پست60

ساخت وبلاگ

با خداحافظی نصف و نیمه ای تماس را قطع کرد و به سمت کتابفروشی رفت.

داخل شد.

پلیسا مشغول صورت جلسه کردن حرف های هلن و خرابی ها بودند.

هلن آدرس برادرهای آینه را داده بود.

اما بعید به نظر می رسید بعد از کاری که کرده اند به خانه شان برگردند.

خوب شد نوچه کوچیکه ی سیروس تعقیبشان کرد.

کار که تمام شد، پلیس ها که رفتند، پوریا آستین هایش را به سمت بالا تا زد و رو هلن گفت:می تونی کمک کنی فقط کتاب هارو جمع کن، به جارو هم به من بده.

هلن نگاهش کرد.

می گویند "خدا گر نه حکمت ببندد دری، ز رحمت گشاید در دیگری"، حکایت این روزهای او بود.

نریمان رفته بود اما به جایش مردی کنارش بود که هفت پشت غریبه بود.

اما حمایت هایش از خورشید هم بیشتر تنش را گرم می کرد.

-چرا؟

پوریا متعجب نگاهش کرد.

-چی شده؟

-یهو تو زندگی ما پیدا شدی که مدام کمکمون کنی؟ من حتی نمی دونم چطوری سر بزنگاه اومدی و منو تو این حالت دیدی...

-بذارش پای حکمت خدا.

-خیلی وقت گذاشتمش.

این مرد از نان شب واجب تر شده بود.

درد از این بیشتر؟!

پوریا گل هایی که سالم مانده بود را همگی در سطل بزرگی جا داد و گفت:باید براشون گلدون جدید بخری قبل از اینکه خراب بشن.

هلن با ناامیدی گفت: خسته ام، خیلی خسته ام.

روی صندلی نشست و خیره ی پوریا شد.

پوریا قد راست کرد و گفت: به نظر قوی تر از این حرفا بودی.

پوزخندی به تصور پوریا زد و نگاهش را از او گرفت.

پوریا به سمتش آمد.

کیفش را از روی میز برداشت و دست انداخت زیر بغل هلن، بلندش کرد.

کیفش را روی شانه اش مرتب کرد و گفت:فقط برام کلید اینجا رو بذار، میری خونه استراحت می کنی. شده تا فردا صبح بخوابی که حالت جا بیاد، همین کارو می کنی، فقط کلید اینجارو برام می ذاری، فردا بیا دم در خونه ام کلید رو بگیر.

هلن متعجب نگاهش کرد.

فرت فرت دست هایش بند تن و هیکلش می شد.

باز به این مردک قلدر رو داده بود.

پوریا دست پشت کمرش گذاشت و او را به سمت جلو هل داد و گفت:چیو نگاه می کنی؟ گفتم برو بگو چشم.

دست هلن روی کیفش نشست.

پوریا برایش چشم غره رفت.

دوباره دستش آمد که هلن را به جلو هول دهد که هلن پیش دستی کرده قدمی جلو برداشت که پایش روی تکه ای از گلدان های شکسته رفت از عقب لیز خورد.

کف دست پوریا دقیقا روی تیره ی کمرش نشست و او را نگه داشت.

اما تعادلش دوباره بهم خورد.

پوریا مجبور شد کامل در آغوشش بگیرد تا از افتادنش جلوگیری کند.

میان حصار دستانش، یک اوج زنده شد.

اوج یک عشق!

-خوبی؟

کاش سوتی دادن هایش تمام می شد.

-ممنونم.

آمد قدمی عقب بردارد که پوریا با طنز گفت:صبر کن، می ترسم تا از این کتابفروشی بیرون بری کار دست خودت بدی.

بازوی هلن را گرفت و او را به بیرون هدایت کرد.

جلوی در، در را برایش باز کرد و به آرامی گفت:دختر خوبی باش.

مفهوم عشق را نمی فهمید.

اما حتما میان رنگ به رنگ چهارخانه ی پیراهن این مرد بود.

یا لای آبی کدر چشمانش...

شاید هم روی دکمه های سفید و زشت پیراهنش اسکی می کرد.

هرچه بود دقیقا همین امروز بند دلش پاره شد.

ابدا هم قصدی برای وصله پینه کردنش نداشت.

بگذارد بتازاند.

بعد از چندسال از یک مرد خوشش آمده بود.

مردی که قماشش با قماش او ابدا نمی خواند.

اما دل است دیگر...

این چیزها که حالیش نیست.

خودسر تصمیم می گیرد.

نه عین تصمیم کبریِ کتاب دبستان...

یک تصمیم راست راستکی که تنت را بلرزاند.

-جایزه داره؟

پوریا لب هایش را به لبخندی نصفه و نیمه کج کرد.

-جایزه داره.

هلن گل لبخند را روی لبش جا داد و گفت:دختر خوبیم.

-برو.

-رفتم.

و رفت.

پوریا نگاهش کرد و لب زد:سیاه سوخته ی بانمک!

*************************

...
نویسنده : بازدید : 10 تاريخ : چهارشنبه 22 شهريور 1396 ساعت: 15:25

close
تبلیغات در اینترنت