پست76

تعرفه تبلیغات در سایت

-میشه حرف بزنیم؟

حرفی نداشت.

یعنی وقتی حرف می زد، وقتی نگاهش به شب چشمانش می افتاد، گم می شد.

یادش می رفت پوریایی است که باید سفت و سخت باشد.

این دختر عملا داشت قاتل برادرش می شد.

بدتر از همه آنکه هرکاری می کرد نمی توانست ساده از کنارش بگذرد.

احتمالا این موقعیت، نفرت انگیزترین موقعیتی بود که دچارش شده بود.

مرگ بر هرچه دچارِ زهرآلود.

به سمت هلن برگشت که حرفی بزند که صدای کوبیدن محکم در، هلن را وحشت زده کرد.

اگر کسی می دید او در این خانه است؟

دستش را از ترس روی دهانش گذاشت.

پوریا دستش را بلند کرد تا آرامش کند، حرفی نزند.

از سوراخ کوچک در که نگاه کرد از دیدن بهشاد ابرویش متعجب بالا رفت.

قلب از اینکه حرفی بزند، به سمت هلن برگشت.

مچ دستش را گرفت و او را به سمت خانه کشید.

هلن پر از هیجان و استرس یک نگاهش به دست بزرگ پوریا بود که روی مچش نشسته و نگاه دیگرش به چهره ی عصبی او.

داخل خانه که شدند هلن پرسید: چی شده؟

پوریا او را به سمت راه پله کشاند.

-پسرعموت پشت دره، این راه پله به پشت بوم راه داره، از اینجا میری بالا، پشت بوم ها به هم وصلن، بروپشت بوم خودتون و بدون اینکه جلب توجه کنی میری پایین، انگار نه انگار.

-چشم.

باز این دختر شیرین شد.

شیطان می گفت می چسباندش به همین در...

زیر لب الله اکبری گفت و با تن صدای بمش گفت:برو بالا، معطل چی هستی؟

صدای کوبیدن در دوباره بلند شد.

هلن بدون اینکه دختر خودداری باشد، دست دراز کرد.

دست پوریا را گرفت و به آرامی در دستش فشرد.

همین برای قلبی که بازیش گرفته کافی بود.

نباید همیشه و همه جا خوب بود.

بعضی ها حالیشان نیست که پایشان را نباید بیشتر از گلیمشان دراز کنند.

نباید کسی را یکهو شروع کنند.

نباید سعی کنند نیمه شان را تکمیل کنند.

آنوقت تمام این نبایدها یک توی عاشق می شود.

اگر دست از سرت برنداشت چه؟

اگر خرت را چسبید و مجبورت کرد همیشه سر روی بازویش بگذاری و بخوابی چه؟

زن ها گاهی آدم را در پی این نبایدها شاعر هم می کنند.

دست هلن که کنار رفت، پوریا بدون اینکه کنترلی روی احساسی که روی هیجانش قدم گذاشته بود، داشته باشد، تن به تن هلن چسباند و گفت:تو با الله اکبر و استغفرالله هم تو ذهن آدم کم نمیشی.

پیشانی هلن را عمیق بوسید.

هر دو دستش را دور کمرش قفل کرد و از زمین بلندش کرد.

او را روی اولین پله گذاشت و کنار گوشش گفت:برو!

رهایش کرد و قبل از اینکه باز بیخود شود و کار به جای باریک تر بکشد از خانه بیرون زد.

هلن با تپش قلبی دیوانه وار در حال که دستش را به دیوار گرفته بود از پله ها بالا رفت و خودش را به پشت بام رساند.

ابدا دوست نداشت با وجود بهشاد احمق برای خودش یا پوریا دردسری درست کند.

اما از همان بالا پوریا و بهشاد را دید.

بهشاد جوری حق به جانب بود که اخم هایش را درهم کشید.

اما بی معطلی از پله های خانه ی خودشان پایین رفت.

آخر یک جایی حال این بهشاد فضول را می گرفت.

اما پوریا کلافه به بهشاد نگاه می کرد.

دختر عمویش با این همه ناز کم بود که حال پسرعمو برایش سینه سپر کرده.

-چی می خوای؟

-هلن کجاست؟

با تمسخر نگاهش کرد.

از جلوی در خانه اش کنار رفت و گفت:تو اینجا کسیو می بینی؟

چشم ریز کرد و گفت:یا اینقد به دخترعموت بی اعتمادی که فکر می کنی اومده خونه ی یه مرد غریبه؟

بهشاد پوزخندی زد و دریده گفت:تو که دیگه از آشناها هم آشناتری.

-دخلش به تو چیه؟

-هلن سهم منه، نه تو نه هیچ خری حق نداره به قصد هلن پاشو تو اون خونه بذاره.

خونسرد نگاهش کرد.

مردیکه ی نفهم!

-تو به دخترعمو در حد اینکه اومده اینجا یا نه اعتماد نداری اونوقت دم از دوست داشتن می زنی؟

-اینش به خودم ربط داره.

پوریا یقه ی بهشاد را مرتب کرد و گفت:آقا معلم خیلی سفت چسبیدی، می ترسم یه جا وا بدی.

بهشاد زیر دست پوریا زد و گفت:تو سعی کن پاتو از گلیمت بیشتر دراز نکنی.

آخر کاری می کرد که یک جا گوشمالی درست و حسابی به او بدهد.

-هلن نیست، بسلامت.

بهشاد باز جری شد.

-اسمشو میاری دهنتو بشور، به چه حقی میگی هلن؟ زود پسرخاله شدی.

ماشینی درون کوچه پیچید.

نگاهی انداخت.

سیروس بود.

-برو، سعی نکن عصبیم کنی.

ماشین کنار خانه توقف کرد.

سیروس پیاده شد و به سمتش آمد.

بهشاد به قیافه ی سیروس نگاهی انداخت.

سیروس با پوریا دست داد و گفت:خبریه؟

-نه، آقا معلم داشتن می رفتن.

بهشاد با تاکید گفت:کار ما با هم تموم نشده.

سیروس به آرامی گفت:می خوای گوشمالیش بدیم؟

پوریا با صدای بلندی که بهشاد بشنود گفت:قد این حرفا نیست.

بهشاد پوزخندی زد که پوریا گفت:آقا معلم این آخرین باریه که داری برام لغز می خونی، دفعه دیگه جایگاهت رو بهتر بهت معرفی می کنم.

دست سیروس را کشید و داخل برد.

در را محکم بهم کوبید که سیروس گفت:این یارو چشه؟

-خاطرخواه دخترعموشه، دم به دقیقه پاچه می گیره عنتر.

سیروس خندید و گفت:جایی میری؟

-باید برم پیش مامان، بمون میرم یه سر پیش حاجی، کارم داره، برگردم کارت دارم.

-هستم.

نویسنده : بازدید : 3 تاريخ : جمعه 12 آبان 1396 ساعت: 4:41

فهرست وبلاگ