پست32/بت سوخته

ساخت وبلاگ

هلن از آینه ی جلو نگاهش کرد.

صورت تقریبا کشیده ای داشت با ریش و سبیلی پرپشت.

هیچ مردی را مانند او ندیده بود که این مرد ریش داشتن خواستنی اش کند.

هلن با طعنه گفت:شما که دست به خیری و ضمانت کردی، چرا خودتون نمیرین خبرو به حاجی بدین؟ ماشاالله دیگه بچه ی خونه شدین.

طعنه ی کلامش آنقدر واضح بود که اخم های پوریا تنگ هم بچسبند.

خدا لعنت کند هومن را!

همه ی این خفت و خاری را بخاطر او تحمل می کرد.

وگرنه پوریا کی آویزان این و آن بود که بساطش اینجا و آنجا پهن باشد؟

آمد جوابش را بدهد که گوشیش زنگ خورد.

در حینی که ماشین را روشن می کرد، دکمه ی تماس را زد و گوشی را مابین شانه و گوشش گذاشت و گفت:الو.

هلن تیز نگاهش می کرد.

دخترک ورپریده انگار می خواست مچ دزد را بگیرد.

-خوبی رفیق؟

لب هایش کمی کش آمد.

اندازه ای که گونه اش یک سانت بالا برود.

-خوب.

-خوبترتم می کنم، گرفتیمش، گاراژ اوسا یونسه.

این بار گونه هایش بالا پرید و لبخندی واضح روی صورتش نقش شد.

-داشته باشش، تا یک ساعت دیگه خودمو رسوندم.

-کت بسته در اختیارته، نذاشتیم جیک بزنه.

چشمان پوریا برق زد.

آنقدر این برق نگاه مشهود بود که هلن از آینه ی جلو ببیند.

چرا حس می کردی مردی که ادعا می کرد یک راننده ی ساده است ریگی به کفش دارد؟

مکالمه ی کوتاه پوریا که تمام شد، هلن متفکرانه پرسید:تو کی هستی؟

پوریا با ابروهایی بالا رفته از آینه نگاهش کرد.

-معرف حضور نبودم؟

-تو یه چیزی داری...نمی دونم...اما...

از مساجت بیش از حد این دختر خوشش نمی آمد.

-می خوای مطمئن بشی؟ راه می ذارم پیش پات...عصر به آدرسی که میگم بیا، خونه مو ببین، زندگیمو ببین، می برمت دانشگاهی که درس می خونم، صاحب کارمم نشونت میدم...البته متاسفم که خانواده م اصفهان نیستن که معرف حضور خانم باشن.

از نوع حرف زدنش که نهایت گستاخی بود بدش می آمد.

اما شده خیال خودش را هم جمع کند، در کمال ناباوری پوریا که فکر می کرد با این اطمینانی که از خودش حرف زد، حتما هلن درخواستش را رد می کند، گفت:آدرسو بهم بده.

دست پوریا روی فرمان ماشین سفت شد.

دخترک احمق!

اگر برای بار صدم هم بود، باز هم می گفت:"از زن های باهوش متنفر بود."

برای برای یک بار هم که شده از شر نگاه و سماجت های هلن خلاص شود، گفت:شماره تو بده.

هلن با تعجب نگاهش کرد.

-من فرصت ندارم که به خوب و بد حرفم فکر کنی دختر خانوم.

از این قلدری مشهودی که لابه لای حرف هایش بود بدش می آمد.

مرد هم این همه نچسب؟!

یک روز حتما از او می پرسید تا به حال با زنی غیر از مادرش ملاقات کرده که رسم طنازی از یک زن را بداند؟!

-متاسفم آقا، برام تو یه کاغذ آدرس رو بنویسید. من شماره م رو به هرکسی نمیدم.

حیف که نمی توانست بگوید اگر بخواهد شماره اش را سه سوته زیر زمین هم باشه پیدا می کرد.

خلاصه و کوتاه گفت:باشه!

هلن بدون اینکه بار دیگر نگاهش کند، رویش را به سمت پنجره برگرداند.

پوریا خشن و زمخت گفت:می برمت خونه ات، حاجی به یه خبر خوب احتیاج داره.

چطور جرات می کرد برای اینکه کجا برود تعیین تکلیف می کرد؟

-به چه حقی...

پوریا میان حرفش پرید و گفت:هنوز کمی خامی دختر خانوم. از بچگیت بیا بیرون.

از حرص و خشم نفسش بند آمد.

برای اینکه نفس کم نیاورد، اسپریش را از کیفش بیرون آورد و دو بار درون دهانش اسپری کرد.

پوریا از آینه نگاهش کرد و به عمد پرسید:آسم داری؟

هلن با کنایه گفت:برای شما مهمه؟

اوف از این دختر!

اگر جواب دندان شکن نمی داد حتما می مُرد.

پوریا سکوت کرد.

هلن شکلکی برایش درآورد.

پوریا حواسش پی جلویش بود وگرنه حتما برای این شکلک کج و کوله یک چیزی بارش می کرد.

جلوی خانه اش ترمز کرد که همان موقع بهشاد از در خانه ی عمویش بیرون آمد.

نگاه برنده اش به پوریا آنقدر زخم داشت که پوریا پوزخندی به رویش بزند و خم شود از داشبورد تکه کاغذی پیدا کند.

-خودکار داری؟

هلن نگاهش به بهشاد بود و حرف پوریا را نفهمید.

برای اینکه سوءتفاهی نشود گفت:خودم زنگ می زنم بهتون.

تند از ماشین پیدا شد و دستپاچه به بهشاد سلام داد.

...
نویسنده : بازدید : 11 تاريخ : پنجشنبه 19 مرداد 1396 ساعت: 7:26

close
تبلیغات در اینترنت