پست66

تعرفه تبلیغات در سایت

-فکر نمی کنم بهشتم به قشنگی تو باشه.

خنده اش را خورد.

-شاعرانه حرف زدن های تو هیچ وقت تمومی نداشت و نداره اما وقت من خیلی وقته تموم شده، اومدم که یه دلیل موجه بشنوم که ببخشم. هنوز یادم نرفته باید خوب باشم، اما اینبار برای خوب بودنم دنبال دلیلیم.

-عشق دلیل می خواد؟

پوزخندی روی لب های زلیخا نشست.

-رفتن چی؟ عشقی که ته اشم یه شب غیب شدن باشه چی؟ عشقی که از اول تا آخر عمرت عین یه سرکوفت باشه چی؟ وقتی داشتی می رفتی خودتو گذاشتی جای من؟ فکر کردی من قراره چی بکشم؟

در کمال نامردی حق داشت.

ناحق خودش بود و تمام دلایل حق و ناحقش!

-پروین می ترسید. از خانواده ی شوهرش ترس داشت.برای همین فرار کرد. باید باهاش می رفتم وگرنه یه زن تنها تو یه شهر غریب با دوتا بچه...

زلیخا با بغض نگاهش کرد.

مرده شور این بغض های وقت و بی وقت را ببرند.

تا موقعیت جور می شود بساط پهن می کنند.

انگار دست فروشی که سر خیابان جای خوبی توانسته وسایلش را بچیند.

-نباید اینکارو می کردی، یه توضیح بخاطر رفتنت به کجای عالم بر می خورد؟

شهریار مستاصل چند بار پیشانیش را محکم دست کشید.

-حقم بخشش نیست، حق برگشتنتم نیست، اصلا من دلیل موجهی ندارم، فقط می دونم تو اون موقعیت فقط خواهرم مهم شده بود و بس!

زلیخا از حرفش خنده ای تمسخرآمیز روی لب هایش جاری کرد.

-پسر فرنگی و خانواده دوستی؟ تو که به قول خودت تو عروسی خواهرتم نبودی، اصلا نفهمیدی به کی شوهرش دادن، یهو بعد از چندسال از فرنگستون برگشتی و اومدی شدی مدافع خواهرت؟

شهریار عین کسی که در دریا غرق شده باشد، انگار گوشش پر از خفگی شد.

ناگهان پروین میان چهره اشدرخشید.

"شهریار، شهریار من کشتمش...من کشتمش..."

-شهریار، شهریار...

دستش روی شانه اش نشست و فشار خفیفی داد.

انگار پرت شد میان مغازه اش و لباس های دوخته ای که آویزان بودند.

حس کرد تنش به عرق نشست.

نگاهش روی صورت پروین که متعجب و تا حدی نگران روبرویش ایستاده بود خیره ماند.

-خوبی؟

-اونموقع خوب نبودم، هیچ وقت موقعیتمو درک نمی کنی، من فقط می خواستم نجاتش بدم.

-کیو؟!

-پروین و بچه هاشو.

-شهریار از چی حرف می زنی؟

نمی توانست توضیح دهد.

رازی که عین زنجیر دورش پیچیده شده بود تا پروین نمی خواست نمی توانست باز شود.

-منو ببخش زلیخا.

زلیخا فقط نگاهش کرد.

-من فقط یه برادر بودم که یهو از فرنگستون برگشتم، به قول آقاجون، بعد از عیاشی بدون هیچ پشتوانه ی تحصیلی یا حرفه ای که یاد گرفته باشم، عین یه درخت بی عار برگشتم کشور خودم، که اینجا بتونم، اما نشد، برای خاطر تویی که عزیز شدی می خواستم بشم یه آدم بدرد بخور، اما بازم نشد، پروین تمام قوا جلوم سبز شد.نتونستم کاری نکنم.

-بیست سال پیش بابت یه توضیح بدهکاری، رفتنت که جای خود داره.

شهریار مهربان به رویش لبخند زد.

-شاید هیچ وقت درکم نکنی، ته بی انصافیه اگه ازت توقع داشته باشم درک کنی یا ببخشی...

-پس چی ازم می خوای؟

-یه فرصت.

زلیخا برگشت و دوباره روی چهارپایه نشست.

-دیر شده، این دفعه ماهیو هروقت از آب بگیری تازه اس، معنی نداره.

-می دونم، آدم بدیه این قصه منم اما آخر قصه مگه نباید خوبی برنده بشه؟ حداقل تو اون آدم خوبه باشه که بدی رو از پا درمیاره، تو خوب باش و بدی منو ببخش.

زلیخا درون مغازه نگاه چرخاند.

کت و شلوارهای دوخته شده، به صف و مرتب از چوب لباسی آویزان بودند.

عکس پهلوان تختی و چندتا هنرپیشه ی قدیمی از جمله فردین و بهروز وثوق و ناصر ملک مطیعی هم پشت سرش به دیوار چسب شده بود.

سردخانه ی کوچکی ته مغازه بود همراه با گلدان حسن یوسفی که کنار پنجره در نهایتی شادابی بود.

ته مغازه پر بود از تکه های پارچه و نخ و آت و آشغال.

مردیکه ی کثیف!

اتو به برق بود.

مدام داغ می شد و دوباره آف می کرد.

مستقیم به شهریار نگاه کرد و با بی رحمی گفت:خوب بودن تنها برای این رابطه کافی نیست.

بلند شد.

بی حرف از مغازه بیرون زد.

تمرین می کرد می توانست کنار چهارخانه های آبیش یک گل گل هم سرهم کند.

از آن گل گلی های چین دار که روی زانوهایش بیاید و با هر چرخ شکوه یک عشق بازی را به رخ بکشد.

تازه روی سینه اشم هم یک سنجاق پروانه ای می خرید پر از نگین.

به آستین های بلندش کش می انداخت و هزار چین.

یک لباس بلندِ پر از چین!

باید جوری بهار را با این زن به خانه اش می آورد یا نه؟

از پشت شیشه رفتنش را نگاه می کرد.

می دانست الان رفتنش هیچ فایده ای ندارد.

اما دیدارهای هرروزه اش بلاخره نرمش می کرد.

باید پروین را سراغش می فرستاد.

تا حرف های پروین را نشنود هیچ چیزی درست نمی شود.

************************

با دستی که لرز داشت گوشی را برداشت.

خدا لعنتش کند با این اعصاب داغان.

دکمه ی تماس را زد و گفت:خبری شده؟

-مژده بدین رئیس، پیداش کردیم.

احتمالا بهترین خبر امروزش می شد.

-کجا؟

-تصادفی که داشته، موجب شده حافظه شو از دست بده، الان هیچی رو به یاد نمیاره.

با اینکه این نداشتن حافظه و خاطراتش، همه چیز را خراب می کرد اما باز هم جای امیدواری داشت.

-مهم نیست، می خوام وارد بازی بشه، هرجوری که ممکنه تمام خاطراتش رو به یادش بیارین، باهاش خیلی کار داریم.

-بچه ها گرفتنش، خیلی چموشه، دهاتیه صفر صفر، اما درستش می کنیم.

لب هایش یکوری شد.

-عین آدم برخورد کنید، نباید بترسه، باید جوری باشه خودش بخواد بیاد وسط بازی.

-چشم رئیس، اطاعت امر.

-صداشم درنیارین، نفهمم کسی بو برده.

-حواسمون هست.

-خوبه، منتظر خبر تازه ام.

صدای خنده ی پشت تلفن مشمئزش کرد.

بی حرف تماس را قطع کرد.

از حالا یک برگ برنده ی دیگر داشت.

پوریا باید خیلی خیلی حواسش را جمع می کرد.

اگر سنگ کوب نکند که خیلی سگ جان بود.

-ما تازه اول راهیم رفیق!

*************************

نویسنده : بازدید : 3 تاريخ : يکشنبه 16 مهر 1396 ساعت: 22:18

فهرست وبلاگ