پست24/بت سوخته

تعرفه تبلیغات در سایت

متعجب به شماره ای که روی صفحه ی دیجیتال تلفن بود نگاه کرد.

بانک چه می خواست؟

-بله بفرمایید.

-از شماره های که تو پرونده برای تماس قید کردین فقط همین جواب داد.

از صدای طلبکارش ابدا خوشش نیامد.

هلن گفت:مشکلی پیش اومده؟

-خانم مهلت وامی که برادرتون گرفته بودن خیلی وقته گذشته، خونتون وثیقه ی وام بوده...بانک تصمیم گرفته...

دیگر صدایش را نشنید.

نه، این امکان نداشت.

حاج آقا می مرد اگر این اتفاق می افتد.

گوشی را سفت تر به گوشش چسباند.

هر کلمه عین خنجر زخمی ترش می کرد.

چقدر ظالم بودند؟

چقدر پول دوست بودند لعنتی ها!

آخ نریمان...نریمان...

بابت شرکتی که قرار بود با دوستش بزند دوسال پیش وام گرفت.

آن هم نه یک ماه بیست یا سی میلیونی...

آنقدر رقمش بالا بود که حاجی بیچاره، خانه ای که تمام دار و ندارش بود را به عنوان رهن به بانک سپرد تا کار نریمانی که با تمام انگیزه اش می خواست یک شرکت کوچک با سرمایه اولیه راه بیندازد، رو به راه شود.

اما شرکت به یک سال نرسیده به جای سوددهی ورشکست شد.

تمام پول ها رفت و نریمان پژمرده تر از همیشه سعی کرد همه چیز را درست کند اما نشد.

حتی سعی کرد چندجا کار کند تا پول ها را بدهد اما نشد.

و حالا بعد از مرگش...

بلاخره حرف های مرد تمام شد.

صدای بوق آزاد در گوشش پیچید.

خدایا حالا چیکار می کرد؟

باید به خانه می رفت.

کم کم حاجی را برای مصیبت جدیدی که به سرشان می آمد، آماده می کرد.

خدا او را برای خبر تلخی که می داد ببخشد.

بغضش گرفته بود.

نگاهی به بیرون انداخت.

دم غروب بود.

به سمت کیفش رفت.

کیف را برداشت و از کتابفروشی بیرون رفت.

در را قفل و کرکره را پایین کشید.

چطور این خبر را می داد؟

قلبش ضربان گرفته بود و دست هایش از تنشی که داشت می ارزید.

آنقدر حالش خراب بود که مسیر همیشگی را با حواس پرتی به بی راهه برود.

اصلا چرا داشت پیاده می رفت؟

این اتوبوس لعنتی چرا سر ساعت همیشگی نیامد؟

یک لحظه انگار به خودش آمد.

ایستاد.

به خودش و به کوچه ای که درونش ایستاده بود نگاه کرد.

با خودش چه فکری کرده بود که با پای پیاده راه افتاد؟

لب گزید و دست مشت کرد.

هیجان زیادی که به تنش وارد شد مجبورش کرد که اسپریش را از کیف بیرون بیاورد و درون دهانش اسپری کند.

اکسیژن اضافی چشمانش را به اطراف باز کرد.

اما هوا تاریک شده بود و چراغ ها دانه دانه روشن می شدند.

برگشت.

پا تند کرد.تا کوچه ای بی خود وارد شد بیرون زد.

هرچند قبلا حاجی این اطراف را نشانش داده و گفته بود اگر بخواهد پیاده بیاید راحت با میانبر زدن خودش را به برساند.

کمی تمرکز کرد.

اگر دو تا کوچه برود خیابان پشت خانه شان در می آمد.

برگشت که سینه به سینه ی مرد درشت هیکلی شد.

ترسیده قدمی به عقب گذاشت و نگاهش کرد.

-عذرمی خوام.

با عذرخواهیش خواست از کنارش بگذرد که صدای مرد بلند شد:کجا خانم؟

نویسنده : بازدید : 199 تاريخ : دوشنبه 9 مرداد 1396 ساعت: 3:44

فهرست وبلاگ