پست7/بت سوخته

ساخت وبلاگ

فصل سوم

صدای کفش های پاشنه بلندش سالن بزرگ را پر کرد.

مانتوی تابستانه ی نارنجی رنگش با عرقی که کرده بود به کمرش چسبیده بود.

با چندش خودش را به کولر رساند و همانجا ایستاد.

جمشید با پرستار جوانش از آسانسوری که تازگی برای رفت و آمد راحت تر او، به دستور پوریا در ساختمان تعبیه شده بود، بیرون آمد.

آذر با لبخندی که گونه هایش را تا زیر چشمش بالا می برد به سمت جمشید رفت و گفت:سلام عموجون!

جمشید نگاهی به سرتا پایش انداخت و گفت:سلام، چند مدتی نبودی؟

-برای گالری نقاشیم ایتالیا بودم.

پرستار ویلچر را به سمت مبلمان حرکت داد که آذر گفت:عموجون از ویلچر برقیتون استفاده کنین راحت تر نیستین؟

جمشید تیز نگاهش کرد که آذر لب گزید و با لبخندی بی معنی خودش را جمع و جور روی مبل جا کرد و گفت:چقدر هوا گرمه! پوریا نیست؟

پرستار با پوزخندی نگاهش کرد.

نمی دانست پوریا این وقت روز درون خانه پیدایش نمی شود؟

-پدرت کجاست؟

-پدر برای کاری رفتن فرانسه، بزودی برمی گردن.

-یه مهمونی ترتیب میدم، می خوام باشید.

آذر چشمانش برق زد و گفت:حتما عمو جون.

صدای تلفن حرف زدن پروین و قدم هایش که از پله ها پایین می آمد توجه شان را جلب کرد.

آذر به احترام بلند شد.

-سلام زن عمو!

پروین با لبخند سری برایش تکان داد و به آخرین پله رسیده تماسش را قطع کرد.

-چطوری آذر جون؟ خوبی دخترم؟

آذر به سمتش رفت، روبوسی کرد و گفت:ممنونم، دلم هواتونو کرده بود گفتم یه سر بزنم بهتون.

پروین با ناراحتی گفت:مگه گرفتاری می ذاره که آدم یکم دلش به این زندگی خوش باشه؟

-چی شده زن عمو؟

-نگرانم هومنم.

جمشید با بی خیالی گفت:خود کرده را تدبیر نیست.

پروین به بی رحمی شوهرش توجهی نکرد و گفت:ظهر بمون.

-چشم، اتفاقا امروز بیکار بودم.

-فکر کنم پوریا برای ناهار بیاد. می خواست بره دنبال دایی و زن داییش.

جمشید بی رحمانه گفت:بازم قراره اشک و ناله های زن داداشت رو تحمل کنیم؟

پروین با حرص گفت:اگر یکم مراعات حال اون زن بیچاره رو کنی به هیچ جا برنمی خوره! بچه اش زندانه خانواده ی اون پسره رضایت ندن امروز یا فرداس که اعدام بشه، مسئله ی کمی نیست که ساده ازش می گذری.

جمشید مستقیم نگاهش کرد و گفت:وقتی داشت چاقو می کشید و عین یه چاله میدونی وسط خیابون عربده می کشید باید فکر اینجاشو می کرد.

-خواهش می کنم جمشید، تمومش کن، حرفای هردوی ما تکراریه، فقط موجب آزار همدیگه و بقیه میشیم.

آذر بازوی پروین را گرفت و گفت:من مطمئنم پوریا نجاتش میده.

-بیا بشین دخترم.

هردو به سمت مبلمان رفتند.

-بچه ام از وقتی برگشته خودشو به آب و آتیش می زنه تا بتونه هومن رو نجات بده، بسکه داره فکر می کنه که چیکار کنه که نه خواب داره نه خوراک!

آذر با افسوس گفت:هومن بیشتر از یه پسردایی براش!

-خودش بزرگش کرده، هومن که اومد دنیا پوریا 13 سالش بود.عین پروانه دورش میچرخید و می گفت زن دایی هومن مال من بشه، هرروز جاش خونه ی دایی اش بود. اینقد باهاش اخت شد که حالا با این قضیه انگار دارن نفسش رو میگیرن.

جمشید بی اعتنا گفت:حرص و جوش بیخود می زنه، تا اولیا دم رضایت ندن هیچ کاری نمیشه کرد.

پروین تیز نگاهش کرد.

آذر با امیدواری گفت:انشاالله درست میشه.

-به امید خدا!

****************************

با عصبانیت دستش را زیر مانتیور زد که مانیتور به دیوار خورد و صفحه ی ال سی دی اش شکست.

رضایی با چشمانی وق زده نگاهش کرد.

پوریا با مشت های گره کرده گفت:دردشون چیه؟ من می تونم تمام زندگیشونو خرید و فروش کنم، اونوقت با چه جراتی دارن جلوی من می ایستن؟

-خواهرش نمی ذاره، داشتیم با پدر و مادرش به نتایج خوبی می رسیدیم که سر رسید!

-به ولا هومن چیزیش بشه نابودشون می کنم، نمی ذارم یه آب خوش از گلوشون پایین بره.

پوریا در جایش مهربان بود.

اما خدا نکند که چیزی را بخواهد و نشود.

زمین و زمان را بهم می دوخت.

نکیر و منکر را جلوی چشم کسی می آورد که مانع رسیدن به اهدافش شده.

رضایی از این پسر بیشتر از پدرش می ترسید.

-من بازم تلاشمو می کنم.

پوریا با خشم زیادی سر تکان داد و گفت:تلاشتو کن، تلاشتو کن.

نشانشان می داد یک من ماست چقدر کره دارد.

می خواست با زبان خوش حالیشان کند که از قصاص بگذرند.

وقتی نمی شد، پس روی مردانگیش پا می گذاشت.

از اینجا به بعد نوبت او بود.

-بهم گفتی خونه شون رهن بانکه؟

رضایی با احتیاط پرسید:بله، اما می خوای چیکار کنی؟

-کاری می کنم برای هزار تومن مجبور به گدایی بشن، اونوقت دیه رو قبول می کنن.

-اما..

انگشت اشاره اش را به لب هایش چسباند و گفت:هیس، هیچی نگو، اونا دارن هومن رو به کشتن میدن، اگه کوتاه نیان تمام زندگیشونو ازشون می گیرم....خوب گوش کن چی میگم، هرکاری، تاکید می کنم هرکاری می کنی تا این خونه رو ازشون بگیری، شده رشوه بدی، تهدید کنی،  پای پلیسو وسط بکشی و...هرکاری که لازمه می کنی تا خونه رو ازشون بگیری.

بی رحمی که شاخ و دم نداشت.

پایش بیفتد در دایره المعارف این مرد نامردی و بی رحمی هم اضافه می شد.

-سخته!

-آسونش کن، پول مفت میگیری که چیکار کنی؟

با چشمانی سرخ برای رضایی خط و نشان کشید:

-حالیم نیست می خوای چیکار کنی؟ فقط...چیزی که ازت می خوام رو انجام بده.

رضایی از جایش بلند شد.

-همه ی سعیمو می کنم.

پوریا با اخم نگاهش کرد.

رضایی با اجازه ای گفت و از اتاق کار پوریا بیرون زد.

پوریا کلافه دوبار آرام مشت گره کرده اش را روی دهانش زد و گفت:روزگارتونو سیاه می کنم.

****************************

هلن با حرص گفت:کله خر نشو آینه!

-میگی چیکار کنم؟ زندگی برام نذاشتن.

-یکم تحمل کن بلاخره کوتاه میان.

آب پاش را از هلن گرفت و مشغول آب دادن گلدان های درون کتابفروشی شد.

بغض داشت.

دوباره شب قبل با برادرهایش بخاطر قاسم دعوا کرده بود.

نمی دانست دیگر تحمل کند.

-ترجمه ها آماده اس؟

-خیلی خلی!

-خب باشم، من قاسم رو می خوام.

-بهش می رسی نترس، اما صبر کن یه فکر درست و درمون به حالش بکنیم.

صدای زنگ بالای در توجه هر دو را جلب کرد.

نگاه هلن روی مردی افتاد که سرتا سیاه پوشیده بود با کراواتی آبی تیره.

آنقدر قیافه ی خاصی داشت که نگاهش بی اختیار دیدش بزند.

-سلام!

آینه نیشگونی از هلن گرفت و خودش با لبخند جلو آمد و گفت:سلام، بفرمایین.

پوریا به عمد نگاهش را به هلنی دوخت که کمی گیج نگاهش می کرد.

...
نویسنده : بازدید : 15 تاريخ : جمعه 9 تير 1396 ساعت: 5:16

close
تبلیغات در اینترنت