پست84

تعرفه تبلیغات در سایت

فصل بیستم

-هی بچه اعدامی بیا اینجا ببینم.

از وقتی حکم اعدامش آمده بود همه کمی مهربانتر شده بودند.

سهم غذایشان را می دادند تا پروارتر شود انگار قرار بود گوشت قربانی باشد.

تازه از تخت بالا به تخت پایین انتقالش دادند.

کسی هم کاری به کارش نداشت.

دیگر نه در حمام خفتش می کردند نه در آشپزخانه!

حداقل مزین خبر اعدامیش همین ها بود.

هنوزم هم می ترسید.

اما به پوریا امید داشت.

می دانست بخواهد می تواند.

همین که دیگر هلن نمی آمد که با نگاهش زجرش دهد یعنی پوریا خواسته بود.

به سمت فریدون رفت.

فریدون برایش جا باز کرد و گفت:بیا بشین اینجا!

کنارش نشست.

حیاط شلوغ بود و بعضی ها هم والیبال بازی می کردند.

-حکمت کی اجرا میشه؟

-اعتراض گذاشتن، رفته برای دادگاه تجدیدنظر!

فریدون دست روی شانه اش گذاشت و گفت:بالا و پایین داره اما ته اش رفتنی هستی، می دونم که میگم، تا رضایت ندن هیچی به هیچی!

مثلا می خواست دلداریش بدهد؟

نگاهی سوالی و غم انگیز به او انداخت و بی حرف بلند شود.

این روزها ترجیح می داد با کسی هم صحبت نشود.

نه حوصله ی نصیحت داشت نه رک بودن هایشان!

ترجیح می داد به این فکر کند که پوریا بلاخره نجاتش می دهد.

***********************

کنار زلیخا نشست و نگاهی به ساعت دیوار انداخت.

ساعت از 9 شب گذشته بود اما خبری از آمدن خانواده ی عمویشان نبود.

زلیخا رو به زینب گفت: پس چرا نیومدن؟

حاجی کنار بخاری نشسته بود و تسبیح می انداخت.

صدای گوشی تلفن توجه همگی را جلب کرد.

هلن بلند شد و گفت:جواب میدم.

به سمت تلفن رفت.

لبه ی تاقچه ی کوتاه نشست و گوشی قرمز رنگ را برداشت و گفت:بله؟

صدای عمویش درون گوشی پخش شد.

-هلن، عمو جان گوشی رو بده به خان داداش!

-چشم عمو جان.

هلن تلفن را تا جایی که سیمش کشیده می شد به سمت حاجی دراز کرد و گفت:عموئه، با شما کار داره.

زلیخا متعجب به زینب نگاه کرد و به آرامی پچ پچ کرد: نکنه پشیمون شدن؟!

حاج خانم پشت چشمی برایش نازک کرد و به دهان حاجی خیره شد که ببیند چه می گوید.

با هر کلمه ای ابروهای پرپشت و سفید حاجی بیشتر گره می خوره.

هلن نگران به پدرش نگاه کرد.

درون سرش زنگی بزرگ به صدا درآمده بود.

احساس می کرد هر اتفاقی افتاده زیر سر پوریاست.

تلفن که قطع شد همه به حاجی نگاه کردند.

-امشب نمیان، بهشاد تصادف کرده بیمارستانه.

زینب به دست به آرامی روی گونه اش زد و گفت:خدا مرگم بده.

زلیخا چهره ی نگرانی گرفت و گفت:بیچاره!

اما هلن فورا پرسید:حالش چطوره؟

-فقط پاش شکسته!

هلن نفسش را به تندی بیرون داد.زلیخا با تاسف گفت:چه بد موقع!

حاجی بلند شد و گفت:میریم بیمارستان!

هلن فورا گفت:مشکلی نیست که من خونه بمونم؟

حاج خانم هم بلند شد و گفت:بمون.

زلیخا هم بلند شد و گفت:منم میام.

به محض جمع و جور کردن و رفتن آنها، هلن در را پشت سرشان بست و دوان دوان داخل خانه شد.

گوشیش را از روی تاقچه برداشت و با هیجان شماره ی پوریا را گرفت.

همین که تماس برقرار شد به تندی گفت:کار تو بود؟

پوریا در جواب سوالش، پرسید:چی شده؟

-بهشاد تصادف کرده.

پوریا خونسرد گفت:ربطش به من چیه؟

هلن کلافه دور خودش چرخید و گفت:نگو که کاملا بی ربطه؟ دیروز گفتی نمی ذاری بیاد.

-پشیمونی؟

-جواب من این نیست.

-گیریم کار من باشه، مهمه؟

هلن متعجب گفت:مهم نیست؟! چطوری اینکارو کردی؟ اصلا چطور می تونی این همه بی رحم باشی؟

پوریا همچنان خونسرد گفت:از اینم می تونم بی رحم تر باشم دختر جون!

هلن وا رفته نشست و به دیوار تکیه داد.

-روز به روز به جای اینکه بیشتر بشناسمت، مدام به این نتیجه می رسم که اصلا تو کی هستی؟

لبخندی روی لب های پوریا نشست.

-لازم نیست بدونی!

-آخرش که چی؟

-هروقت لازم باشه می فهمی، وقتی که قراره بخاطر من ببخشی.

-چیو؟

پوریا رک و جدی گفت:حقتو!

هلن لحظه ای سکوت کرد.

اصلا نفهمید پوریا دارد از کدام حق حرف می زد.

-کدوم حق؟

-کاری نداری خانم؟

-جوابمو بده.

-بماند به وقتش!

-وقتش کیه؟

-همین روزاس، وقتی که ته همه ی راه هایی که رفتم بخوره به بن بست که تو بشی برگه ی آسم!

هلن گوشی را کمی از گوشش فاصله داد.

-دختر خوبی باش!

صدای بوق های ممتد پخش شد.

هلن ماند و سوال هایی که انگار هیچ وقت تمامی نداشت.

************************

 

نویسنده : بازدید : 4 تاريخ : سه شنبه 5 دی 1396 ساعت: 1:20

فهرست وبلاگ