پست78

تعرفه تبلیغات در سایت

-چی هست؟

هلن شانه بالا انداخت، پاکت را در جیب کت پوریا هل داد و دیگر نماند.

آخرش از دست این دختر دیوانه می شد.

همه ی کارهایش بدون پیش بینی بود.

تازه مجبورت می کرد در مقابل غیرقابل پیش بینی بودن های خودش، رفتارهای بدون برنامه نشان بدهی.

از در خانه بیرون زد.

امروز حاج خانم را ندید!

صدای روضه از یکی از خانه های همسایه می آمد.

احتمالا پای سفره شان نشسته و با آن دست های چروک افتاده تسبیح می انداخت.

از خانه که بیرون آمد، سیروس را منتظر خودش دید.

دست تکان داد و به سمت ماشین خودش رفت.

عاشق این ماشین غول پیکر سیاه رنگ بود.

به کلاس و قیافه اش هم می آمد.

پشت فرمان نشست که خش خش پاکت جیبش باعث شد دست درون جیبش کند.

پاکت را بی میل روی داشبورد انداخت و ماشین را روشن کرد.

امروز به حد اعلا از حاج آقا خجالت کشیده بود.

اصلا فکرش را هم نمی کرد که تمام مدت حاجی مچش را خوانده باشد و او عین یک ساده لوح همچنان در نقشش رو رفته باشد.

هلن را کجای دلش می گذاشت؟

این دختر نه راه پس برایش گذاشته بود نه راه پیش!

چطور می توانست حقیقت خود واقعیش را برایش بگوید؟

اصلا تصوری از برخوردش نداشت.

خصوصا که شدیدا دختر شکاکی بود و تا مو را از ماست بیرون نمی کشید ول کن ماجرا نمی شد.

قبا از اینکه به تعمیرگاه اوسا یونس برسند، دستش را دراز کرد و پاکت را برداشت.

حتما عین این دخترهای دبیرستانی برایش نامه نوشته.

پوزخندی روی لبش گوشه شد.

واقعا در کار این دختر مانده بود.

با خودش چه فکری می کرد؟

یک دستی بزور پاک را پاره کرد.

اما چیزی که درون دستش افتاد یک عابر بانک بود تکه کاغذ کوچکی که حتی تا هم نخورده بود.

برای اینکه حواسش پرت نشود ماشین را کنار خیابان کشید و توقف کرد.

تکه کاغذ را برداشت و خواند:

"نمی دونم مبلغ کارت چقدر بدردت می خوره، اما شاید یکم از مشکلتو حل کنه و دیگه احتیاج نباشه واسه مامانت به این و اون رو بزنی، شاید یه روز با تو رفتم لندن!"

رسما گذاشتنش پای تیرک و تیربارانش کردند.

دستش را روی قلبش گذاشت.

تیر می کشید.

سرش در حال انفجار بود.

این پدر و دختر امروز صدرصد قصد جانش را کرده بودند.

حالش به طرز فجیعی بد بود.

آنقدر بد که یک روز درون اتاقش بماند بدون آب و غذا!

در را قفل کند و خیره ی پنجره ی اتاقش شود وقتی بید مجنون با وزش باد محکم به شیشه اش کوبیده می شود.

یک موسیقی ملایم پلی کند و آنوقت با تمام شرمندگیش ذره ذره بمیرد.

آنقدر بمیرد که زیر این شرمندگی دفن شود.

-خدا لعنتت کنه دختر، چرا اینجوری ظلم می کنی به آدم؟ چرا حالیت نیست که نباید بیای تو دهن شیر؟

این همه عشق چکار می کرد؟

چطور به هلن حالی می کرد کسی که هومنش را بگیرد عشق نیست دشمن است؟

دستی به صورتش کشید و کاغذ درون دستش مچاله شد.

نفس کم آورده بود.

حس کرد سیروس پشت ماشینش پارک کرد.

پیاده شد و به سمتش آمد.

کنار شیشه خم شد و گفت:چیه داداش؟ چرا وایسادی؟

-دیدی با خوب بودن بشه یکیو از پا درآورد؟

سیروس متعجب نگاهش کرد.

-این خانواده باعث شد من زانو بزنم. من...

با حرص و خشم از دست خودش گفت: من، پوریا کیان پور جلوی این خانواده با تمام خوبی هاش کم آورده، منو داغون کردن...من بیشعور چطور وقف این خانواده شدم؟ چطور؟ خاک بر سر من...

-آروم باش داداش، چته یهم رم کردی؟

-منِ پست فطرت رو ببین، به دختره گفتم چند روز نیستم میرم پول جور کنم برای مریضی مادرم...

کارت و تکه کاغذ را نشان داد و گفت:عابر بانکشو بهم داده که نخوام محتاج این و اون بشم...دارم خفه میشم سیروس...

سیروس وا رفته از پنجره ی ماشین کنار کشید.

پوریا عصبی با مشت به جان فرمان ماشین افتاد.

آنقدر کوفت تا خسته سرش را روی فرمان گذاشت.

زیر لب با خودش زمزمه کرد: منو آواره نکن دختر، التماست می کنم منو به خودم ببخش.

نویسنده : بازدید : 4 تاريخ : سه شنبه 16 آبان 1396 ساعت: 7:47

فهرست وبلاگ