پست20/بت سوخته | بلاگ

پست20/بت سوخته

تعرفه تبلیغات در سایت

فصل ششم

دقیق نگاهش کرد.

لاغرتر و نذارتر از قبل شده بود.

با تاسف گفت:چه بلایی سر خودت آوردی؟

هومن دستی به صورتش کشید.خیلی وقت بود از ترسی که درون سلول به سلول تنش رخنه کرده، حتی صورتش را هم اصلاح نکرده بود.

لاغر شدنش پیش کش!

-با توام، این چه حال و روزیه؟ چرا اینقد خودتو باختی؟

-نبازم؟ با مرگ چند قدم مونده؟ تو بودی نمی ترسیدی؟ جا نمی زدی؟

پوریا با حرص کف دستش را روی میز جلویش کوباند و گفت:احمق، حقته قبل از اینکه حتی به اعدام فکر کنی اینقد زیر مشت و لگد بگیرمت که جونت بیاد بالا، یک ماه نبودم، گند زدی به زندگی خودت و بقیه، ...

پوفی کشید و سعی کرد خودش را کنترل کند.

-خودتو جمع و جور کن، گفتم نجاتت میدم، یعنی نجاتت میدم، معنی دیگه ای نمیده کههرشب با هزار فکر و خیال سرتو رو بالش بذاری.

هومن با بغض، آستین لباسش را کشید تا زخم هایی که دیشب بابت درگیری روی دستش مانده بود را پوریا نبیند.

-هنوزم دختره میاد، هنوزم با نگاهش زجرم میده، حل نمیشه، این دختره کوتاه بیا نیست.

- یه کارایی دارم می کنم، دارم بخاطرت بزرگترین خبط زندگیمو می کنم، اما خواهش می کنم اومدی بیرون آدم باش.

-نوکرت میشم، تو جون بخواه نامردم بگم نه، فقط منو بیار بیرون، اینجا دارم روانی میشم.

پوریا دست دراز کرد، مچ دستش را گرفت و گفت:میارمت،...

دستش را فشار داد که هومن بی طاقت دستش را کشید و گفت:منتظرم.

آستین کنار رفته اش توجه پوریا را جلب کرد.

-دستت چشه؟

هومن دستش را پایین انداخت و گفت:هیچی!

پوریا از پشت میز بلند شد.

به سمت هومن رفت و محکم مچ دستش را گرفت و نگاهش کرد.

آستینش را بالا زد و شگفت زده به خراش های عمیقی که روی پوستش بود نگاه کرد.

-اینا برای چیه؟!

-از تخت پایین افتادم...

پوریا غرید:دروغ نگو!

هومن با ترس و شرم گفت:اینجا...

نفس عمیقی کشید و گفت:اینها تاوان مقاومتمه!

نفس در سینه ی پوریا حبس شد.

انگار یکی دست زیر گلویش گذاشته بود و فشار می داد.

پوریا با خشم غرید: پس رئیس زندان اینجا چه غلطی می کنه؟

از زور خشم رگ های دستش وگردنش ورم کرده بود.

دستش می رسید هرکسی سر راهش قرار می گرفت را آنقدر زیر مشت و لدگد می گرفت تا جانش در برود.

-کار کدوم بی ناموسشه؟

-داداش بگم برام شر میشه.اون تو اونان که زورشون میره.

داد کشید:هومن، جون بکن بگو کار کیه؟

هومن تکانی خورد و گفت:بهش میگن اکبر گودزیلا!

پوریا دستان مشت شده اش را چند بار روی میز کوبید و گفت:از امشب می فرستمش انفردادی تا آرزویی یه هم کلام به دلش بمونه.

-داداش...

-خفه شو هومن، از تو چاله درت میارم می افتی تو چاه...آخ، آخ...چی بهت بگم؟

پوریا خوب بود. اصلا بهترین بود.

اما امان از روزی که خطایی می دید، تا زیر بار سرزنش و سرکوفت هایش خفه ات نمی کرد، رها نمی شدی.

-حواست به خودت باش، لطفا اینجا خوب بمون تا وقتی که از این چهار دیواری بیارمت بیرون!

هومن با شرم سرش را پایین انداخت.

پوریا بی توجه به او از اتاق ملاقات بیرون زد.

با کمی رشوه دادن فورا به ملاقات رئیس زندان رفت.

آنجا هم با جدیت حرفش را زد اما در آخر پولی که روی میز گذاشت و نیش خند رئیس زندان کارش را راه انداخت.

در کتش نمی رفت که هومنش عین یک جوان خیابانی مورد تعرض قرار بگیرد.

هرچند برای این اکبر گودزیلا داشت.

کافی بود دوره ی زندانی داشتنش را طی کند.

بیرون از این چهاردیواری عزرائیل را جلوی چشمش می آورد.

هنوز نفهمیده بود که دست روی چه کسی گذاشته است؟

***********************

آذر با تردید به کتابفروشی نگاه کرد.

گیریم کارش اشتباه باشد، اما ته اش شاید دوست خوبی نصیبش می شد.

 

...
نویسنده : بازدید : 7 تاريخ : پنجشنبه 5 مرداد 1396 ساعت: 5:59