پست55

تعرفه تبلیغات در سایت

زلیخا ناراضی و عجولانه گفت:نخیر، متشکرم.
هلن گاز بزرگی از نان خامه ایش زد و گفت:خاله، سر صلات ظهر، تو این گرما،...
رو به شهریار گفت:میریم خونه ی ما.
شهریار محترمانه در عقب را باز کرد و گفت:خوشحال میشم.
زلیخا با حرص چشم غره ای به هلن رفت.
هلن نیش خندی زد و زودتر از زلیخا سوار شود.
اصلا حوصله نداشت منتظر اتوبوس شود یا پول زیادی به این تاکسی ها بدهد.
آدم که دست رد به ماشین مفت نمی زند.
زلیخا عین کسی که زخمی باشد بزور سوار شد.
خدا این دختر را لعنت کند.
او را با شهریار چکار؟
شهریار عین کسی که می خواهد پرواز کند پشت فرمانشنشست و گفت:آدرس رو بهم میدین؟
-لطفا برید تا مفتح!
شهریار سر تکان داد و ماشین را روشن کرد.
زلیخا بدون اینکه نگاهش کند، سرش را به سمت پنجره برگرداند.
شهریار پا روی گاز گذاشت و از آینه به زلیخای عبوس نگاه کرد.
نگاهش بیخ زلیخا بود که گوشیش زنگ خورد.
گوشی را از روی داشبورد برداشت.
نگاهی به صفحه ی آن انداخت.
پوریا بود.
دکمه ی اتصال را زد و گفت:الو!
صدای هلن که با شیطنت گفت:آدم که وقت رانندگی گوشی جواب نمیده.
شهریار لبخند زد اما پوریای پشت تلفن انگار که صدای هلن برایش آشنا آمده باشد، کنجکاو پرسید:کسی همراهته دایی؟
شهریار با لذت به زلیخا نگاه کرد و بدون اینکه جواب پوریا را بدهد گفت:خوبی؟
-پیچوندی فهمیدم.
شهریار کمرنگ لبخند زد.
صدای پوریا آیخته با خنده و طنز بود:راستش بگو، نکنه شیطون زیرجلدت رفته...
-پوریا...
گوش های هلن تیز شد.
-خیلی خب، کجایی؟
-کارتو بگو بچه!
هلن سیخ نشسته و به شهریار نگاه می کرد.
کاش صدای آن طرفی که پشت خط بود را می شنید.
یعنی این پوریا با آن پوریایی که می شناخت یکی بود؟
دستش را مشت کرد و روی ران پایش کوبید.
انگار همه عالم و آدم پوریایی بودند که او می شناخت.
قحطی آمده بود دیگر!
تماس شهریار قطع شد و هلن هنوز در افکار خودش دست و پا می زد.
-کجای مفتح؟
-از خیابون باغ فردوس برید داخل.
چند روز بود ندیده بودش؟
یک روز؟ دو روز؟ سه روز؟
نه بیشتر از یک هفته بود که انگار غیبش زده باشد.
نه اینکه دلش برایش تنگ شده باشدها...نه اصلا...
اما یک جورهایی دلش بالا و پایین می شد.
چشمانش بیقرار هرروز که به کتابفروشی می رفت به در همسایه نگاه می کرد.
اینها نشانه های خوبی بودند یا بد؟
اصلا روی چه حسابی باید این مرد زمخت دوست داشتنی باشد؟
نوع حرف زدنش که مصیبت بود.
انگار از وسط بازار جمعش کرده باشی و آورده باشی!
خیرسرش دانشجو هم هست.
راستی دانشجوی چه رشته ای بود؟
یادش نمی آمد.
پوفی کشید و با خودش گفت:تو یکی دیگه تو زندگی من نباش لعنتی!
************************
آن قدر کتک خورده بود که نا نداشت.
سیلی آخر که وی گونه ی چپش زده شد، آخ پر دردش را بلند کرد.
-پدرسوخته، مگه بهت نگفتن نرو، اگه گیر اون پوریای عوضی می افتادی چی؟
ناصر با درد گفت:غلط کردم.
لگد محکمی به پهلویش زده شد.
-تن لش، احمقی، نمی فهمی این دل تنگی های مسخره رو باید بذاری در کوزه آبشو بخوری.
به سمت حمله ور شد، موهایش را گرفت و به سمت بالا کشید: بیشعور، چندروز دیگه می پری میری دبی عشق و حال، از اونجا به هر قبرستونی که بخوای می تونی ویزا و اقامت بگیری، بارتو بستی بابا و مامانتم دنبالت میان، اونوقت با دوتا دلتنگم و بیا ببینمت مادر شال و کلاه کردی رفتی دیدنشون؟ نمی فهمی بهت گفتم برات بپا گذاشتن؟
ناصر آب دهانش که طعم خون می داد را بزور قورت داد و در حالی که گریه می کردم گفت:غلط کردم، به جون مادرم غلط کردم.
موهایش را رها کرد و بالای سرش نشست.
-این اولین و آخرین باریه که دست از پا خطا می کنی.وگرنه بیچاره ات می کنم.
ناصر تند تند سرش را تکان داد.
دستانش را با دستمالی که در جیب داشت پاک کرد و از اتاق بیرون رفت.
گوشی را برداشت و شماره گرفت.
به بوق دوم نرسیده تماس وصل شد.
-رئیس ازش زهر چشم گرفتم، دیگه بخواد بمیره هم بدون اجازه قدم از قدم برنمی داره.
.....................
-چشم با این حال به بچه ا گفتم حواسشون بهش باشه باز گند نزنه.
.......................
-جمع جمع، به موقع رسیدیم.
...................
-حله، ردیفش می کنم.
....................
-شما خیالت راحت.
تماس را قطع کرد و لبخند زشتی روی لب آورد.
***********************
از صبح منتظر بهانه بود که حاج خانم بهانه را به دستش داد.

نویسنده : بازدید : 12 تاريخ : چهارشنبه 22 شهريور 1396 ساعت: 15:25

فهرست وبلاگ