پست110/ویرانی

ساخت وبلاگ
چکیده : دستش مشت شد. لب زد:به روز سیاه می نشونمتون. کت بهاره اش را تن زد. عمرا اگر کم می آورد. بزنند و بروند... با عنوان : پست110/ویرانی بخوانید :

دستش مشت شد.

لب زد:به روز سیاه می نشونمتون.

کت بهاره اش را تن زد.

عمرا اگر کم می آورد.

بزنند و بروند بدون تلافی؟!

نشانشان می داد وقتی وارد محدوده شیر نر می شوند، عاقبتش چیست؟

از آپارتمانش بیرون زد.

گفته بود تا قبل از اینکه به فرودگاه برسد خفتش کنند.

زده بود و به راحتی هم می خواست فرار کند.

اما کور خوانده بود.

هم خودش هم آن عموی به ظاهر ساده اش را به روز سیاه می نشاند.

سوار ماشین جدیدی که خریده بود شد و پا روی گاز گذاشت.

قید تمام چراغ قرمزها و زوج و فردها شد.

بعدا هزینه ی جریمه اش را می داد.

الان کارش واجب تر بود.

قرارشان خارج شهر بود.

مثلا می خواست کسی متوجه نشود، تاکسی گرفته بود تا به فرودگاه برسد.

پوزخندی زد و گفت:حالا نوبت منه.

سرعتش را باز هم بیشتر کرد و درون جاده خاکی پیچید.

برای این کار یک انباری خارج از شهر اجاره کرده بود.

تقاص این تصادف ازشان می گرفت.

انباری که از دور پیدا شد، مشتش را محکم روی فرمان کوبید.

جلوی انباری، ترمزی که گرفت، هرچه گرد و غبار بود را بلند کرد.

پیاده که شد،چهره اش خشن و جدی بود.

رگ های شقیقه و گردنش بیرون زده و دست هایش مشت بود.

پشت در انباری ایستاد.

در زد که یکی از آدم هایش در را باز کرد.

با دیدنش کنار رفت، بارمان بی حرف داخل شد.

با قدم هایی محکم به سمتش که روی صندلی بسته شده بود رفت.

صورتش زیر ضربات مشتی که خورده بود به طرزفیجعی خونریزی داشت.

موهایش دورش ریخته بود و نفسش با خس خس به گوش می رسید.

اما هنوز هوشیار بود و صدای قدم های مرد عصبانی که به سمتش می آمد را شناخت.

سرش را بلند کرد و با چشمان باد کرده اش بزور روی صورتش زوم کرد.

بارمان بشکه ی فلزی گوشه ی انبار را برداشت و مقابلش گذاشت.

رویش نشست و دقیق نگاهش کرد.

از این بچه سوسول رودست خورده بود.

-سلام مو قشنگ، خیلی وقته نبودی، دلم برات تنگ شده.

هومان آب دهانش که مخلوطی از خون بود را جلوی پایش تف کرد و با نفرت گفت:برو به درک!

بارمان بدون اینکه جوابش را بدهد رو به یکی نوچه هایش گفت:عموش کجاست؟

-قربان دیشب تا فهمید دنبالشین بساطشو جمع کرد و رفت طرفای ایذه، اما نتونست زیاد دور بشه، بچه ها پیداش کردن تا یه ساعت دیگه می رسن.

بارمان دوباره رویش را به سمت هومان برگرداند.

-فکر می کردم باهوش تر از این حرفا باشی، حداقل یکم با برنامه تر جلو می رفتی، نگفتی اگه بارمان نیکان نمیره، میاد سراغت؟

-نمی دونم چطور از اون ماشین داغون جون سالم به در بری، حیفی برای این زندگی!

بارمان لبخند زد و گفت:پس جای خدا هم نشستی.

-تمام این دو ماه دنبال موقعیتی بود که جلوی چشم آنیل اتفاق بیفته، که بعد از مرگت باز هم من باشم و دلداری دادنش، بلاخره به سمتم برمی گشت، اما اجل جوابت کرد.

بارمان با سرگرمی نگاهش کرد.

با سر اشاره ای به یکی از نوچه هایش کرد.

اطراف هومان را گرفتند و جلوی چشم های بارمان زیر مشت و لگد فرو رفت.

بارمان سرد و بی تفاوت نگاهش کرد.

شیر هیچ وقت دلش به حال کفتارها نسوخته.

-بسه.

انگار درون بدنش یک استخوان سالم هم نمانده بود.

دوباره روی صندلی مقابل بارمان نشاندنش.

-دوس دارم از اینجا زنده بری بیرون...اما...شاید اجل تورو جواب نکنه.

-از شما آدم کشا همه چی برمیاد. پدر و پسر عین هم هستین.

بارمان با کنجکاوی نگاهش کرد:یعنی چی؟!

تمام بدنش درد می کرد.

اصلا حال صحبت کردن هم نداشت.

اما اگر زهرش را به این دزد عشقش نمی ریخت، آرام نمی گرفت.

-یکی از یکی آشغالتر.شماها دزد ناموسید.خدا ازتون نگذره و نمی گذره.

-درست حرف بزن ببینم چه غلطی کردی.

هومان سرفه ی خشکی کرد که حجم خون زیادی از دهانش بیرون زد.

بارمان کلافه بلند شد، با خشونت موهایش را در دست گرفت و رخ ه رخ صورتش شد.

-نوروزخان چیکار کرده؟

-چرا نمیری تو قبرش ازش بپرسی؟

سیلی محکم بارمان، باعث شد درون گوشش سوت ممتدی بشنود.

-دهنتو باز کن لعنتی تا برای همیشه نبستمش.

-بذار صاحبش برسه از خودش بپرس.

بارمان موهایش را رها کرد و کلافه دورش چرخی زد.

-زنگ بزن ببین کجا هستن؟ کی عموشو میارن؟

یکی از نوچه هایش گوشیش را درآورد و بلند بلند مشغول صحبت کردن شد.

تماسش که قطع شد گفت:نزدیکن قربان، تا یه ربع دیگه رسیدن.

عصبی روی بشکه نشست و گفت:بدون غریق نجات زدن به دل دریا ریسک بزرگیه، روی چه حسابی این ریسکو کردی؟

-یا شیر یا خط، بلاخره یکیش اتفاق می افتاد.

-به همین سادگی؟ تو آهنگساز موفقی بودی، می تونستی بیشتر از این پیشرفت کنی، چرا اینکارو کردی؟

-تو آنیل رو ازم دزدی، اون دختر 9 سال بدون تو و تهمتی که بهش زدین زجر کشید، داشت باور می کرد که بدرد هم نمی خورین که باز اومدی سرراهش؟ باز با دوتا دوستت دارم مسخره خرش کردی، وگرنه سهمم می شد. تمام این سالها برای رسیدن بهش تلاشمو کردم، خودمو به جایی رسوندم که لایقش باشم اما تو باز نذاشتی، عین چهارسال پیش که نذاشتی.

-از اولم سهم تو نبود.

هومان با دردی که درون گلویش بود فریاد زد:سهم تو هم نبود. تویی که زن داشتی و بازم چشمت دنبالش بود. 9 سال زندگیشو سیاه کردی، باز برگشتی سراغش که چی؟

بارمان نگاهی به نوچه هایش انداخت و گفت:همگی بیرون.

همگی از در انبار بیرون رفتند.

صدای بسته شدن در که بلند شد، بارمان مستقیم نگاهش کرد و گفت: تو عشق تو چطور تعریف می کنی؟ نه اینکه باید مطیع خواسته ی معشوق بود؟ به ولا اگه یه درصد می دونستم عشقی که تو به آنیل داری اونم به تو داره کنار می کشیدم.تو چی؟ با اینکه می دونستی آنیل کدوم طرفه بازم پافشاری کردی، نخواستی باور کنی این من و تو نیستیم که وسط این بازی داریم یارکشی می کنیم، این آنیل بود که باید با دلش و عقلش تصمیم می گرفت کجا وایسه!

-اگه تو نبودی برای من فرصت بود.

-فرصت بدون عشق؟

-به خودم و آنیل مربوط بود.

-باشه، منم گذاشتم به خودت و آنیل، انتخاب آنیل چی بود؟

هومان رویش را برگرداند و سرفه ی خشکی کرد.

بارمان جدی شد.

کمرش را صاف کرد و گفت:می دونم که ازت نمی گذرم، منو وقتی هدف قرار دادی که آنیل شاهدش بود.

-اونم باید برای این انتخاب احمقانه زجر می کشید.

-این تو نیستی که انتخاب می کنی که باید شکنجه بشه.

-منم به نصف هدفم رسیدم.

-احمقانه رفتار کردی.

صدای در انبار توجه شان را جلب کرد.

-قربان رسیدن.

بارمان بلند شد و گفت:بیارینش داخل!

چند دقیقه طول کشید تا در باز شد و پیرمرد تقریبا قد بلندی که گرد پیری همه ی موهایش را یکدست سفید کرده بود با نوچه های بارمان داخل شد.

بارمان با دقت نگاهش کرد.

این مرد را می شناخت.

پیرمرد نزدیک و نزدیکتر می شد.

بارمان دقیق و دقیق تر نگاهش کرد.

او را شناخت.

این همان پیرمرد نقاشی بود که عصرها خانه ی آنیل را پاتوقش کرده بود.

...
نویسنده : بازدید : 8 تاريخ : سه شنبه 16 خرداد 1396 ساعت: 0:22