پست57

ساخت وبلاگ

هلن بلاتکلیف به پوریای نگاه کرد به سمت در می آمد.

این همه هیجان برای چه بود؟

سیروس بدون اینکه سینی را بگیرد، برگشت، سری برای پوریا تکان داد و داخل شد.

چقدر روبرو شدن با این مرد سخت بود.

یعنی سخت نبود ها، تازگی سخت شده بود.

پوریا جلوی در آمد.

نگاهش کرد.عمیق و معنادار!

هلن سلام آرامی داد و سینی را مقابلش دراز کرد.

پوریا سینی را گرفت و گفت:از حاج خانم تشکر کن.

چون فکر می کرد یکی دوسالی بزرگتر است حق داشت دم به دقیقه او را مفرد کند؟

شله زرد را داده بود.

تمام قد او را دیده بود.

یک تشکر نصفه و نیمه هم گرفته بود.

ماندنش بی فایده بود.

-حتما!

چادرش را مرتب کرد و برگشت تا به خانه برود.

-هی دختر!

شاید اسمش را نمی داند که اینگونه خطابش می کند؟

اما حاجی که مدام جلویش هلن صدایش می کرد.

برگشت و گفت:آقای محترم، الفاظ قشنگتری هم برای خطاب قرار دادن دیگران هست!

پوریا نیش خندی زد و گفت:برای من همین بهتره!

-خب!

-هیچی، ممنون.

دستش زیر چادر مشت شد.

صورت پر از حرصش، پوریا را سرگرم می کرد.

اما مردی که از ته کوچه می آمد باعث شد که پوریا برای شک برانگیز نبودن، سری تکان بدهد و وارد خانه اش شود.

هلن با حرص گفت:بیشعور!

برگشت که با بهشاد روبرو شد.

درست عین قارچ بود.

یکهو جلوی روی آدم سبز می شد.

-سلام!

-چه خبره دختر عمو؟ مرتب دارین برای همسایه جدیدتون خوش خدمتی می کنین.

آنقدر حرفش سنگین بود که اگر نمی شستش و روی بند پهنش نمی کرد هلن نبود.

-اولا حرف دهنتو بفهم، خیرسرمون شما که تحصیل کرده ای، داری به بچه های مردم درس میدی، توقع ازت نمیری که اینقد با نادونی بخوای حرفی بزنی که پشتش یه فکر کثیفه، دوما، اینکه حاجی یا حاج خانم چه فکری دارن و چیکار می کنن به من ربطی نداره،همسایشونو دوس دارن و این و اونو ببرن و از قضا من مامورشون باشم بازم به من ربطی نداره و صدردصد به شما هم ربطی نداره. لطف کنید دیگه تو کار من دخالت نکنید که اصلا خوشم نمیاد.

بس بود همان سری که سکوت کرد.

فکر کرده بود اگر حرفی نمی زند یعنی زبان ندارد؟

-دخترعمو این دفاعیه در مقابل توجیه کردن کارتون بود؟

متعجب نگاهش کرد.

چه کسی به این احمق مدرک داده بود که معلم شود و مغز چندتا بیچاره تر از خودش را پر از چرت و پرت کند؟

-حواستون هست دارین چی میگین؟ توجیه کدوم کار؟ اصلا زندگی من چه ربطی به دخالت های شما داره؟ ببین آقا بهشاد، صبر منم حدی داره، پاتونو از گلیموتون درازتر نکنید که اصلا خوشم نمیاد.

بهشاد پوزخند زد که هلن با حرص داخل خانه شد و در را محکم مقابل روی بهشاد بهم کوبید.

یکی از یکی بیشعورتر!

آن از پوریای زبان نفهم، این هم از این یکی که کلا هیچ چیز حالیش نبود.

خدا فقط صبر بدهد.

******************************

-خودش بود؟

لبه ی ایوان نشست و سینی را کنارش گذاشت.

صدای درگیریش با بهشاد را شنیده بود.

اما قدم از قدم برنداشت.

این پسر به نظر شکاک و بدبین می رسید.

دلش نمی خواست بی خود و بی جهت برایش شر درست کند.

-خودشه!

-بهش نمی اومد اینقد بی رحم باشه که نگذره.

-کی از خون برادر می گذره که این یکی بخواد بگذره؟

-تو چی می خوای اینجا؟ میون این آدما که زمین تا آسمون باهات فرق دارن؟

-دارم زور می زنم سر هومن بالای دار نره.

سیروس کنارش نشست.

دست روی شانه اش گذاشت و گفت:همه چی دست اون بالا سریه، بخواد حالش کن به یه اشاره بنده.

-اگه نخواد درستش کنه؟

-این بتی که از خودت ساختی برای این خانواده خیلی زود تو آتیش خیانتی که داری می کنی شعله ور میشه.

دستش پشت گردنش کشید و به شله زرد خیره شد.

قصدش نمک خوردن و نمکدان شکستن نبود.

اما تحمل از دست دادن نداشت.

واقعا نداشت.

***************************

...
نویسنده : بازدید : 10 تاريخ : چهارشنبه 22 شهريور 1396 ساعت: 15:25

close
تبلیغات در اینترنت