پست111/ویرانی

تعرفه تبلیغات در سایت

حیرتش وقتی بیشتر شد که پیرمرد با آرامش نگاهش کرد.

-خوشحالم که سالمی جوون.

هومان با خشم گفت:اگه آدمات کارشونو درست انجام داده بودن الان اینجا نبودیم.

عموهادی با آرامش به بارمان نگاه کرد و گفت:نمی خواستم بمیری، اونی که باید می مرد، جون داد.انتقام من گرفته شد.

بارمان گیج گفت:از چی حرف می زنی؟ اینجا چه خبره؟

بارمان اشاره ای به نوچه هایش کرد تا بازوی پیرمرد را رها کرد.

-کی مرده؟

-ماکان!

چشمان بارمان درشت تر از حد شد.

ربط این پیرمرد با ماکان در چه بود؟

-حالا اگه بمیرمم غصه ای ندارم.

هومان رویش را برگرداند و گفت:بهم رودست زدی عمو.

-راهتو اشتباه انتخاب کردی که رودست خوردی.

بارمان داد زد:یه صندلی براش بیارین.

پیرمرد نزدیکش شد و گفت:راحتم.ممنونم که به خاطر اون زمین ها تو ایران نگه اش داشتی.

-یه توضیح می خوام.

-یه داستانه.

-من وقتم زیاده، پرده ی گوشمم سالمه.

هومان با تمسخر گفت:می خوای چیو بشنوی؟ اینکه نسل به نسل بی پرده و متجاوزین؟

-خفه شو هومان، وقت حرف زدنت گذشته.

پیرمرد نزدیک هومان شد و دست روی شانه ی هومان گذاشت و گفت:پسر بدی نیست فقط عشق رو با خودخواهی قاطی کرد.

-چرا اومدی خونه ی آنیل؟

-نیومدم خونه ی آنیل، اومدم خونه ی دخترم.

-یعنی چی؟

-اونجا خونه ی دخترم قبل از مرگش بود. بعدش اون خونه رو شوهرش به یه پیرزن و اون پیرزن به آنیل فروخت.

-آنیل و اون خونه ربطی به هم داشتن؟

-نه، اون خونه فقط هزارتا خاطره داشت.

صندلی پوسیده ای برای عموهادی کنار هومان گذاشتند.

پیرمرد رویش نشست و گفت:دختر من، مهندس ناظر کارخونه ی پدرت بود. یادت هست؟ الناز کمالی، یادت میاد؟

بارمان روبه رویش روی بشکه ی فلزی نشست و گفت:نه کاملا.

-مادرش باردار نمی شد، مشکل از من بود.بعد از ده سال دعا و التماس، النازو خدا بهمون داد.بزرگ شد، درس خوند شد خانم مهندس، چندجا دنبال کار گشت تا یکی معرفیش کرد کارخونه ی شما.چون خیلی زبر و زرنگ بود بابات استخدامش کرد. الحق هم کم مایه نمی ذاشت. تمام توانش رو گرفت و بهترین کارو تحویل می داد. تا چندسال پیش، شاید حدود پنج سال پیش بود که ماکان، برادرزنت برای سر زدن بهتون برگشت ایران، یادته؟ فک کنم یه ماه بیشتر نموند.تو همون یه ماه هرروز کارخونه بود. روز اولی که النازو دید دندون تیز کرد. این مرد خودِ خوده گرگه...

بارمان متعجب به پیرمرد نگاه می کرد.

این همه اتفاق زیر گوشش افتاده بود و خبر نداشت.

-چه اتفاقی افتاد؟

-رفت و آمدش اونقد شد که دخترم بعد از یه روز کاری وقتی شوهرش نتونست بیاد دنبالش به اون گرگ اعتماد کنه و باهاش تا شهر برگرده. اما برنگشت.دم غروب برگشت. با مانتویی که دکمه هاش کنده شده بود و صورتی که جای خراش داشت. دخترم...

پیرمرد سکوت کرد.

نگاهش را به کف کثیف انباری دوخت.

هومان با نفرت گفت:لعنت به همتون.

بارمان که حرفش را گرفته بود به آرامی گفت:ماکان الان کجاست؟

پیرمرد به تن صدایی که تحلیل رفته بود گفت: قبل از اینکه آدمات پیدام کنن زنگ زدم بیمارستان تموم کرده بود.

بارمان حیرت زده نگاهش کرد.

-چطوری ؟ با این قساوت؟

عمو هادی جری شده گفت:دخترم بخاطر اون ماجرا خودکشی کرد. همون شب که پاش رسید خونه تو اتاقش، قبل از اینکه شوهرش متوجه بشه رگشو زده بود. مرد، می فهمی جوون؟ من داغ دیدم، دختر تازه عروسمو از بین رفت. چرا باید ببخشم؟ نوروزخان شانس آورد که طعمه ی گور شد وگرنه براش نقشه ها داشتم. دوسال وقت برد تا به خودم اومدم، تا بتونم نقشه بکشم. تا راه حل پیدا کنم. اما دستم به جایی بند نبود. گفتم ماکان که برگشت انتقامشو می گیرم.برنگشت. اینقدر نیومد که بلاخره با پای مرگ خاله اش برگشت.

-پدر من تو این اتفاق چه نقشی داشت؟

-اون لعنتی می دونست ماکان چیکار کرده، اما به جای اینکه کمکم کنه که بکشونمش دادگاه فراریش داد. فرستادش که بره، بعدم با خونسردی تو چشام زل زد و گفت اشتباه شد. حتما یکی دیگه بوده. دخترم قبل از مرگش یه دست نوشته گذاشت. همه چیزو گفت.اما پدرت شریک جرمش شد.کمک که نکرد با خفت و خاری منو از کارخونه اش انداخت بیرون.

پوزخندی زد و گفت:جالب اینجاست که یه انگیم بهم چسبوند. گفت با این کار می خوام باج بگیرم.

بارمان دستی به صورتش کشید و گفت:نقش من این وسط چی بود؟

عموهادی با خونسردی گفت:هیچ!

-پس چرا...

هومان که کمی از شدت ضربه ها و خونی که از دست داده بود، بی حال شده و دهان خشکش، صدایش را کمی زمخت کرده بود گفت:تو هم یکی عین همونا، تو هم برای رسیدن به خواسته هات رو خیلیا رد میشی.

عموهادی گفت:عصبی بودم، خواستم تقاص پدرتو از تو بگیرم، اما دلم نیومد، برای اینکه هومان رو راضی کنم ترتیب اون تصادف رو دادم اما گفتم جوری بزنن که زنده بمونی، هرچند کارم توجیه پذیر نیست،تو تقصیری نداشت.تو تمام مدتی که برای خاطره هام به اون خونه می رفتم آنیل منو یاد دخترم می انداخت، اما شعله ی چشماش، قلبی که برای تو می زد مانع این می شد که بخوام بلایی سرت بیارم.

بارمان از جایش بلند شد.

دستش را گرد کرده، چانه اش را با دستش گرفت و گفت:نمی تونم ببخشمتون.

پیرمرد با فراغ بال گفت:مهم نیست.

-فقط یه چیزی می پرسم...هرگز خواستین آسیبی به آنیل برسونین؟

-هرگز، اون دختر بی گناه ترین آدم این داستانه.

نگاهی به هومان انداخت و گفت:تو چی؟

-اونم یه بی لیاقت تر از تو.

-جوابمو بده.

هومان داد زد:نه، نه، بد کرد، اما هرگز نخواستم و نمی تونم آسیبی بهش برسونم.

بارمان به عموهادی نگاه کرد و گفت:برای دخترتون متاسفم، هرگز در مورد این اتفاق چیزی نشنیده بودم وگرنه شاید الان این من نبودم که طعمه ی قساوت و انتقام شما بشم. اما برای کارتون...من دشمنم رو نمی بخشم.

گفت و بدون حرف از انباری بیرون آمد.

محتاج هوای تازه بود.

از وقتی آنیل گیر داده بود دیگر سیگار نمی کشید.

کاش الان یک نخ سیگار داشت.

صدای قدم هایی را پشت سرش شنید.

-قربان دستور میدین چیکار کنیم؟

او آدم کش نبود.

-ببرین تحویل کلانتری بدین هردونفره، اون صداییم که ضبط کردین ازشون هم تحویل بدین...فقط، هومان سالم به کلانتری نرسه.

حیف بود که سالم سالم به کلانتری برسد.

یک دست یا پا مثلا بشکند، هیچ عیبی نداشت.

-گرفتم آقا.

-خوبه.اینجارم تمیز کنید ردی نباشه.عین همیشه!

-بروی چشم قربان.

به سمت ماشینش رفت.

عموهادی احتمالا برای مرگ ماکان تقاص می داد.

ملیکا و مادرش را می شناخت.

عمرا اگر رضایت می دادند.

هومان هم برای حمله اش کم کم بیست سالی آب خنک می خورد.

همین که شرش از سر زندگی خودش و آنیل کم می شد کافی بود.

سوار ماشین شد و نگاهش را به در انباری دوخت.

سوزش خفیفی درون پهلویش حس می کرد.

خدا پدر این مسکن ها را بیامرزد.

وگرنه ابدا با این درد کنار می آمد.

سوییچ را چرخاند.

صدای داد هومان به گوشش رسید.

دنده عقب گرفت.

صدای هومان در صدایی که تایرها روی سنگ و زمین گلی ایجاد کرده بودند، گم شد.

دور زد و با تمام سرعتش از انبار فاصله گرفت.

موزیک ملایمی را پلی کرد.

یکی می خواهد و خواستنش عین باران است.

رقیبت هم می خواهد و خواستنش عین خورشید.

ته این خواستن های نمناک و داغ، یکی فرهاد می شود یکی خسرو.

چقدر شیرین ماندن سخت می شود.

باید لهجه ی خواستنشان را بدانی.

وگرنه این مردها، خواستنشان پر از دردسر است.

*********************

نویسنده : بازدید : 11 تاريخ : جمعه 19 خرداد 1396 ساعت: 0:01

فهرست وبلاگ