پست 1/بت سوخته

تعرفه تبلیغات در سایت

پاهایش به زمین چسبید.

صورتش خشک و سرد بدون اینکه حتی حواسش به اطرافش باشد به سمتش می آمد.

اشتباه که نمی کرد؟

چشم هایش احیانا به یک عینک احتیاج نداشت؟

این دختر...

آب دهانش را با صدا قورت داد.

دست هایش کنار پاهایش مشت شد.

لعنت به شیطان!

این دختر فقط کمی مشابه اش بود.

تا به او برسد دقیق نگاهش کرد.

کمی بیشتر از حد شبیه بود.

البته اگر از خال زیر لبش فاکتور می گرفت.

دست مشت شده اش را در جیبش هل داد و خودش را لعنت کرد.

از کی اینقدر هیز شده بود که بروبر دختر مردم را دید می زد.

پاهای سنگینش را کمی جابه جا کرد.

دخترک بدون توجه به او در حال که سفت چادرش را گرفته، از کنارش گذشت.

بوی عطر یاس می زد.

دوبار نفس عمیق کشید.

مسخره بود که با یک شباهت ظاهری اینقدر آشفته شد.

-احمق نشو حسام.

اعتماد به نفسش را سرجایش برگرداند و دوباره به خودش تشر زد.

با قدم هایی محکم به سمت سربازی که جلوی در ایستاده بود رفت.

برگه ای که به او اجازه می داد این ساعت به ملاقات بیاید را به سرباز نشان داد و داخل شد.

پول و پارتی دقیقا همین جا به کار می آمد.

روبروی هومن که نشست محکم و توبیخ گرانه انگشت اشاره اش را به نشانه یک بالا برد و گفت:فقط یک ماه نبودم، یک ماه، چه گندی زدی که نمیشه هیچ رقمه جمعش کرد؟ بیشعور، به قد و هیکلت چاقوکشی میاد؟

تن صدایش را بالا برد و داد زد:نفله، از کدوم قبرستونی چاقوکشی یاد گرفتی که من نفهمیدم؟ زیر بال و پر خودم بزرگ شدی، کجا خطا کردم که دست و پاتو گم کردی و تو نبودنم زندگیتو داغون کردی؟

هومن در حال که گریه می کرد گفت:داداش به خدای بالا سریت، من نمی خواستم بزنم، اصلا من حتی دستمم دراز نکردم که چاقو بزنم، خودش اومد سمت چاقو...

حسام با اعصابی متشنج  گفت:عین زن گیر نکن، جمع کن خودتو.

هومن فین فینی کرد و گفت:اشتباه شده به قرآن، اینا همش تهمته.

-شاهد داری احمق، اشتباه چی؟ کشک چی؟

پیراهن زندان روی تن لاغر هومن زار می زد.

آستین پیراهن را چندبار به سمت بالا تا زده بود تا دست و پا گیر نباشد اما هنوز هم قیافه اش را زهوار دررفته نشان می داد.

-میدونم شاهد دارم، سگ پدر داره دروغ میگه.

-عالم و آدم دارن دروغ میگن، اشتباه می کنن، این وسط تو فقط صادقی.

-داداش قسمت میدم به جون عمه تو منو باور کن، من نمی خوام بمیرم، خانواده اش به هیچ صراطی مستقیم نیستن، پاشونو کردن تو یه لنگه کفش که فقط تقاص، من نکشتم، به خدا من نکشتم.اصلا پدر کشتگی با اون بنده خدا نداشتم که بخوام چاقو بکشم، یه اشتباه و یه دعوای خیابونی بود...

تند تند لب زد:اصلا چاقو مال من نبود، تو که میدونی من اهل این خلافا نیستم، اصلا به قول خودت همین که دماغمم بتونم بکشم بالا شاهکار کردم...

-بسه روضه نخون برام، منو تو بد مخمصه ای انداختی، چرا کسی این یک ماه بهم خبر نداد؟ خبر مرگم رفتم یکم کله ام هوا بخوره، نمی دونستم برگردم فاجعه منتظرمه.

هومن دست حسام را گرفت و گفت:داداش نوکرتم، نجاتم بده، تو هرکاری بخوای می تونی بکنی، من نمی خوام بمیرم.

-خفه شو هومن، مگه من مردم بذارم کسی نگاه چپ بهت بندازه که حالا زار می زنی که نمی خوای بمیری.

هومن با بغض گفت:دختره خیلی لجبازه، دوتا وکیل خانوادگیمون هرکاری کردن راضی نشد، سه بار پول دیه رو گفتن میدیم از خر شیطون پایین نیومد، میگه فقط مرگ در مقابل مرگ.

حسام به صندلی پشت سرش تکیه داد و لحظه ای در فکر رفت.

صدای دوباره ی هومن عین وزوز درون سرش اکو شد.

-داداش...

سرش را بلند کرد و به چشمان ملتمس هومن دوخت.

-چیه؟

-دختره...

لب گزید.

نمی دانست گفتنش تا چه حد درست است؟

-بنال.

-دختره، خیلی شبیه نداس.

چشمانش تیز شد.

پس دختری که الان از کنارش رد شد، همانی بود که مرگ عزیزکرده اش را می خواست.

-اومده بود اینجا؟

-هر هفته میاد.

-چرا؟!

-میاد با نفرت بهم زل می زنه و میره.

-حرفیم زده؟

-هیچی، اینقد خشم تو چشماش داره که حرفم نزنه میدونم فاتحه ام خونده اس.

حسام زیر لب جوری که فقط خودش می شنید گفت:درستش می کنم.

از روی صندلی بلند شد.

-جات راحته؟

هومن سری تکان داد و گفت:داداش میری؟

-کار دارم.

-داداش...

-درستش می کنم، اگه به آب و آتیش بزنم نمی ذارم اتفاقی برات بیفته، قول حسام عین شرفشه.یادت که نرفته؟

بعد از یک ماه امید در دل هومن جوانه زد.

ناجیش رسیده بود.

حسام بی حرف دست روی شانه ی هومن گذاشت. شانه اش را فشرد و از اتاقک ملاقات بیرون زد.

از امروز خیلی کارها داشت.

باید وکیل هایش را می دید.

تا کامل ته توی این قضیه را در نمی آورد، هیچ کاری نمی توانست بکند.

قدم به قدم جلو رفت.

هومن قبل از اینکه پسر دایی مرحومش باشد، عین برادرش بود.

آنقدر دوستش داشت که عمرا اگر می گذاشت حتی خار به پایش برود.

حسی که به هومن داشت حتی به پدر و مادرش هم نداشت.

از بچگی کنارش بود.

آنقدر هوایش را داشت که جزیی از وجودش شد.

محال بود بگذارد عین گوشت قربانی سلاخیش کنند.

سوار ماشین شاسی بلندش شد و به سمت دفتر رضایی رفت.

باید از او همه چیز را می پرسید.

****************************************

نویسنده : بازدید : 19 تاريخ : پنجشنبه 25 خرداد 1396 ساعت: 17:09

فهرست وبلاگ