پست3/بت سوخته

تعرفه تبلیغات در سایت

-بفرمایین.

قیمت کتاب ها را حساب کرد و جوان پرداخت کرده، از کتابفروشی بیرون رفت.

آینه از کیفش چندین ورقه ی لوله شده را بیرون آورد و روی میز هلن گذاشت و گفت:برای هفته دیگه می رسی تحویلشون بدی؟ من قول دادم که سروقت تحویل بدم.

هلن دستی به پیشانیش کشید و گفت:سروقت تحویل میدم.

آینه صندلی را عقب کشید و خودش را روی آن انداخت و گفت:هوا خیلی گرم شده.

هلن پشت میزش نشست و کاغذهای لوله شده را باز کرد.

مقاله های تخصصی رشته ی عمران بود.

نگاهی سرسری به آنها انداخت.

-سه روز دیگه بیا بگیرشون.

-فرز شدیا.

کمرنگ لبخند زد.

آینه انگار چیزی را متوجه شده باشد، اخم کرد و گفت:دوباره رفتی سراغ اون پسره؟

-چای می خوری؟

-هلن با توام.

-بی خیال آینه، حوصله ندارم.

-من نمی دونم چه علاقه ای داری خودتو عذاب بدی؟ هرهفته عین اجل معلق میری اون نسناس رو ببینی که چی؟ نریمان رو زنده می کنه؟

هلن لب گزید و از پشت میزش بلند شد.

-کافی میکسم تو کیفم دارم.

آینه پوفی کشید و گفت:دارم با دیوار حرف می زنم، می دونم فقط داری خودتو نابود می کنی.

هلن کتری برقی را روشن کرد و گفت:من نابود شدم.

آینه بلند شد، به سمتش رفت. از پشت بغلش کرد و گفت:می دونی که خیلی دوستت دارم، دلم می خواد در ازای همه ی کمک های گاه و بی گاهت بهم هرجوری می تونم کمکت کنم، اما نمی ذاری، هر راهی رو برای رسیدن بهت بستی، دوستیم، خواهریم، اما باور کن این رسمش نیست.

بغض کرد.

-گوشم پره آینه، در موردش حرف نزن.

آینه تن عقب داد و گفت:باشه!

-از خودت بگو.

-همه چیز عین سابقه!

هلن به سمتش برگشت.

-داداشات هنوز راضی نشدن؟

آینه با کینه و اخم گفت:از دستشون فرار می کنم.

-خودت می دونی راحتت نمی ذارن.

-اگه کار به اونجا بکشه با قاسم میریم.

هلن چشمانش را ریز کرد و گفت:ریسک بزرگیه.

-از این زندگی خسته ام، می خوان با اون احمق عروسی کنم که بفرستنم کابل، اما کور خوندن، از جام تکون نمی خورم.

همیشه این دختر افغان پر دل و جرات را می ستود.

همیشه با اعتماد به نفس و قوی بود.

در مقابل هیچ مشکلی زانو نمی زد.

هر راهی را امتحان می کرد.

هیچ باوری به شکست خوردن نداشت.

انگار آفریده شده بود آنقدر بجنگد تا پیروز شود.

-نظر قاسم چیه؟

-اونم دیگه خسته شده، پریروز داداشام رفته بودن سراغش، بیچاره رو تا می خورده زدن، آخرم تهدید کردن اگه باز دور و بر من بیاد می کشنش.

-بیچاره!

-بازم زور خودمو می زنم، اما اگه باز نشد به جون خودم جوری میرم که ردمم پیدا نکنن.

هلن به سمت کیفش رفت.

دو بسته کافی میکس را درآورد و درون فنجان هایی که کنار کتری برقی گذاشته، قرار داد.

-فقط دیوونه بازی در نیار.

-ولش کن، بیخود با فکر کردن بهش خودمو عصبی می کنم.

لعنت به این زندگی کوفتی که هر کس دردی داشت.

*********************************

فصل دوم

روبروی کیان پور بزرگ نشد.

چشمان تیز پدرش، از شمر هم بدتر بود.

-می خواستی بره بالای دار بعد خبرم کنی؟

گاهی این مرد را نمی شناخت.

آنقدر بی رحم بود که حاضر باشد حتی پسر خودش را هم فدا کند.

اما از وقتی که زمین گیر شده و با ویلچر این ور و آن ور می شد، سلطنتش به پوریا رسید.

پوریا برخلاف پدرش ته تمام بدخلقی ها و جدیتش، مهربان بود.

پایش می افتاد دست هر نیازمندی را می گرفت.

اما امان از روزی که چیزی برخلاف میلش چرخ بخورد.

تا طرفش را به روز سیاه نمی نشاند ول کن معامله نمی شد.

جمشید بی تفاوت و سرد گفت:اومدن چه فایده داره وقتی معلومه حکمش چیه؟

نمی خواست تن صدایش را بالا ببرد اما وقتی زور می گفت عصبی می شد.

-میومدم یه غلطی می کردم نه الان که دستم تو پوست گردو مونده.اگر بلایی سر اون بچه بیاد اولین مقصرش شمایی که با خودرایی بی خودت نذاشتی به موقع برسم.

پسره ی کله شق!

اگر آخر هم با این دلسوزهای احمقانه سرش را به باد می داد.

جمشید دستش را به سمت چرخ های ویلچرش برد تا با حرکت دادنش به سمت باغ برود.

هوای تازه فکرش را باز می کرد.

اما پوریا فورا دستش را گرفت و گفت:هنوز حرفم تموم نشده.

چشمان سیاه جمشید، آنقدر سرد بود که انگار هیچ چیزی در این دنیا او را به هیجان نمی آورد.

-می خوای نجاتش بدی؟ بفرما، راه برات بازه، اما این صدای بلند و قلدریاتو ببر بیرون از این خونه، من جمشید کیان پورم، انگار یادت رفته کی مقابلت نشده که صداتو بالا می بری؟...این ویلچر و پاهای نداشته باعث نمیشه که نتونم بهت تودهنی بزنم پسر، پس حواستو جمع کن!

پوریا پوزخندی زد و گفت:منم از همین تخم و ترکم کیان پور بزرگ!

-پس گرگ باش به جای اینکه یابو باشی، این دلسوزی های احمقانه فقط احساسات رو جریحه دار می کنه.

اشاره ی غیرمستقیمش به ندا حالش را بد کرد.

از روی مبل بلند شد و گفت:هرچیزی راه داره.نوبت منم می رسه.

-هروقت اونقدر بزرگ شدی که برای من شاخ بشی روبروی من قد علم کن.

بی توجه به پوریا، با تن صدایی که کمی خشن شده بود پرستارش را صدا زد.

پوریا بی معطلی از خانه بیرون زد.

چانه زدن با این مرد که فقط زورگویی و منم منم کردن بلد بود او را به هیچ جایی نمی رساند.

پشت فرمان ماشینش که نشست، گوشیش را درآورد.

تمام اطلاعاتی که می خواست را از رضایی گرفته بود.

حالا نوبت خودش بود که وارد عمل شود.

هیچ چیزی اندازه ی احساسات یک زن را از پا در نمی آورد.

او هم از همین راه وارد عمل می شد.

هرچند برای محکم کاری و اینکه خلاف نکرده باشد، این بار با مبلغ بیشتری رضایی را سراغ خانواده ی مقتول فرستاد.

نمی خواست خودش برود.

اگر دیه را قبول نکنند باید نقشه اش را اجرا می کرد.

و برای عملی کردن این نقشه در حد امکان باید ناشناس می ماند.

فرز شماره جعفری را گرفت.

بهترین آدمش بود.

در هر سوراخ موشی جاسوس و آدم داشت.

هرکاری از دست این بشر بر می آمد.

کافی بود در کنار پولی که خرجش می کنی کمی هم مرام وسط بگذاری.

-الو.

-به به، جناب کیان پور عزیز، مشکل چیه تصدقت؟

حرف زدنش به جثه درشتش ابدا نمی آمد.

انگار همیشه ی خدا صدایش کمی خش داشت.

-یکی از آدماتو می خوام.

-الساعه می فرستم، فقط فضولی نباشه برای چه کاری؟

-می خوام یه چند مدتی یکی رو برام بپاد.

-کاری نداره، چشم کجا بگم بیاد؟

-آدرس و برات پیام می کنم، یه چیز دیگه، یه تاکسی برام ردیف کنم.

جعفری متعجب پرسید:تاکسی؟ متوجه نشدم.

-یه ماشین زرد می خوام، یه تاکسی...

-آها، این بار نمی پرسم برای چی؟ فقط یه بارکی خودتو تو هچل نندازی رئیس!

لبخند زد.

کیان پور جایی بخواب که آب زیر پایش برود؟ محال بود.

-کاری که میگم رو بکنم بقیه اش رو بسپر به خودم.

-می دونم عقل کلی رئیس، محض احتیاط عرض کردم.

کنار مرام و مردانگیش، کمی پرحرف بود.

-تاکسی رو بفرست گاراژ، شب میام دیدش می زنم.

-چشم خان!

تماس را قطع کرد.

نویسنده : بازدید : 11 تاريخ : پنجشنبه 1 تير 1396 ساعت: 2:52

فهرست وبلاگ