پست13/بت سوخته | بلاگ

پست13/بت سوخته

تعرفه تبلیغات در سایت

هلن متعجب به مردی که جور خاصی نگاهش می کرد با اخم نگریست و گفت:کارتون آقا؟!

انگار یکی او را به سمت سرازیری هول داد.

به خودش آمد و گفت:معذرت می خوام.

هلن با همان جدیت نگاهش کرد.

-آدرس اینجارو بهم دادن گفتن می تونید ترجمه کنید.

-بله درسته!

از جیب کتش، دفترچه ی دست نویس کوچکی را بیرون آورد و روی پیش خوان گذاشت.

-یادگاریه، می خوام به فارسی برگرده.

هلن دستش را دراز کرد و دفترچه را برداشت.

صفحاتش را ورق زد.

چه خط زیبایی!

-تا کی می خواید؟

-زمانش مهم نیست، فقط یه کار خوب می خوام.

هلن سر تکان داد و گفت:یه شماره تماس از خودتون بذارید، تموم بشه اطلاع میدم که کارو تحویل بگیرید.

اخلاقش به ندا نرفته بود.

لجبازی ندا در مقابل جدیت این دختر کم می آورد.

چقدر ملیح بود!

کارتی از جیبش درآورد.

ترجیح کارتی که اشتراکش با پوریا کیان پور را مشخص نکند.

کارتی فقط محض خودش!

کارت را روی پیشخوان گذاشت و اشاره ای به دفترچه کرد و گفت:لطفا مواظب دفترچه باید برام ارزشمنده.

نمی گفت هم متوجه ی ارزشمندی دفترچه شده بود.

-خیالتون راحت.

قیمت که مهم نبود چانه بزند.

ماندنش فقط دختر روبرویش را حساس می کرد.

-متشکرم.

برگشت که برود که صدای هلن قشنگ تر از چهچه ی قناری درون گوشش نشست:آقای؟

-جهانی هستم، سام جهانی!

*************************

تا شب نماند.

حوصله اش را نداشت.

همه ی گلدان ها را آب داده بود.

آینه هم که گفته بود امروز برای خوردن چای های حاج خانم به خانه می آید.

پس کتابفروشی را تعطیل و یکراست به سمت خانه رفت.

سر راه کمی میوه خرید و بلاخره بعد از خستگی که روی شانه هایش سوار بود کلید درون در انداخت و داخل شد.

طبق معمول بابک با دوچرخه ای که هر روز یک جایش خراب بود وسط حیاط پای دوچرخه اش نشسته بود و با حاج آقا در حال دستکاریش بودند.

بلند سلام داد.

حاج آقا با چهره ای خندان که از سروکله زدن با بابک بود، سر بلند کرد و گفت:سلام دخترم، خسته نباشی.

-درمونده نباشی حاجی، حاج خانم ما کجاست؟

-تو آشپزخونه، خاله ات اومده دارن لواشک درست می کنن.

بزاق دهان هلن ترشح کرد.

-من میمیرم برای این آلوچه های پرو پیمون حاج خانم.

بی توجه به بابک و حاج آقا وارد خانه شد.

-اهالی کجایین؟

زلیخا با صدای بلندی گفت:بیا آتیش پاره!

خندید و به سمت آشپزخانه رفت.

حاج خانم میوه های پخته را از صافی رد می کرد.

هلن خریدهایش را روی میز گرد آشپزخانه گذاشت و گفت:اوف که این آینه چقدر خوش شانسه، همین امروز که دارین لواشک درست می کنیم اونم داره میاد.

حاج خانم اخم کرد و گفت:خوش اومد، یه ذره لواشک حسودی داره؟

هلن خم شد صورت حاج خانم را پرملات بوسید و گفت:دست پخت شما باشه بله.

زلیخا سینی ها را مقابل زینب گذاشت و گفت:خودشیرین، برو لباساتو عوض کن بیا سینی هارو ببر بالا پشت بوم. با دوچرخه سواری بابک تو حیاط نمیشه گذاشت.

-چشم زلیخای من!

زلیخا خندید و گفت: خل و چل!

هلن چشمکی زد و به سمت اتاقش رفت.

عاشق خانواده اش بود.

زلیخا خاله ی مجردش که بعد از شکست عشقی که در بیست سالگش خورده بود دیگر به سمت هیچ مردی نرفت.

حالا زلیخا بهترین دوست هلنی بود که این روزها غم نریمان چندتارموی سفید میان خرمن موهای مشکیش جا کرده بود.

***********************************

گفته بودند که همیشه برای نماز خواندن به مسجد محل می رود.

تا آخرین دکمه ی پیراهنش را بست.

با شلوار پارچه ای هم قیافه اش بد نمی شد.

هرچند به شلوارهای کتونش بیشتر عادت داشت.

ساعت مچی ارزان قیمتی را روی مچش بست و از اتاقش بیرون رفت.

حوصله آسانسور را نداشت.

پله ها را با آرامش پایین آمد.

جمشید روزنامه های صبح را دور خودش جمع کرده بود و یکی یکی و با حوصله آنها را مطالعه می کرد.

پرستارش گوش بزنگ، کمی با فاصله از او روی صندلی چوپی پایه بلندی با گوشیش ور می رفت.

طبق معمول مادرش هم رفته بود تا سری به برادرزاده هایش بزند.

از کنار جمشید که رد می شد گفت:با من کاری ندارین؟

جمشید سرش را بلند کرد.

نگاهی به تیپ آخوندیش انداخت و گفت:خدا و پیغمبر زده تو کمرت یا شیطون این بار یه جور دیگه داره درست میده؟

-پسر کو ندارد نشان از پدر!

گفت و بی حرف اضافه از ساختمان بیرون زد.

برای محکم کاری سوار موتور آبی رنگ باغبان خانه شان شد و از حیاط بیرون رفت.

قبلا همه ی برنامه ها را با آدم های سیروس طی کرده بود.

او فقط باید بازیگر خوبی می شد.

صدای زوزه ی موتور توی گوشش می نشست.

به محض اینکه هومن آزاد می شد به خاطر همه ی خفتی که به خاطرش کشیده بود یک فصل کتک نوش جانش می کرد.

تا یک سال از همه چیزهایی که دوست داشت هم محرومش می کرد.

پسره ی احمق!

تمام این دلقک بازی های فقط محض ندانم کاری او بود.

 سر پیچ کوچه بوقی زد و پیچید.

جلوی مسجد ترمز را گرفت.

کمی این پا و آن پا کرد.

اهل نماز خواندن نبود.

بلاخره روی تردیدش پا گذاشت و داخل شد.

طبق عکسی که از حاج آقا برایش فرستاده بودند، مرد سفید مویی بود، با کلاه لبه دار مشکی!

همیشه روی پیراهنش جلیقه می پوشد و یک عصای کنده کاری زیبا در دستش بود.

ریش و سبیل یک دستی داشت و چشمانش مشکی زاغ!

شناختنش با عکسی که دیده بود اصلا کار سختی نبود.

کفش هایش را جلوی در، درآورد و داخل شد.

بوی خاک و گلاب تمام حس های خوبش را بیدار کرد.

انگار دل پر بهانه اش اندازه ی سبزی دستان خدا، مهربان شده بود.

یک جهان، راز و نیاز، عشق و دعا، کنج این خانه ی امن، به دلش بافته شد.

نگاه چرخاند.

پیرمرد را صف اول نشسته در حالی که تسبیح می انداخت دید.

باید تا قبل از اینکه تعداد بیشتری می آمدند، خودش را کنارش جا می کرد.

پا تند کرد، بی سرو صدا کنارش نشست.

کم کم سروکله ی پیشنماز که یکی از آخوندهای جوانی بود که تازه از قم آمده، پیدا می شد.

زیر چشمی نگاهی به حاجی انداخت و گفت:سلام حاج آقا، پیش نماز کی میاد؟

حاج آقا سر برگرداند و نگاهش کرد.

-تا پنج دقیقه ی دیگه میاد. تازه واردی جوون؟ ندیدمت تا حالا.

لبخند زد و گفت:بله، تازه واردم.

-خداروشکر یه اهل دین دیگه به این محا اضافه شد.

ته دلش شمعی بی شعله آب شد.

صدای صلوات که بلند شد نگاهش روی آخوند جوان نشست.

آمدن و رفتن،  سلام و علیک ها که تمام شد، صدای اذان در بلندگو پخش شد.

خوب شد که وضو گرفت.

مکبر که تکبیر نماز را گفت، جمعیت به پا خواستند.

مردانگیش پای یک تکبیر گفتن، قد علم کرد.

خدا مخاطب شد.

امشب با خدا هم هوا دونفره شده بود.

در میان دو نماز مدام با حاج آقا سر صحبت را باز کرد.

وقت خداحافظی با او تا دم در هم قدم شد.

رسیده به در، نگاهش کوچه را رصد کرد.

الان وقتش بود.

آدم سیروس سوار بر موتور اول کوچه ایستاده بود.

با دست نامحسوس اشاره کرد.

موتور روشن شد و او همچنان حاج آقا را به حرف گرفت.

موتور به سمت مسجد حرکت کرد.

خوب شد با پرحرفی هایش، حاج آقا را تا آخرین نفر درون مسجد نگه داشت.

البته بحث خانم ها جدا بود.

آنها از در شرقی وارد مسجد می شدند و از همان در هم بیرون می رفتند.

خودش را مقابل موتوری و حاج آقا را پشت نگه داشت.

همان موقع دو زن چادری از در شرقی بیرون آمدند.

موتور به سرعت به سمت حاج آقا آمد که پوریا با زیرکی و هول و ولای ساختگی، شانه های حاج آقا را گرفت و او را به سمت خودش کشید.

کمرش به دیوار خورد و موتوری که تعادلش را از دست داده بود با موتور در تیرک چراغ برق برخورد.

-خوبی حاجی؟

دو زن با عجله به سمت آنها آمدند.

فراش مسجد هم با شنید صدای موتوری و برخوردش دوان دوان به سمت آنها آمد.

حاج آقا با قدرشناسی نگاهش کرد و گفت:زنده باشی جوون!

-بابا!

نگاه پوریا متعجب در حالی که پیش بینی حضور هلن را نکرده بود روی صورت او نشست.

...
نویسنده : بازدید : 12 تاريخ : جمعه 23 تير 1396 ساعت: 1:23