پست12/ویرانی

ساخت وبلاگ

فصل پنجم

آذر با عصبانیت دستانش را روی میز گذاشت، خودش را به سمت پوریا خم کرد و گفت:داری چیکار می کنی؟ نگو آروم نشستی و رضایی رو فرستادی کاراتو کنه که ابدا باورم نمیشه.

پوریا اشاره ای به شاگردش کرد که از طلافروشی بیرون برود.

اصلا دوست نداشت وقتی آذر عین همیشه سرزده می آمد و توپش پر است، شاهد بگومگویشان باشد.

-حواست هست کجا وایسادی؟

آذر پوزخندی زد.

کمر صاف کرد و گفت:می خوای واسه منم قلدری کنی؟

پوریا خونسرد و خشن نگاهش کرد.

این دختر هیچ وقت حد خودش را نمی دانست.

-اینجا چیکار می کنی آذر؟

-می خوام بدونم داری چیکار می کنی که چند مدته آسه میری آسه میای؟

-تا حالا شده من برنامه هامو واست توضیح بدم؟

-تا حالا شده من وقتی به چیزی پیله می کنم کوتاه بیام؟

سماجت مثال زدنیش را خوب می شناخت اما این توبمیری از آن تو بمیری های همیشگی نبود.

حسادت زنانه ی آذر کار دستش می داد.

دلش نمی خواست حالا که وارد بازی شده بود با یک حرکت ناشیانه لگد به بخت هومن بخت برگشته بزند.

آذر یک زن بود.یک دختر!

حسادت جز جداناشدنی زن عاشق بود.

کافی است زنی دل ببندد، گیس به گیس می بافت تا تو را میان دل و عشقش جوری محاصره کند تا نگاهت تن و بدن هیچ خیابانی را برای گلی خوشبوتر از خودش نیفتد.

او هم دلش نمی خواست حساسش کند.

این نقشه نباید خراب می شد.

-سرت به کار خودت باشه، می دونی که از فضولی های خاله زنکی خوشم نمیاد. صبر کن جایگاهت تو زندگی من مشخص بشه بعد پاهاتو از گلیمت درازتر کن.

آذر وارفته نگاهش کرد.

روی چه حسابی این مردیکه ی نفهم و تلخ را دوست داشت؟

شعور نگرانی و دوست داشتن را هم نداشت.

دلش خوش بود که یک نامزدی آبکی بینشان هست.

پوریا تا پای بند نمی شد، نمی توانست او را آن جور که می خواهد داشته باشد.

پا روی زمین کوبید و حرص زده گفت:پوریا!

-برگرد خونه آذر، به عمو و زن عمو هم سلام برسون.

-سر از کارت درمیارم.

بلاخره جوش آورد.

هرچه مدارا می کرد از رو نمی رفت.

از روی صندلی بلند شد.مستقیم به آذر زل زد.

-میدونم که دوست نداری عصبانیم کنی، پس همینجوری که اومدی خانمانه دمتو بذار رو کولت و برگرد. نمی خوام صبرم تموم بشه و حرفی بزنم که باعث ناراحتیت بشه.

-کدوم احمقی بهت گفته این همه تلخی و خشونت بهت میاد؟

لبخندی تا پشت لب هایش آمد، اما روی لب هایش ننشست.

دختره ی خیره سر!

همیشه تیکه ای می پراند تا او را به خنده بیندازد.

-برو خونه آذر!

-اومدم باهم ناهار بخوریم.

-امروز وقت ندارم.

آذر طلبکار نگاهش کرد و گفت:میشه بگی پس کی وقت داری؟ بذار حرفمو تصحیح کنم، بهم بگو کی برای من وقت داری؟

چرا زن ها همیشه پر حرف هستند؟

میزش را دور زد و مقابل آذر ایستاد.

-امروز اومدی که روی مخ من راه بری؟

-اومدم ببینم چته؟

پوریا دستانش را باز کرد، چرخی دور خودش زد و گفت:دیدی؟ حالم خوبه، سرحالم، چیزیم تو چنته ندارم که نگرانش باشی.

-کاش بتونی نگرانی های زنی که دوستت داره رو درک کنی.

دوست داشتن همیشه برایش گران تمام شده بود.

نمی خواست دوست داشته باشد.

هرکسی را دوست داشت از دست می داد.

هومن هم که تا مرگ چند قدم بیشتر برایش نمانده بود.

لعنت به این طالع نحس، که دوست داشتنی های زندگیش را از او می گرفت.

-دوست داشتن برای من قدغنه.

از حرف های تکراری پوریا خسته بود اما حتی جرات اعتراض کردن هم نداشت.

این مرد قابلیت بهم زدن همه چیز در یک ثانیه را داشت.

-باشه، باشه هرچی تو بگی، فقط لطفا یه وقتم برای من خالی کن.این حداقل کاریه که می تونی انجام بدی.

آذر کیفش را روی صندلی جلوی میز برداشت.

خیلی خب، نمی خواست بگوید خب نگوید.

خودش که می توانست با کمی کارآگاه بازی سر در بیاورد.

لبخندی موزیانه روی لب هایش نشاند و گفت:منتظر تماست می مونم. امیدوارم برای دعوت شام امشب باشه.

پوریا به خوش خیالیش لبخند زد و گفت:وقتم خالی بشه بهت خبر میدم.

-عالیه! مواظب خودت باش.

رویش را بگرداند و زیر لب با خودش گفت:دارم برات!

از طلافروشی بیرون زد که پوریا نفس راحتی کشید و تلفنش را برداشت تا به شاگردش زنگ بزند به مغازه برگردد.

**************************

جان کنده بود تا پیدایش کند.

کلی آدم بسیج کرده تا بلاخره دختری که شباهت زیادی به ندا داشت را پیدا کنند.

و حالا او جلویش کتابفروشی ایستاده بود و برای داخل رفتن دل دل می کرد.

با تنه ای که پسرکی به شانه اش زد و داخل کتابفروشی شد، دل به دریا زد و او هم داخل رفت.

هلن مشغول چانه زدن با پسرک بود.

سردرگم به اطرافش نگاه کرد.

اینجا کتابفروشی بود یا گلخانه؟

از سرو روی مغازه گل و گلدان آویزان بود.

آنقدر محیط کتابفروشی زیبا و خاص بود که حس آرامش عمیقی به جانش رخنه کرد.

بوی خوب یاسی که کنار در کتابفروشی شاخه کشیده و سردر را پوشانده بود، مشامش را نوازش کرد.

ندا خاص بود و بدلش خاص تر!

خاص بودنش به این کتابفروشی هم سرایت کرده بود.

پسرک کتاب هایش را گرفت و رفت.

هلن به چشمانش زل زد و گفت:بفرمایین!

دوست داشت ساعت ها نگاهش کند.

چقدر زیبا بود.

آنقدر زیبا که از نگاهش یک مثنوی صورتی روی پیراهنش بریزد.

اعتقاد دارم، یک زن عین یک گرفتاری شیرین، دلچسب است.

عاشقی کردن، در شهری شلوغ میان کتابفروشی سبز، یک زن می خواهد به قدمت طلوع آفتاب میان میان چشمانش...

دست آخر یک مرد می خواهد که گرفتاری های شیرینش اندازه ی تابستان دراز باشد.

...
نویسنده : بازدید : 14 تاريخ : چهارشنبه 21 تير 1396 ساعت: 13:48

close
تبلیغات در اینترنت