پست6/بت سوخته | بلاگ

پست6/بت سوخته

تعرفه تبلیغات در سایت

زلیخا کنار زینب نشست و بشقاب هندوانه اش را جلویش کشید و گفت:فریده، پس بنیامین کجاست؟

فریده با حرص گفت: باشگاه، هرچی گفتم دعوت خونه ی عموتیم امشب نرو، هی بازو برا من جلو میده و میگه مامان اینارو با باشگاه رفتن ساختم اگه هرروز به یه دلیلی نرم آب میشن میره.

زلیخا خنده ی ریزی کرد که زینب گفت:چیکار داری بچه مو؟ بذار به حال خودش باشه.

-والا اگه جای این بازو گنده کردن یکم درس می خوند تا لیسانس می رفت نه با فوق دیپلم بیکار بگرده.

هلن میان جمع زنانه شان نشست و گفت:خدا کریمه زن عمو، بلاخره کار پیدا میشه، خودتونم از اولم می دونستین بنیامین برعکس بهشاد دل به درس خوندن نمیده.

فریده پوف کلافه ای کشید که صدای حاج آقا بلند شد.

-چی میگی داداش؟

بهشاد محجوبانه مداخله کرد و گفت:همون مسجد محل برای مراسم بهتر نیست؟

فریده فورا گفت:زنونه اش خیلی کوچیکه، مگه اینکه مراسم زنونه رو یه جا دیگه ببریم.

هلن دست زیر چانه اش زد و گفت:زینبیه محلمون چطوره؟

حاج آقا گفت:با آقا خیری حرف زدم، برای جا مشکل حل شده، فقط خانما، آشپز بیاریم تا سفارش ناهار رو بدیم بیرون؟

هلن با اخم گفت:این همه خرج برای چیه بابا؟ یه ناهار برای مهمونای درجه یک درست می کنیم و بس!

بهشاد با احترام گفت:با هلن خانم موافقم.

مصطفی خیلی ناشیانه پرسید:اون وکیله باز سروکله اش پیدا نشد؟

دستهای هلن از زور خشم مشت شد.

زینب با درک وضعیت هلن گفت:زلیخا، هلن برین شام رو بکشین، این بحث ها رو هم واگذار کنین به حاجی و عموت.

هلن به ناچار بلند شد.

بهشاد زیر چشمی نگاهش کرد.

دست های مشت شده ی هلن، ابروهایش را مجبور کرد که بغل به بغل هم بایستند.

زلیخا هم برای کمکش رفت.

بحث ها دوباره از سر گرفته شد.

هرکس نظری داشت.

آخر هم بعد از شام، بحث فیصله پیدا کرد و نتیجه گیری شد.

بهشاد که با تمام شدن فصل امتحانات بچه ها، بیکار بود، قول داد مراسم چهلم را با برنامه ریزی خودش به نحو احسن انجام دهد.

******************************

چند روز پیش سر خیابان او را دیده بود.

پسر بیچاره با آن هوای گرم و گل هایی که پژمرده شده بود، مرتب جلوی این ماشین و آن ماشین می پرید تا یکی گلی بخرد.

وقتی ناغافل جلوی ماشینش پرید و پایش محکم روی ترمز کوبیده شد تا زیرش نگیرد، با عصبانیت پیاده شد و سرش داد و هوار کرد.

اما پسرک بیچاره با تمام هفت سالگیش گریه صورتش را در میان سکسکه با آستین گشاد پیراهنش پاک کرد و معذرت خواهی کرد.

دلش پیچ و تاب خورد.

او را سوار ماشین کرد.

به اولین بستنی فروشی که رسید، بزرگترین بستنی را برایش سفارش داد.

پسرک به یاد خواهرش بستنی را نخورد.

لب گزید و برای خواهر پسرک هم خرید و خودش او را به خانه رسید.

با دیدن خانه ی کلنگی که قسمتی از آن فروریخته و در کوچکش توی ذوق می زد، عصبی شد.

خودش پیاده شد و در زد.

مردی که در را باز کرد، در نگاه اول زیادی بهم ریخته و داغان می رسید.

لاغر بود و رنگ پریده که دستش هم به کمرش بود.

مشکل و فقر بیش از حدشان را که دید فقط پرسید:رانندگی بلدی؟

و حالا بعد از یک هفته دوباره زنگ همان خانه را به صدا درآورد.

خود پسر بچه در را باز کرد.

دستی روی موهای بلند و پرپشتش کشید و گفت:بابات خونه اس؟

-الان صداش می کنم.

رفت و آمدش زیاد طولی نکشید.

مرد هیچ تغییری نکرده بود.

بی حرف اشاره ای به تاکسی زرد رنگ کرد.

راننده ای که پشت فرمان نشسته بود جلوتر آمد.

روبروی خانه ماشین را پارک کرد و پیاده شد.

سوییچ را به طرف پوریا گرفت.

پوریا سوییچ را گرفت و کف دست مرد گذاشت و گفت:سندش رو فردا اگه بیاین دفترم به نامتون میشه، دیگه اون بچه رو نفرست بره بیرون، باید درس بخونه هنوز سنی نداره...راستی...

از جیبش کارتی درآورد و به دستش داد و گفت:هروقت ماشینت مشکلی داشت ببرش اینجایی که کارتشو دادم. بدون هزینه تعمیر می کنن.

مرد با لبخند گفت:چرا اینکارو می کنی؟

پوریا دستی به موهای پسرک کشید و گفت:فک کن این آقا پسر تو لاتاری برنده شده.

گفت و با سر اشاره ای به نوچه اش کرد و سوار ماشین خودش شدند و با دنده عقب از کوچه بیرون رفت.

مرد با نگاهی امیدوار در حال که دست روی شانه ی پسرش انداخته بود رفتنش را نگاه کرد و سوییچ را درون دستش فشرد.

************************

دستمالش را از جیب کتش بیرون آورد و روی صورت عرق کرده اش کشید.

هوا بیش از حد داغ بود.

زنگ را فشرد.

این پا و آن پا کرد تا در باز شد.

لبخندی زد و گفت:سلام حاجی!

حاجی زیر لب الله اکبری گفت و بیخ نگاهش کرد.

-حاجی اجازه اس بیام داخل؟

حاجی به رسم مهمان نوازی از جلوی در کنار رفت.

رضایی یاالا گویان داخل شد.

بی تعارف به سمت تخت رفت و روی آن نشست.

حاجی داخل شد و به حاج خانم اطلاع داد که مهمان دارند بساط چای را علم کند.

-بیابشین حاجی، من بسکه رفت و اومدم مهمون اینخونه دیگه نیستم.

حاج آقا کنارش نشست و گفت:حرف تازه ای داری؟

-حاجی سختش نکن، به ولا اون بچه بی گناهه، اصلا از اون بچه برمیاد شاخ و شمشاد تورو با اون هیکل بکشه؟ اینا همش تصادف بوده، قتل عمد که نبوده که قصاصش این همه سخت باشه.

-بازم همون حرفای تکراری.

-حاجی این بار از طرف داداشش اومدم، تازه فهمیده چه اتفاقی افتاده. بهش نگفته بودن، حاجی داغ رو دلت مونده، داغ رو دل داداشش نذارین.

حاج آقا دستی به ریشش سفیدش کشید و زیر لب زمزمه کرد:"لا اله الا الله"

-پدر شهیدی حاجی، درد کشیده ای، الانم داری زجر می کشی خدارو خوش نمیاد یه بچه رو بخاطر یه خطای غیر عمدی قصاص کرد.

-می فهمی چی کشیدم و اومدی طلب بخشش؟ نه به خدای احد و واحد نمی دونی، داغ ندیدی و نبینی که بدونی چطور نبودش زندگیمون رو خراب کرد.

-حاج آقا...

-تصمیمم بخشش رو من نمی گیرم .

-می دونم، شما خواهرشو راضی کن.

-راضی نمیشه، تا قصاص نکنه دلش آروم نمی گیره.

-حاجی، به والله با قصاص روح اون مرحوم آروم نمی گیره، شما که از مال دنیا بی نیازی و چشم داشتی نداره، دیه رو بگیر یه مدرسه بساز، یه مسجد بساز، تو یه روستا خانه بهداشت بساز، چندتا آدم میارن و میرن دعات می کنم، پسرتم عاقبت به خیر میشه.یادش و زنده می مونه...

وقتی هلنش تهدید کرده بود اگر ببخشند از این خانه برای همیشه می رود چطور می بخشید؟

حاج خانم از خانه بیرون آمد.

با دیدن رضایی اخم کرد و با قدم های آرام به سمتشان آمد.

سینی شربت را روی تخت گذاشت و گفت:چرا میای آقا؟ ما رضایت نمیدیم، اگه می تونی نریمانمو زنده کنی بسم الله، نمی تونی دیگه نیا، اگه در این خونه همیشه به روت باز میشه فقط بخاطر حرمت مهمون و عزت نفس حاج آقاس وگرنه قاتل باشی یا وکیلش هیچ فرقی برای ما نداره!

رضایی با ملایمت گفت:کفر نگو حاج خانم، از شما بعیده، به همون خونه ی خدایی که رفتی این بچه بی گناهه، همش 22 سالشه، سرد و گرم زندگی رو نچشیده، بچگی کرده، خامی کرده، شما ببخش، والا به جایی برنمی خوره، ثواب دنیا و آخرتم می بری.

صدای کلیدی که درون در چرخید توجه هر سه را جلب کرد.

حاج خانم با ترس لب زد:هلنه!

هلن خسته و بی حال داخل شد.

فقط یک دقیقه زمان برد که توجه هلن به رضایی جلب شد.

همین هم باعث آتشی شدنش شد و از همان با صدای بلندی داد زد:برای چی اومدی اینجا؟

خطاب به حاج آقا گفت:حاجی شما دیگه چرا؟

رضایی مودبانه بلند شد و گفت:آروم باشین.

-همین الان از اینجا میریم قبل از اینکه کاری کنم که با شرمندگی دمتو رو کولت بذاری و بری.

حاج آقا با جدیت گفت:هلن!

-چیه حاج آقا؟ دشمن راه دادی تو خونه می خوای خونسرد باشم؟ می خوای بشینم گل و بلبلم باهاش حرف بزنم ها؟

رضایی که اوضاع را بهم ریخته دید، رو به حاج آقا گفت:بهش فکر کنین حاجی، جون یه بچه در میونه.

هلن جیغ کشید:بزن به چاک نامرد.

رضایی کیفش را برداشت و قبل از اینکه کار بیخ پیدا کند از خانه بیرون زد.

حاج آقا دستی به صورتش کشید و روی تخت نشست.

-دستت درد نکنه حاجی، رو سفیدمون کردی.

با دلخوری به سمت خانه رفت.

حاج خانم به سمتش رفت و صدایش زد:هلن!

*****************************

...
نویسنده : بازدید : 14 تاريخ : چهارشنبه 7 تير 1396 ساعت: 3:03