پست22/بت سوخته

تعرفه تبلیغات در سایت
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس

این قسمت بازار هیچ وقت نیامده بود.

یعنی کاری نداشت که بیاید.

راسته ی پارچه فروشی و خیاطی به کارش نمی آمد.

ترجیح می داد در بازار بچرخد و لباس های آماده ای که مطابق سلیقه اش بود بخرد تا وقتش را صرف پارچه و خیاطی کند و دست آخر آن چیزی هم که می خواهد نشود.

اما این بار فرق می کرد.

اتفاقی درون اینترنت طرح یک مانتوی شیک با پارچه ی قرمزی دیده بود که تا یک هفته از این پاساژ به آن پاساژ دنبالش مدلش می گشت تا برای هلن زیبایش بخرد و موفق نشده بود.

حالا مجبور بود، پارچه اش را بخرد و به خیاطی ببرد.

هرچند حضور خود هلنِ سرتق هم واجب بود.

باید بعد از این مدت این مشکی دلگیر را از تنش می کند یا نه؟

اولین مغازه ی پارچه فروشی را رد کرد.

پارچه هایش بدرد لحاف و تشک می خورد.

دومی هم بند چادرهای گل گلی بود.

سومی و چهارمی هم همینطور...اما پنجمی، توجه اش را جلب کرد.

وارد مغازه شد.

جنس پارچه ها را وارسی کرد.

دست آخر پارچه ای صورتی رنگ با ترکیب سفید خرید و از مغازه بیرون زد.

به سمت بازار لباس رفت.

اما آنقدر محو رنگ و زیبایی پارچه ها بود که شانه اش را شانه ی زنی که به نظر می رسید عجله دارد برخورد.

عذرخواهی کوتاه زن را به سری که تکان داد پذیرفت اما همان موقع کسی انگار نامش را صدا زد.

کنجکاو به اطرافش نگاه کرد که چشم هایش روی پله ی کوتاه مغازه ای میخکوب شد.

مردی با تمام غریبگی شدیدا آشنا بود.

آشنایی به قدمت یک عشق 20 ساله!

رنگش پرید.

قلبش ضربان گرفت.

لرز دست هایش هم قوز بالاقوز شد.

مردی با متری که دور گردنش انداخته ناباور بر و بر نگاهش می کرد.

دوباره نامش را شنید:زلیخا!

زبانش آتش بگیرد.

این چه طرز صدا زدن است.

قبل از اینکه بیشتر از این وسط این بازی، زمینگیر شود باید می رفت.

قدم تند کرد تا از این بازار کوفتی بیرون برود.

اما شهریار که تا از شوک دیدن زلیخا بیرون آمده بود با عجله پشت سرش دوید.

بگذار مردم هرچه می خواستند بگویند.

اسم و ناموس پرستیش هم زیر سوال برود مهم نبود.

زلیخا آمده بود.

زلیخایی که 20 سال نبخشید آمده بود.

پشت سرش دوید، بلاخره هم بازویش را گرفت و او را که صورتش خیس بود به سمت خودش چرخاند.

-زلیخا!

-اسمم منو نیار!

هنوز به همان زیبایی بود.

چشمانی درشت با پوستی گندمی و بینی کوچک که کمی به نظر عقابی می رسید.

-بعد از بیست سال...

بازویش را کشید و بدون اینکه بگذارد شهریار حرفی بزند شروع به دویدن کرد.

اما شهریار بی خیالش نشده، دوباره پشت سرش دوید.

عین دوتا نوجوان رفتار می کردند.

چرا این زن هنوز زیبا بود؟

اینبار او را بشدت به سمت خودش کشید، برای اینکه جلب توجه نکنند، او را به سمت کوچه ی باریکی که فقط یک قصابی درآن بود کشاند و گفت:جون به لبم کردی زن!

زلیخا پوزخند زد و گفت:زن؟! زنانگی هیچ وقت برای من رقم نخورد.

شهریار با شیفتگی نگاهش کرد.

-چه بهتر!

گستاخ تر از این مرد سراغ نداشت.

-ولم کن، آبرویی من دستی نیست که اینجوری وسط بازار حراجش کنی.

شهریار تن عقب کشید و گفت:معذرت می خوام.

زلیخا دوباره پوزخندی نثارش کرد و گفت:پیر شدی، هوش درست و درمون برات نمونده که مواظب حرکاتت باشی.

هنوز عین جوانیش زبانش تند و تیز بود.

-اصلا تغییر نکردی.

-تغییر کردم که دیگه نمی شناسمت. لطفا سرراهمو نگیر دیگه.

پلاستیک پارچه اش را محکم در دست گرفت و قبل از اینکه شهریار بیشتر از این آبرویش را بازیچه ی کسبه ی بازار کند از کوچه ی تنگ بیرون زد.

شهریار رفتنش را نگاه کرد و لبخند زد.

-هنوز ازدواج نکرده!

باید بابت این خوشبختی قهقه می زد.

نویسنده : بازدید : 5 تاريخ : يکشنبه 8 مرداد 1396 ساعت: 0:05
برچسب‌ها :
اخبار و رسانه هاهنر و ادبیاترایانه و اینترنتعلم و فن آوریتجارت و اقتصاداندیشه و مذهبفوتو بلاگوبلاگ و وبلاگ نویسیفرهنگ و تاریخجامعه و سیاستورزشسرگرمی و طنزشخصیخانواده و زندگیسفر و توریسمفارسی زبان در دیگر کشورها