پست5/بت سوخته

ساخت وبلاگ

در عجیب ترین حالت ممکن از درخشش طلا خوشش می آمد.

مادرش که طلاهایش را دورش می انداخت عین ملکه ها می شد.

اصلا هم مهم نبود که مردم بگوید عین کولی ها یا تازه به دوران رسیده ها خودش را پر از زرق و برق کرده است.

او زنها را اینگونه دوست داشت.

برای ندا هم کم نمی گذاشت.

برای هر تولد یا مناسبتی برایش تکه ای طلا می خرید.

ندای بدعنق بارها گفته بود که این چیزها را دوست ندارد.

اما حکم، حکم پسر قلدر جمشیدخان بود و بس!

عجیب بود اما تمایلاتش هم خودخواهانه بود.

آنقدر یکه تازی کرد تا روی جمشید خان را هم کم کرد.

این پسر، خودِ خود پدربزرگش بود.

انگار سیبی که از وسط نصف کرده باشند.

هم قیافه هم اخلاقش به او رفته بود.

جمشید ذوقش را می کرد اما دل رحمی مزخرفش که به مادرش کشیده بود، حالش را بهم می زد.

با قدم های محکم که انگار زمین را می کوبید وارد گاراژ شد.

استاد یونس سرش گرم تعمیر ماشین شاسی بلندی بود که به نظر اوضاعش خوب نمی رسید.

بالای سرش ایستاد و با صدای بلندی گفت:خسته نباسی اوسا!

استاد از همان چاله سرش را کمی بلند کرد و گفت:درمونده نباشی پسر!

دستش را بند پله های چاله کرد و خودش را بیرون کشید.

دست هایش را با دستمال چرکی پاک کرد و گفت:اومدی واسه امانتی؟

اشاره ای به تاکسی زرد رنگی که سمت چپ کنار پژوی سفیدی پارک شده بود کرد و گفت:یکی از آدمای سیروس آوردش.

پوریا دستی به ریش های کوتاهش کشید و گفت:خودش کجاس؟

-گفت خودشو می رسونه، نمی دونم کجاس، بیا بشین یه چای بزن تا پیداش بشه.

فورا صدایش را بالا برد و داد زد:هی پسر دوتا چای برای منو و آقا بریز.

پوریا با چشمانش گردشی در گاراژ زد و گفت:تاکسی ردیفیه؟

-دیشبی یه نگاه بهش انداختم همه چیزش میزونه، واس خاطر کی می خوای؟

-یه بنده ی خدایی!

یکی از شاگردهای استاد یونس دو تا صندلی زیر سایبان گذاشت، میز کوچک تخته ای را علم کرد و استکان های کمرباریک که عشق استاد یونس بود را روی میز تخته ای گذاشت و تندو فرز به سراغ پژویی که تعمیر می خواست رفت.

پوریا روی صندلی نشست و گفت:کار و بار چطوره اوسا؟

استاد یونس جفتش نشست و با خنده گفت:بدک نیست، اما به پای طلافروشا نمی رسیم.

پوریا نیشخندی زد و استکانش را برداشت.

در این همه روغن و سیاهی برق زدن استکان از تمیزی نوبر بود.

چایش را مزمزه کرد و گفت:تاکسی رو میدم یه بنده خدایی، آدرس این جارو میدم، هروقت به گیر و گوری خورد، اومد اینجا، هرچی شد بزن به حساب من، ازش چیزی نگیر.

-کیه که خاطرش اینقد عزیزه؟

خواست جواب دهد که سیروس در حالی که تسبیح چوبیش را دور دستش چرخ می داد داخل شد.

لبخندی زد و گفت:جمع که جمعه، گل گلستونتون کم بود.

استاد یونس بلند شد و گفت:خوش اومدی داداش!

رفت که صندلی بیاورد.

سیروس روی صندلیش نشست و گفت:خوبی آقازاده؟

پوریا اشاره ای به تاکسی کرد و گفت:حلاله؟

-تو مخم رفته که پای هر خبطی هستی الا مال مردم خوری، از شیر مادرم حلال تر، از یکی خریدم!

-هرچقدر شده می ریزم به حسابت.

-قابلتو نداره، برای چه کاری می خوای؟

-میدم یکی که نیاز داره چرخ زندگیش بچرخه. آدمت اونجایی که گفتم کشیک میده؟

-والا حواسش هست. خبری بشه میگه.

استاد یونس صندلی کنار صندلیشان گذاشت و گفت:باز قراره کی نفله بشه شور گرفتین اینجا؟

پوریا اخم کرد و گفت:خیره!

سیروس برای استاد یونس ابرویی بالا انداخت که زیاد نپرسد.

پوریا رو به استاد یونس که لبخندش وا رفته بود گفت:عصر یکیو می فرستم بیاد دنبالش.

سیروس دستی به سیبیلش کشید و گفت:دیگه چی می خوای آقازاده؟

خبری از رضایی نبود.

باید زنگ می زد ببیند چه کار کرده است که نقشه اش را عملی کند یا نه؟

-تو فکری؟

پوریا از جایش بلند شد و گفت:هرچی شد خبرت می کنم.

قدم هایش را به سمت در گاراژ برداشت.

اما باز برگشت، تشکر کرد و رفت.

استاد یونس به سمت سیروس خم شد و گفت:چش بود؟

-هومن به جرم قتل زندانه، داره خودشو به آب و آتیش می زنه که نجاتش بده؟

-همون پسره ی ریقو که چندباری باهاش اومد اینجا؟

-خودشه!

-امان، امان، بهش نمی اومد.

-زمونه عوض شده، آدما عوضی!

******************************

حاج آقا شلنگ دست گرفته بود و حیاط را آب پاشی می کرد.

بوی خاک نم خورده به حیاط عطر داده بود.

هلن با چاقو و سبد کوچکی از ساختمان بیرون آمد.

به سمت باغچه ی سبزیجات مادرش رفت، امشب از خانواده ی عمو و خاله زلیخایش برای شام دعوت گرفته بودند.

تمام ظهر که به خانه برگشته بود تا عصری مشغول نظافت خانه و تهیه شام بود.

هرچند حاج خانم با آن حلیم گوشت و فسنجانی که بار گذاشت، هنر خودش را تمام رخ به نمایش گذاشت.

پای باغچه ی ریحان نشست که صدای زنگ بلند شد.

هنوز آیفون نداشتند.

یکبار پول ترجمه هایی که جمع کرده بود را می خواست برای آیفون کار گذاشتن در خانه شان خرج کند اما حاج آقا مانع شد.

او سوت بلبلی زنگ قدیمی را ترجیح می داد.

می گفت هزار خاطره زنده می کند.

تازه وقتی صدایش این همه زیبا و رسا به گوششان می رسد چه حاجت به آیفون و تکنولوژی بیش از حد؟

حاج آقا شیرآب را بست و به سمت در رفت.

در را باز کرد که بابک عجولانه سلامی داد و با دوچرخه اش وارد حیاط شد.

هلن با لبخند گفت:باز کجاش خرابه؟

بابک دوچرخه را وسط حیاط ول کرد و گفت:پنچر کردم.

رو به عمویش گفت:حاج عمو پمپ باد رو بهم میدین؟

-برو تو انباری بردار.

حاج آقا دوباره به سمت شیرآب رفت.آن را باز کرد، شلنگ آب را در دست گرفت و تمام گلدان هایی که به سلیقه ی حاج خانم به دیوارهای حیاط آویزان بود، آب پاشید.

بابک با سروصدا به سمت انباری رفت.

هلن سری برای شیطنتش تکان داد و مشغول چیدن سبزی خوردن هایش شد.

تمام کارهایش را که سرو سامان داد به درخواست حاج آقا بساط چای و هندوانه را روی تخت علم کرد.

خاله زلیخایش زودتر آمد.

خانواده ی عمویش با بهشاد خجالتی که شش ماهی یکبار عین کسوف رویت می شد، ساعتی بعد از زلیخا آمد.

بابک بیخیال همه با دوچرخه اش درون حیاط می چرخید.

...
نویسنده : بازدید : 15 تاريخ : دوشنبه 5 تير 1396 ساعت: 2:27

close
تبلیغات در اینترنت