پست82

ساخت وبلاگ

-هنوز چیزی یادش نیومده؟

دکتر دوباره صفحات پرونده اش را بالا و پایین کرد و گفت:هنوز نه!

-اصلا حافظه اش برمی گرده؟

دکتر سر بلند کرد.

نمی خواست ناامیدانه حرف بزند اما ظاهر امید چندانی هم به برگشت حافظه اش نبود.

-ممکنه تا آخر عمر اینجور باقی بمونه.

عصبی از روی صندلی بلند شد.

با این وضع هرچه رشته بود پنبه می شد.

-آقای...

به سمتش برگشت و گفت:کیان پور هستم.

دکتر از پشت میزش بلند شد و گفت:کمی ببردیش به خاطراتی که با همسر و بچه هاش داشته. شاید اینجوری چیزهایی براش تداعی بشه.

می خواست اجل جان پروین و پوریا شود آنوقت از تداعی و این مسخره بازی ها حرف می زد؟

-کار دیگه ای...

-متاسفانه راه حل دیگه ای نداره.

عصبی دستی به موهایش کشید.

باز هم لرزش دست هایش برگشته بود.

-ممنونم دکتر.

از اتاق دکتر بیرون آمد.

خدا لعنت کند تمام ایل و تبار کیان پورهای لعنتی را!

باید نقشه ی جدیدتری می کشید.

محال بگذارد نفس راحتی بکشند.

بازی هومن کمشان بود.

ذره ذره جانشان را می گرفت.

گوشیش را از جیب شلوارش بیرون آورد و شماره ی نخعی را گرفت.

همین که تمام وصل شد فورا گفت:به توسل بگو فوری می خوام ببینمش.

**********************

بعد از چند روز هنوز نامه را باز نکرده بود.

ترس گنگی تنش را مور مورد می کرد.

دلش نمی خواست تصورات و خواب هایی که برای شهریار دیده بود با این نامه خراب شود.

این همان شهریاری است که 20 سال پیش رهایش کرد و رفت.

روی صندلی گهواریش کنار لیندای غول پیکرش نشسته بود و با نامه ی درون دستش تاب می خورد.

تازه از سرکار برگشته بود.

برای خودش چای دم کرده و با بسکویت هایی که مخصوص درون کارگاه شیرینی پزی می پخت، درون سینی مسیش کنارش گذاشته بود.

چند روزی بود که خبری از شهریار نبود.

یعنی بعد از آن شب و حرف آخر یک باره غیب شد.

نه دیگر جلوی خانه اش می آمد نه شیرینی فروشی!

نمی واست راست راست به خودش دروغ بگوید.

دلتنگش بود.

بلاخره بعد از 20 سال نبودنش، این حضور پررنگ دوباره، دلتنگش می کرد.

دخترانگی خرجش کرده بود.

چرا نباید دلتنگش می شد وقتی مردانه به پایش مانده بود؟

دل به دریا زد و تای نامه ی رنگ و رو رفته را باز کرد.

صدای ضربان قلبش درون گوشش عین اکو بود.

صدای ریز باز شدن کاغذ بدتر از جیغ لاستیک روی آسفالت بود.

خطوط پیش رویش انگار دنیایی جداگانه داشت.

چشمانش عین جوینده ی طلا روی سطرها قفل شد:

"عزیزتر از جانم سلام.

مهربانم وقتی داشتم این نامه را می نوشتم هزار بار خودم را نفرین کردم، هزار بار ملامت...ببخش که آنقدر جسور نیستم که روبرویت بایستم و حرف بزنم. ترسوتر از آنم که تو فکر می کنی.اما دلم آنقدر پر است که کاش به جای این کاغذ خودت بودی. حداقل حرف می زدم و تو درکم می کردی اما حالا اگر بخوانی و طردم کنی چه؟ دلشکسته ات می کنم می دانم. ناامیدات می کنم می دانم. شاید حتی رغبت نکنی نگاهم کنی اما به خداوندی خدایی که می پرستی مجبورم. یادت هست از خواهرم گفتم. همانی که دچار دردسر شده؟ همانی که امروز و فردا باید به سمتش برود؟ زلیخای عزیزم مجبورم و کاش بعداها حق را به من بدهی. خواهرم از ترسش دارد می رود. من باید او و بچه هایش را ببرم. متاسفانه نه در عروسیش بود نه در عزای شوهرش، اما حالا که آنقدر گرفتار شده که جز من کسی را ندارد نمی توانم دست روی دست بگذارد که خودش را نابود کند. هرچند با تمام اتفاقات پیش آمده شاید هم با دستان خودش زندگیش را نابود کرده باشد. نیستم زلیخای من، مدتی از این شهر می رویم. کی برمی گردیم را نمی دانم اما می رویم. دیگر نمی بینمت اما آدرسی جایی که قرار است بمانیم را ضمیمه ی این نامه می کنم. مشتاق دیدنت هستم عزیزتر از جانم. نمی توانم خودم برگردم اما اگر تو به دنبالم آمدی سیر تا پیاز ماجرا را به تو می گویم. فقط خواهش می کنم از دوست داشتنم دست برندار. برایم بمان. من منتظر آمدنت هستم. می ترسم اگر نیای، آنوقت فکر می کنم که مرا نخواسته ای، التماست می کنم که بعد از خواندن این نامه باز هم دوستم داشته باشی و به دنبالم بیای.من برایت می مانم عزیزتر از جانم.

آدرس:......"

دستش ناخودآگاه روی قلبش نشست.

اگر جلوی ضربان قلبش را نمی گرفت یا سکته می کرد یا از جا کنده می شد.

حالش آنقدر بد بود که انگار می خواست سکته کند.

شهریار...

نامه از دستش افتاد.

از روی صندلی بلند شد و بیخیال چای سرد شده اش به سمت اتاق خوابش رفت.

به اندازه یک مردن تر و تمیز به خواب احتیاج داشت.

**********************

سرما عود کرده بود.

اما حاج آقا کلاه پشمیش را به سر گذاشته با جلیقه ی بافتش، درون بهارخواب روی فرش لاکی(قرمز) نشسته بود.

گاهی به سرش می زد چپقی دود می کرد، درست عین الان!

حاج خانم بساط چای را علم کرده بود و بی خیال سرمایی که زیر آفتاب زوزه می کشید از قوری گل قرمزیش چای ریخت و جلویش گذاشت.

هلن تازه از کتابفروشی آماده بود و قصد هم نداشت عصر دوباره برگردد.

چندین ترجمه ی مقاله روی دستش مانده بود.

باید تا آخر هفته تمامش می کرد.

هرچند میان دل مشغولی های جدیدش شدیدا هم دلتنگ پدر و مادرش بود.

انگار یک قرن بود که با آنها ننشسته و حرف بزند.

اما امروز حاجی خواسته بود زودتر بیاید تا حرف بزنند.

نمی دانست موضوعی در میان است یا همان حرف های پدر و دختری است.

خط آخر را ترجمه کرد و خودکار را روی کاغذ سفید رها کرد.

مچ دستش را نوشتن زیاد خسته بود و درد می کرد.

از پشت میزش بلند شد و شومیزش را روی تنش انداخت.

از پنجره دیده بود که درون بهارخواب نشسته بودند.

امان از این هوس کردن های حاجی!

در حالی که در خودش جمع شده بود از اتاق بیرون آمد.

-سلام.

صورتش لبخند داشت.

از آن لبخندهای صورتی دخترانه!

حاجی پوک محکمی به چپقش زد و گفت:بیا بشین دختر جان.

هلن به سمتش قدم برداشت.

کنار حاجی نشست و گفت:حاج خانوم یه چای ما رو هم مهمون کن، دستت درد نکنه.

حاجی خانم فنجانی گذاشت که چای بریزد.

هلن به حاجی نگاه کرد و گفت:گفتین زود بیا، گفتم حتما کار مهمی دارین.

-مهمه!

گوشه ی چشمش چین افتاد.

-بفرمایین.

-عموت زنگ زده...

گوش هایش تیز شد.

-برای فرداشب قرار خواستگاری گذاشتن.

دنیا با تمام حجمش روی تنش آوار شد.

حس کرد پلکش پرید.

-برای بهشاد میان.

با صدایی تحلیل رفته گفت:گفتین بیان؟

حاجی نگاهش کرد.

آنقدر چهره ی هلن میان هاله ای از ناباوری و ترس فرو رفته بود که پیرمرد با آرامش گفت: یه اومدن و رفتنه، همه چیز بسته به نظر خودته!

بهشاد بلاخره کار خودش را کرد.

می دانست اگر جواب بله بدهد حاجی تمام قد از برادرزاده اش حمایت می کند.

اما جواب نه با اینکه کمی دلخوری پیش می آورد اما حاجی مجبورش نمی کرد.

حاجی با تاکید گفت:درست فکر کن.

اگر قرار بود درست فکر کند که انتخابش همسایه بغل به بغلش می شد که چند روزی بود خبری از او نداشت.

اصلا بعد از ماجرای ویلای بیرون شدی حتی به حاجی هم سر نزد.

حس می کرد اتفاقی بین خودش و حاجی پیش آمد.

چند مدتی بود هر دو سر سنگین بودند.

خد را شکر که حاجی چیزی از پوریا نمی دانست.

وگرنه احتمالا با این اتفاقات اخیر  عمرا دیگر می توانست پایش را درون این خانه بگذارد.

-گوشت با منه هلن؟

نگاهش به سمت حاجی چرخید: جانم حاجی!

-این بچه چند ساله می خوادت...

صورتش از خجالت سرخ شد.

هیچ وقت نشده بود در مورد این مسائل با یکدیگر صحبت کنند.

حاج خانم با لبخند به صورت دانه اناریش فنجان چای را مقابلش گذاشت و گفت: بهشاد از همه نظر تایید شده اس، فقط دل توئه که باید باهاش راه بیاد.

خدا کند تا فردا فرجی شود.

وگرنه با این دید مثبتی که همه رقمه بهشاد را تایید می کردند جواب منفیش شدیدا در ذوق می زد.

چقدر الان حضور پوریا را لازم داشت.

همیشه که عین اجل معلق می رسید.

از شانسش چند روزی بود آب شده در زمین فرو رفته بود.

شاید هم بابت ماجرای ویلا نبودش!

کتک خوردن آن پسرک...

نفس عمیقی کشید...

پسرکی که شدیدا در چشمش آشنا می آمد.

اما با آن چهره ی خون آلود هر کاری می کرد یادش نمی آمد کجا او را دیده؟

اصلا می شناسدش؟!

بدون اینکه لب به چایش بزند بلند شد.

مکالمه ی کوتاهش که بیشتر شبیه خبر دادن یک خواستگاری اجباری بود به مذاقش خوش نیامد.

-ممنونم، باید برم به ترجمه هام برسم... در مورد این موضوع هم فکر می کنم.

...
نویسنده : بازدید : 6 تاريخ : پنجشنبه 30 آذر 1396 ساعت: 15:34

close
تبلیغات در اینترنت