پست80

ساخت وبلاگ

فصل نوزدهم

در تاکسی را باز کرد.

یک پایش را بیرون گذاشت، کیفش را برداشت که کرایه را حساب کند که ماشینی به سرعت از کنارشان گذشت.

سرش را بی توجه بالا آورد.

اما همین که ماشین شاسی بلند پوریا را دید اخم هایش در هم فرو رفت.

از دیروز و تمام اتفاقاتی که گذشته بود دیگر هیچ خبری از پوریا نداشت.

یعنی آفتابی نشده بود که خبری داشته باشد.

این بی تفاوتی هایش لجش را در می آورد.

هرچه سعی می کرد خوب باشد، پوریا کاری می کرد که عصبی شود.

در یک تصمیم آنی، پایش را دوباره درون ماشین گذاشت و با عجله گفت:آقا دربست.

گور پدر ضرر!

راننده که مرد میانسالی بود فورا گفت:کجا خانم؟

-برو دنبال این ماشین سیاه رنگ!

هیچ چیزی از پوریا نمی دانست.

کمی گانگستربازی شاید  گره های زندگی پوریا را در ذهنش حل می کرد.

پوریا آنقدر رفت تا از شهر خارج شد.

قلبش ضربان گرفت.

لب گزید و با خودش فکر کرد نکند قرار است اتفاقی بیفتد؟

از صبح چیز گنگی درون ذهنش جولان می داد.

علتش را نمی دانست.

اصلا شامل هیچ یک از احساساتش نمی شد.

بلاخره پوریا جلوی ویلایی بیرون شهر ماشینش را پارک کرد.

آب دهانش را قورت داد.

یعنی اینجا خانه ی یکی از آن کیان پورها بود؟

شاید پوریا آمده چیزی بردارد و برود.

به مرد راننده نگاه کرد و گفت:چقدر میشه آقا؟

-نمی خواین منتظرتون باشم؟

هزینه اش را نداشت.

شاید مجبور بود بیشتر از یکی دو ساعت بماند.

-نه ممنونم.

کرایه را حساب کرد و پیاده شد.

پوریا داخل شده و در را روی هم گذاشته بود.

با استرس و ترس به سمت ویلا رفت.

آخر یکی نبود تو را چه به این گانگستربازی ها؟

جلوی در زنگ زده که ایستاد، از لابه لای در نگاهی به ویلا انداخت.

پر بود از درخت های انار و خرمالو.

کمی از دیوار در ضلع شرقی ریزش کرده بود.

انگار که سال هاست کسی به اینجا نرسیده بود.

در را کمی هل داد.

صدای بدی از در بلند شد.

از ترس هینی کشید و پایش را عقب گذاشت.

نکند کسی سروقتش بیاید.

از آمدنش پشیمان شده بود.

اصلا او را چه به این کارها؟

نانش نبود یا آبش؟

دستش را روی قلبش گذاشت و زمزمه کرد: آروم باش دختر!

دلداری دادن هم از استرسش کم نکرد.

دقیقا نمی دانست از چه چیزی می ترسد.

حس موذی ای اذیتش می کرد.

همه هم به حضور پوریا در این خانه ربط داشت.

بلاخره تمام جراتش را جمع کرد و داخل شد.

صدای پارس سگی از دوردست می آمد.

نگاهی به اطراف انداخت.

انگار باغی وسیعی بود که نه کسی را داشت و نه حتی سروصدایی می آمد.

با قدم های آرام به سمت ساختمان کوچک ته باغ راه افتاد.

**********************

مقابل ناصر نشست.

مردیکه ی بیشعور جوری سرش را پایین انداخته بود که کم مانده در زمین فرو برود.

حق داشت همین الان زنده زنده پوستش را بکند و پر از کاه کند.

-پشت این ماجرا کیه؟

ناصر لب باز نکرد.

از قبل به او هشدار داده بودند که بعد از دادگاه صد درصد اسیر دست پوریا می شود.

گفته بودند حق ندارد لام تا کام حرفی بزند وگرنه باید قید مادرش را بزند.

جرات نداشت چیزی بگوید وگرنه...

-نمی خوام به روش دیگه وارد عمل بشم، حرف می زنی یا...

سرش را بلند کرد و گفت:منو ببخش، نمی تونم حرف بزنم.

پوریا با حوصله از جایش بلند شد.

در این مورد هیچ رحمی نداشت.

سیروس جلو آمد و گفت:خب؟

-اگه زیر مشت و لگدها جون هم بده برام مهم نیست، هروقت حرف زد رهاش کنید.

ناصر ترسیده از جایش بلند شد و گفت:پوریا، تورو جون هومن رحم کن...

حرفش تمام نشده بود که پوریا با بی رحمی با پشت دست محکم توی صورتش کوبید و گفت:یه بار دیگه، یه بار دیگه جون هومن رو قسم بخوری عین سگ می کشمت.

ناصر دستش را روی صورتش گذاشت و ترسیده نگاهش کرد.

-آدم نبودی، خیانت کردی، عوضی ها باید بمیرن.

همیشه از پوریا می ترسید.

پای عزیزترین هایش که وسط می آمد بی رحم می شد.

هیچ وقت دلش نمی خواست روزی گرفتارش شود.

همیشه به هومن می گفت که از پوریا می ترسد اما او مسخره اش می کرد و می گفت پوریا مردتر از این حرف هاست.

مرد بود اما فقط تا وقتی که کسی پا روی دمش نمی گذاشت.

همین که دارایی هایش به خطر می افتاد وحشی می شد.

آنوقت بود که باید از پوریای درنده ترسید.

با زاری گفت:رحم کن.

پوریا خونسرد نگاهش کرد.

چه واژه ی عجیبی وقتی هومنش امروز و فردا سرش بالای دار می رفت.

-بنال بچه قبل از اینکه همین جا زنده به گورت کنم.

ناصر به ترسش به گریه افتاد.

مقابل پوریا زانو زد، پاچه ی شلوار پوریا را گرفت و گفت:به جون خودم مجبورم کردن!

پوریا با نفرت خودش را عقب کشید که یکی از نوچه های سیروس در زده داخل شد و با جدیت گفت:یه موش کوچولو گرفتیم.

پوریا برگشت و با ابروی بالا رفته نگاهش کرد.

سیروس دو قدم جلو رفت.

مقابلش ایستاد و گفت:کیه؟

-یه دختره!

ابروهایی پوریا بالا پرید.

سیروس چشمکی به پوریا زد و گفت:میرم چک می کنم.

از در بیرون رفت که پوریا بی توجه به سمت ناصر برگشت.

-یه اسم می خوام و والسلام!

ناصر عین یک زن زیر گریه زد.

پوریا سعی کرد در مقابل خاله زنک بودن های ناصر دوام بیاورد و داغانش نکند.

دستش را دوبار محکم به دیوار کوباند که سیروس وارد شد.

-پوریا!

پوریا با چشمانی سرخ رنگ به سمتش برگشت.

-چی شده؟

سیروس با احتیاط گفت:دختره آشناست!

از دیوار فاصله گرفت.

به سمت سیروس قدم برداشت.

-کیه؟!

سیروس بی حرف از اتاق بیرون رفت.

همین که پوریا به دنبالش رفت، به سمتش برگشت و گفت:هلن اینجاست.

حیرت کرده به سمت سیروس نگاه کرد.

-چی میگی؟!

-خودت بیا ببین.

قدم هایش را تند کرد و با اشاره ی دست سیروس وارد یکی از اتاقک ها شد.

با دیدن هلن شوک زده گفت:هلن!

هلن فورا از جایش بلند شد و به سمتش آمد.

-اینجا چیکار می کنی؟

هلن لب گزید و نگاهش کرد.

پوریا با خشم بازویش را گرفت و گفت:اینجا چیکار می کنی دختر؟ چطوری اومدی اینجا؟

هلن با ترس نگاهش کرد.

قاتی شدن های پوریا را زیاد دیده بود.

اما اینبار به طور عجیبی متفاوت بود.

کلافه هلن را پس زد و رویش را برگرداند.

سعی کرد آرامش خودش را حفظ کند.

از آمدنش که فاکتور می گرفت نمی گفت در این برو بیابان بلایی سرش بیاید؟

نمی گفت یکی از نوچه های سیروس چشم طمعشان روی تن و بدنش سیر کند.

رگ کنار شقیقه اش برجسته شد.

هلن سعی کرد با آرامش حرف بزند.

کمی من و من کرد و در آخر پرسید: خودت اینجا چیکار می کنی؟

واقعا نتوانست جلوی خودش را بگیرد.

داد بلندی به سر هلن زد و گفت: دختره ی احمق، من نگران چیم تو با اون مغز کوچیک تو فکر چی هستی؟

داد یکهویی و وحشت آور پوریا باعث شد دست هایش را روی گوشش بگذارد و مردمک های بلغزد.

پوریا به سمتش رفت.

دست هایش را از گوشش پایین آورد و گفت: سرخود پاشدی اومدی اینجا که چی؟ مثلا مچ منو بگیری که چیکاره ام؟ آخرش می خوای به چی بری تو؟

هلن زور زد از او فاصله بگیرد.

با اخم های درهم گفت:ولم کن.

آنقدر عصبی بود که اگر خودش بلایی سر هلن نمی آورد شاهکار بود.

-ولت کنم که باز سرخود یه کار احمقانه ی دیگه ازت سر بزنه؟ نمی گی تو این برو بیابون اتفاقی برات بیفته؟ نمی گی منه بی ناموس اومدم اینجا حالا واسه هر غلطی بفهمم بلایی سرت اومدم زمین و زمان رو بهم می دوزم؟

همان لحظه، همان جا، بهار کوچکی لابه لای حرف هایش درست جایی که ایستاده بود شکوفه زد.

دل نگرانی هایش میان داد و بیدادش عجیب می آمد.

اصلا گوشت می شد و به تنش می چسبید.

سعی کرد آرام باشد.

خشمش را تا حدی مهار کرد و گفت:هلن، هلن، دختر من باهات چیکار کنم؟ خودت بگو چیکار کنم؟ دیوونم کردی با این کارات!

کمی از هلن فاصله گرفت و گفت:چطوری اومدی اینجا؟

-با تاکسی!

دستش مشت شد.

-از کجا پیدام کردی؟

هلن سرش را پایین انداخت و ترجیح داد جوابش را ندهد.

-با توام.

بهانه گیر گفت:می خوام از اینجا برم.

-می برمت اما تا تکلیفمون مشخص نشده نه!

هلن فورا سرش را بلند کرد و با ترس نگاهش کرد.

اما فورا گفت:من نباید جواب پس بدم، تو خودت اینجا چیکار داری؟ اصلا اینجا مال کیه با این همه آدمای ترسناک؟!

گنده تر از دهانش سوال می پرسید.

-هلن خط قرمزام به احساسم منتهی نمیشه، به خیلی چیزای دیگه هم ختم میشه، ردشون نکن که کله خر بشم.

مکث کرد.

اینبار هشدارگونه گفت:خداروشکر که اینجایی و یه خط هم بهت نیفتاده، فقط خداروشکر!

به سمت در اتاق رفت و گفت:بمون، الان میام می رسونمت.

-کجا میری؟

پوریا نگاهش کرد و گفت:اینقدر باهوش نباش، عادی باشی به هیچ جایی برنمی خوره.

الان یعنی از او تعریف کرد؟

از اتاق بیرون رفت و هلن انگار با وجود پوریا و امنیتش تازه از شدت استرسش کم شد و توانست به اتاق نگاهی بیندازد.

یک اتاق تاقچه دار با دو شمعدانی قدیمی و پرده ی توری.

چند متکا هم به دیوار تکیه داد بود و بخاری کوچکی خاموش و کهنه ته اتاق خاک می خورد.

معلوم بود اینجا آنچنان رفت و آمدی ندارد.

همان جا نشست و بی خیال سرمایی که به تنش حمله کرده بود دستانش را دور خودش انداخت.

یادش باشد این آخرین باری باشد که جسارت تعقیب کردن پوریا به سرش زد.

دیگر ابدا دلش نمی خواست پوریا را این همه وحشت آور ببیند.

جدا از این پوریای عصبی می ترسید.

**************

با اعصابی متشنج، سیروس را صدا زد.

سیروس به سمتش برگشت و گفت:چی شد؟

-کیا هلن رو دیدن؟

-انگاری هیچ کس غیر از همونی که متوجه حضورش شده.

نفس راحتی کشید.

تابع آفتاب و مهتاب ندیدن نبود.

اما دلش نمی خواست بیخودی فکری برای هلن کج شود.

-نمی خوام اینجا بمونه، با خودم می برمش...

ادامه ی حرفش را سیروس زد: ازش حرف می کشم، شده جونشو بگیرم ازش حرف می کشم.

پوریا با قدردانی روی شانه اش زد و گفت:خیلی مردی!

-مخلصیم داداش!

-نوچه هاتو جمع کن، نمی خوام هلن تو دیدشون باشه.

حساسیت های پوریا را می شناخت.

تا ندا زنده بود هم همین دردسرها را داشت.

اگر زنی ناموسش می شد، احدی حتی به فکر اینکه نزدیکش شود هم به سرش می زند زنده و مرده اش را جلوی چشمش می آورد.

و حالا این دختر...

نمی دانست این حساسیت های عجیب پوریا روی دختری که قرار بود جان هومنش را بگیرد برای چیست؟

این وسط یک چیزهایی با منطقش جور در نمی آمد.

پوریا سری برایش تکان داد و به سمت اتاقی که هلن بود رفت.

جلوی در مکث کرد.

امیدوار بود هلن فقط هلن باشد.

بدون اینکه اعصابش یا احساسش را قلقلک بدهد.

در را باز کرد و داخل شد.

هلن با دیدنش فورا بلند شد و گفت:اینجا خیلی سرده.

بی حرف به سمتش آمد.

پالتویش را درآورد و روی شانه های هلن انداخت.

-بپوشش، گرمت می کنه.

بعد توقع داشتند برای مردانگیش نمیرد؟

 

 

...
نویسنده : بازدید : 10 تاريخ : چهارشنبه 15 آذر 1396 ساعت: 0:11

close
تبلیغات در اینترنت