پست26/بت سوخته

تعرفه تبلیغات در سایت
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس

پوریا کنجکاوانه نگاهش کرد.

سرش را کمی به سمت هلن خم کرد و گفت:اتفاقی افتاده؟

هرچند هنوز به حضور یکباره اش در زندگیشان مشکوک بود اما همین که پدر و مادرش دوستش داشتند و در کنارش می گفتند و می خندیدند، خوب بود.

هلن مظلومانه سر تکان داد.

پوریا یک لحظه تمام ساعات قبل در ذهنش چرخ خورد.

"ماشین حساب را مقابلش کشید که گوشیش زنگ خورد.

زیرچشمی نگاهی به گوشی انداخت.

با دیدن شماره ی رضایی لبخند زد.

دکمه ی تماس را زد و گفت:تموم شد؟

رضایی با صدای ناراحتی گفت:تا الان باید بهشون اطلاع داده باشن.

پوریا به صندلی چرخ دارش تکیه داد و گفت:خونه کی به مزایده گذاشته میشه؟

-اطلاع میدم.

-منتظرم، ببین رضایی، می خوام همه چیز طبق برنامه م پیش بره.

-همون جور که شما می خواید.

--عصر حسابتو چک کن، حق الزمه ی کارت با اسکوندشو برات می فرستم.

رضایی لب باز کرد باز هم حرفی بزند و از خانواده ی هلن دفاع کند اما وقتی میخ آهنی در سنگ فرو نرود، بیشتر حرف زدن از آنها فقط و فقط پوریا را برای راه حل های بدتر مسرتر می کرد.

با صدای ناامیدی گفت:متشکرم.

پوریا به محض قطع تماس دوباره گوشیش زنگ خورد.

شماره ی پسرکی بود که مدام هلن را می پایید.

کنجکاو تماس را وصل کرد.

-بله؟

-آقا دختره تو دردسر افتاده.

-چی شده؟ اتفاقی براش افتاده؟

-بله رئیس، چند تا دارن براش مزاحمت ایجاد می کنن.

سیروس چرا بی مقدمه آدم فرستاده بود سروقت هلن؟

-از آدمای سیروسه؟

-نه رئیس، اصلا دخلی به ما نداره.

یکباره از پشت میزش بلند شد و غرید: پس داری اونجا چه غلطی می کنی؟ برو جلوشونو بگیر تا بلایی سر دختره نیوردن. الان خودمو می رسونم.

-چشم.

-آدرس؟

تند تند آدرس را گفت و تمام قطع شد.

بدون اینکه منتظر بماند، از طلافروشی بیرون زد.

طول بازار هنر را دوید و از پارکینگ، ماشینش را سوار شد و با تمام سرعتی که می توانست خودش را به هلن برساند، رفت.

رسیده به کتابفروشی، از کوچه ای که آدرس داده بود، با ماشینش داخل شد.

آنقدر رفت تا جلویش زد و خورد را دید.

پیاده شد و مهلت نداده به کمک پسرک، پرویز را زیر مشت و لگد گرفت.

پرویز با مشت بی هوایی که پرت کرد، زمان خرید و فرار کرد.

پوریا به دنبالش نرفت فقط پرسید:دختره چی شد؟

-همون خانمی که مرتب بهش سرمی زنه رسید، آقا فک کنم دختر آسم داره، اسپری آسم تو کیفش بود.

-از کجا میدونی همون اسپری آسمه؟

-خواهرم آسم داره می دونم. به اون خانم گفتم اسپری رو بهش برسونه، چون حتما تو این بلبشو بهش هیجان وارد شد.

-کدوم قسمت رفتن؟

به کوچه اشاره کرد و گفت:اینور، اما بن بسته، دوباره برمی گردن همین جا.

-پس بیا سوار شو، نمی خوام کسی مارو اینجا ببینه.

پسرک سر تکان داد و به همراه پوریا سوار شد."

-امشب هوای حاجی و حاج خانومو داشته باش.

پوریا سر تکان داد و گفت:باشه.

هلن در را پشت سرش بست.

پوریا به سمت ساختمان قدیمی رفت که خود حاجی به استقبالش آمد.

از مهمان نوازی دوست داشتنی شان خجالت کشید.

نویسنده : بازدید : 5 تاريخ : چهارشنبه 11 مرداد 1396 ساعت: 15:34
برچسب‌ها :
اخبار و رسانه هاهنر و ادبیاترایانه و اینترنتعلم و فن آوریتجارت و اقتصاداندیشه و مذهبفوتو بلاگوبلاگ و وبلاگ نویسیفرهنگ و تاریخجامعه و سیاستورزشسرگرمی و طنزشخصیخانواده و زندگیسفر و توریسمفارسی زبان در دیگر کشورها