پست47

تعرفه تبلیغات در سایت

فصل یازدهم
جمشید نگاهی به سرتا پایش انداخت و گفت:تنزل مقام دادی؟
روبرویش روی مبل نشست و هلوی رسیده ای را از جامیوه ای برداشت.
-ایرادی داره؟
پروین همراه مستخدمه از آشپزخانه بیرون آمد.
تند تند چیزهایی را برایش می گفت.
کارش که تمام شد، مستخدم رفت و خودش، موهای فر شده اش را پشت گوشش فرستاد و به سمت دو مرد زندگیش آمد.
کنار پوریا نشست و گفت:گفتم حلوا و میوه بذارن، عصری بریم سر مزار، سفارش گلم از قبل دادم.
-من امروز نمی تونم بیام.
جمشید با کنایه پرسید:چرا؟ با نکنه این ریخت و قیافه کارگر خونه ی مردم شدی؟
این مرد هیچ وقت زبان تلخش را کنار نمی گذاشت.
اصلا از نیش وکنایه زدن خوشش می آمد.
پروین اعتراض آمیز گفت:جمشید!
پوریا تیز نگاهش کرد و گفت:بذار بگه، اونقدر بزرگ شدم که نخوام جواب پس بدم درسته؟
-تو فکر حیثیت خانوادگی باش، کار زیادی لازم نیست بکنی.
تلخ بود. همیشه تلخ بود، بدتر از زهرمار!
پوریا هلو را درون زیر میوه پرت کرد و گفت:مامان تا یه چند مدت زیاد خونه نمیام، نگران نباش.
جمشید با کنجکاوی نگاهش کرد.
پروین متعجب گفت:خیره، چیزی شده مامان جان؟
از روی مبل بلند شد و گفت:نه اصلا، می خواستم اطلاع بدم که اگه بعضی شب ها خونه نبودم نگران نباشین.
پروین چشمانش را تنگ کرد و دستش را روی قلبش گذاشت.
پوریا خم شد پیشانیش را بوسید و گفت:برسم میام سر مزار.
دستش را به سمت جمشید دراز کرد و گفت:شما با من کاری نداری؟
جمشید دستش را فشرد و گفت:بیشتر حواستو به  شرکت بده.
دستش را روی چشمش گذاشت و با خداحافظی از خانه بیرون زد.
امروز کلی کار داشت.
آنقدر با حاجی حرف زده بود تا آمدنش به خانه ی بغل به بغلشان جنبه ی عادی داشته باشد.
امروز اسباب کشی داشت.
به سیروس گفته بود از سمساری چندین دست وسایل بدرد بخور بخرد و برای خانه بیاورد.
نباید زیاد توی چشم می آمد.
مثلا یک پسر شهرستانی ساده بود که برای کار و دانشگاه به اصفهان آمده.
لوکس می گشت و می پوشید شک برانگیز می شد.
آن هم با هلنی که به همه چیز شک داشت وای به حل اینکه به چیزی پیله کند.
از امشب که همسایه حاجی می شد کارش هم سخت تر می شد.
********************
با اینکه تمایلی نداشت او را دوباره ببیند اما زنگ زده بود که بیاید و ترجمه ی کتابچه اش را ببرد.
نمی دانست چرا حس خوبی به این مرد نداشت.
شیک پوش و جذاب بود.
بوی ادکلنش بوی گل های کتابفروشیش را خنثی می کرد.
معقول و موقر به نظر می رسید.
اما...رفتارش جوری بود که به دل ننشیند.
نه اینکه ساده باشد ها...نه!
اما جوری ناشیانه برخورد می کرد که توی ذوق بزند.
ترجمه های پرینت گرفته شده اش را همراه کتابچه روی میز کارش گذاشت و بلند شد تا از فلاکس کنارش چای بریزد.
بعد از یک کار خسته کننده چای شدیدا می چسبید.
لیوان خرسیش را برداشت و فلاکس چای را سرازیر کرد.
آینه بابت این لیوان مدام مسخره اش می کرد.
کمی بچگی در کنار بزرگسالی چه اشکالی داشت؟
صدای زنگ بالای در توجه اش را جلب کرد.
برگشت.
سروقت آمده بود.
سام با تمام جانش نگاهش می کرد.
ابروهایش را بغل هم فرستاد و در مقابل سلام مشتاقانه ی سام، به آرامی جواب داد.
ترجمه ها و کتابچه را از روی میزش برداشت و روی پیشخوان گذاشت.
-دیروز کارتون تموم شد اما فرصتی نشد اطلاع بدم.
-ممنونم.

نویسنده : بازدید : 14 تاريخ : شنبه 4 شهريور 1396 ساعت: 22:56

فهرست وبلاگ