رمان جدید

تعرفه تبلیغات در سایت

-بر می گردم.
نگاهش روی ساختمان سلطنتیشان بخیه خورد.
این خانه و تمام اهلش بدهکارش می ماندند....
*
*
*
*
نفس عمیقی کشید.
لبخندش مثل یک تو دهنی حرصی بود.
لب زد:من برگشتم.

بزودی....❤️

نویسنده : بازدید : 227 تاريخ : پنجشنبه 1 تير 1396 ساعت: 2:52

فهرست وبلاگ