پست109/ویرانی

تعرفه تبلیغات در سایت
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس

-منم.

آنیل صورت تیغ تیغی بارمان را نرم بوسید و گفت:قرار بود مواظب خودت باشی اما نبودی!

-از این به بعد هستم.

آنیل با یک فشار کوچک خودش را عقب کشید و روبرویش ایستاد.

با دوتا اشک، فین فینش بلند شده بود.

آب بینی اش را بالا کشید و گفت:فهمیدی کیا بودن؟

انگار اصلا جمله اش را نشنید.

خدا بهتر از این هم خلق می کرد.

زنی در آستانه ی سیلابی شدن صورتش، بچگانه نگاهت کند.

همانموقع برایش بمیری!

لامصب این زن ها از هزار سلام و صلوات هم بهتر بودند.

حکما اگر همان روز آنیل کنارش سوار ماشین بود، هیچ اتفاقی نمی افتاد.

آخر بعضی زن ها فرشته اند.

وقتی باشند عین صدقه هفتاد بلا را رفع می کنند.

-بارمان، با توام.

بارمان دستش را گرفت و او را به سمت مبلمان کشید.

نشست و آنیل را روی پایش نشاند.

-چی گفتی؟

-حواست کجاست؟

-داشتم فک می کردم اگه تصادف کردم چون مهره شانسم کنارم نبوده.

رنگ صورتش برگشت.

انگار درخشید.

-همیشه خوب بلدی چطور با کلمات بازی کنی.

-مگه بده؟

-نه، اما بشرطی که جواب سوال منو بدی.

برایش یک ست شانه ی صورتی رنگ می خرید.

هر روز صبح تا آفتاب سلام می کرد، پشت سرش می نشست و تار به تار موهایش را شانه می کرد.

با موهای باز یک چیز دیگری می شد.

خودِ خود زلیخا می شد.

-سوالت چی بود؟

-فهمیدی کیا بودن؟

-می فهمم، بزودی.

آنیل از کیفش که روی میز گذاشته بود گوشی و سیم کارت را در آورد و گفت:شاید کسی باهات کاری داشته باشه.

بارمان گوشی را گرفت و سیم کارت را رویش انداخت.

گوشی را روشن کرد که حجم پیام ها برایش آمد.

-انگار خیلیا دوستت دارن.

-تو دوسم داشته باشی بسمه.

بانو بودن یعنی قرمه سبزی های بار گذاشته و شربت های خنک خاکشیر...

دامن چین دار و نیم تنه های رنگی...

گوشواره های بلند و لاک های زرد و آبی...

مردم فکر می کنند بانو بودن آسان است.

دنگ و فنگش که یکی دوتا نیست.

اولین و آخرینش کارش هم این است:دامنت پر از عاشقانه برای مردی که از دار دنیا خستگی هایش را کمی دلجویی می خواهد.

گوشی را روی میز گذاشت.

نمی خواست جلوی آنیل به کسی زنگ بزند.

کنجکاوی برای او خوب نبود.

تمام این چند روز به این نکته فکر کرده بود که دقیقا قصدشان چه بوده که جلوی چشم های آنیلش او را هدف قرار داده بودند؟

اگر هدف بعدی آنیل می بود چه؟

نمی خواست ابدا ریسک کند.

-با کی اومدی اینجا؟

-خودم، تنها!

فورا اخم کرد و گفت:چرا تنها؟ به آرش زنگ بزن بیاد، باهم برگردین.

آنیل متعجب نگاهش کرد و گفت:چرا؟

-چشمم ترسیده، نمی خوام اتفاقی برای تو هم بیفته.

-من خوبم، اتفاقی هم قرار نیست بیفته، نگران نباش.

درک نمی کرد.

-پس خودم می رسونمت.

شاکی گفت:بارمان!

-آنیل لطفا دل به دلم بده، نگرانیم رو درک کن.نمی خوام با ندونم کاری و یه لحظه غفلت تورم از دست بدم.

مرد بیچاره اش ترسیده بود.

سرش را روی سینه ی آنیل گذاشت، عطر خاصش را دوست داشت.

-ممنونم که هستی!

آنیل موهایش را نوازش کرد.

-مردم، وقتی جلوی چشمامم...خیلی از خدا گلایه کردم، حق نداشت این بلا رو سرت بیاره، داشتم جون می دادم تا وقتی که دکتر اومد و گفت شرایطتت خوبه.اما کلیه ات....

-هیشکی با یه کلیه نمرده.

-سختته.

-تو مواظبمی.

آنیل لبخند زد.

چه اشکالی دارد گاهی یک زن، زنانگیش اندازه ی مرد بودن یک مرد باشد؟

تازه بعضی زن ها آنقدر خوب مواظبت هستند که دلت بخواد تا اسفند هر سال زیر چترش باشی.

-خیلی دوستت دارم.

ته حس های یک زن، مردی ایستاده.

مردی با دست های پر از انار و چشمانی به رسم فرهاد.

کافی است فقط زن باشی.

بلند شد.

کفش های پاشنه بلندش اذیتش می کرد.

-چی می خوری برات درست کنم؟

-آنیل مهرجو آشپزی هم بلده؟

آنیل پشت چشمی نازک کرد و گفت:فکر می کنی اینقد دستپاچلفتیم که یه آشپزیم ازم برنیاد؟

بارمان بلند شد و گفت:دختر ناز پرده ی عمه لیلی، این چیزا ازش بعیده.

نام لیلی روی صورتش خط انداخت.

اخم هایش بغل به بغل همدیگر ایستادند.

-من دختر لیلی نیستم.

بارمان کمی نزدیکش شد و گفت:ببخش نمی خواستم چیزی رو یادآوری کنم.

چرخید که به سمت آشپزخانه برود که کف لیز سالن باعث شد پاشنه ی کفش لیز بخورد،تعادلش از دست رفت، و پاشنه تیز کفش پای راستش بشکند.

انگار زیر پایش یکهو خالی شد.

قبل از اینکه دستش به مبل برسد که خودش را تکیه بدهد، بارمان زیر بغلش را گرفت و گفت:نترس، گرفتمت.

نفسش را پر صدا بیرون داد.

-یا خدا، این چی بود؟

-بهتره کمتر کفشای پاشنه بلند بپوشی.

عادت کرده بود.

آنقدر در نقش دختر پولدار فرو رفته بود که همه جا می خواست متشخص باشد.

تیپ های آنچنانی بزند و بگوید مهندس آنیلا مهرجو برای خودش کسی است.

-پام لیز خورد.

بارمان او را سرپا کرد.

نفسش که درون صورت آنیل پخش شد، به گرمی لب زد:گفتم همیشه مواظبتم.

مسخ شد.

نفسش یک چیزی داشت.

بارمان صورتش را نزدیک کرد و به آرامی زمزمه کرد:دلم خیلی می خوادت اما دستم بسته است.

آنیل مسخ و خیره نگاهش کرد و عین خودش زمزمه کرد:کی باز میشه؟

-وقتی داشته باشمت.

-الانم داری.

-آره اما نه اونجوری که می خوام.

یک چیزی هست به اسم عرف، قانون، شرع...الکی الکی که نمی شود عروس را به حجله برد.

کنار لبش را بوسید.

-جون میشی تو تنم.

دو لب موازی هم...

حادثه از این قشنگ تر؟

به حتم سمفونی احساسی که راه افتاده بود، برای کم کردن روی بتهون کافی بود.

انگشتان آنیل کمر بارمان را چنگ زد.

دست های بارمان روسری آنیل را درآورد و درون موهایش که شل و ول فقط با یک کش موی ساده بسته شده بود فرو رفت.

درست وسط تقسیم این همه احساس باید یکی یک شعر بلد باشد.

بوسه سرآغاز هزار تابستان است و پایان تمام پاییزهای سرد.

چشم های آنیل که باز شد، لبش زیر سنگینی لب های او مانده بود.

خودش را عقب کشید و به سرخی رژ مانده گوشه ی لب بارمان لبخند زد.

گونه هایش از شرم این همه پرویی و خواستن سرخ شده بود.

بارمان با محبت موهایش را نوازش کرد و گفت:برام کوفته بپز، با سس تند و شوید پلو.

-بشرطی که یه فکری به حال کفشای من بکنی.

بارمان دست روی چشمش گذاشت و گفت:بر روی چشم.

*******************************

نویسنده : بازدید : 8 تاريخ : دوشنبه 15 خرداد 1396 ساعت: 1:44
برچسب‌ها :
اخبار و رسانه هاهنر و ادبیاترایانه و اینترنتعلم و فن آوریتجارت و اقتصاداندیشه و مذهبفوتو بلاگوبلاگ و وبلاگ نویسیفرهنگ و تاریخجامعه و سیاستورزشسرگرمی و طنزشخصیخانواده و زندگیسفر و توریسمفارسی زبان در دیگر کشورها