر از کتابفروشی حاجی و ترجمه های گاه و بی گاه خودم.

شهریار تیز به قسمت حاجی توجه کرد.

پس پیرمرد مهربان دیگر به کتابفروشیش سر نمی زد.

هلن با لبخند گفت: بیاین خونمون، بلاخره هم آشنای خاله زلیخا هستین هم دایی پوریا!

پیشنهاد دلچسبی بود اما نه برای شهریاری که افکار وحشتناکی دور و برش هول می زد.

بزور لبخند زد و زیر نگاه های پر از سوال پوریا گفت: حتما!

بحث داغی نداشتند غیر از تعریف های سرسری شهریار و لبخندهای نمکین هلن.

پوریا هم گاهی از دایی جانش تعریف می کرد.

استادش بود.

عزیزتر از همه شاید!

وقت رفتن، هلن که از مغازه بیرون رفت، شهریار بازوی پوریا رو گرفت و با تردید پرسید: این دختر... خواهر همونی نیست که هومن کشته؟

پوریا سرتکان داد و گفت: خودشه!

شهریار رنگ پریده گفت: یا خدا!

پوریا با شک نگاهش کرد و گفت: چیش این همه ترس داره؟

شهریار بازویش را محکم فشرد و گفت: مواظب دلش باش، تو اندازه ی هومن نامرد نباش، نفس یکی رو ببری یا دل بشکنی یکیه، خدا تقاص هردوشو می گیره.

پوریا هینی کشید و گفت: امشب میام به دخترا یه سر می زنم.

شهریار سر تکان داد.

به محض بیرون رفتن پوریا به سمت گوشیش رفت.

شماره ی پروینی که در تمام مدت بحثی که کرده بود حتی یک بار سراغش را نگرفته، گرفت.

به بوق دوم نرسیده صدای پر از اشتیاق پروین دورن گوشیش پیچید.

-می دونستم دلت طاقت نمیاره داداش!

-پروین گوش کن چی میگم...

پروین سرخوش گفت: چی میگی؟

-هومن پسر حاج مرتضی رو کشته.

هیچ صدایی از پروین نیامد.

انگار حتی نفس هم نمی کشید.

-پروین!

حس کرد پروین از بلندی افتاد.

-خوبی ؟ پروین؟

-مطمئنی؟

صدایش به شدت می لرزید.

-پاشو برو یه آب قند بخور، به خودت بیا.

صدای گریه ی ریزش را شنید.

-خدایا این بلاییه سرمون میاد؟ انگار تا ته این دنیا یه جوری باید وصل بشم به حاجی و خانواده اش.

-نذار فعلا کسی بفهمه.

-از کجا فهمیدی؟

-بماند، اونش مهم نیست، پوریا نمی دونه ، فقط میگم که حواستو جمع کنی.

گریه اش شدت گرفت.

-شهریار، پژمان زنده اس.

شهریار به وضوح یکه خورد.

-خونه ای؟

پروین آب بینی اش را بالا کشید.

-منتظرم بمون میام.

نویسنده : بازدید : 2 تاريخ : شنبه 23 دی 1396 ساعت: 19:28
برچسب‌ها :