پست106/ویرانی

تعرفه تبلیغات در سایت
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس

از روی تخت پایین آمد.

هنوز ضعف خفیفی درون تنش سوسو می زد.

خودش را جلوی در اتاق رساند که پرستار جوان سر رسید.

با اخم گفت:تو که باز پاشدی؟

آنیل گوشی تلفنش را به سویش دراز کرد و گفت:ممنونم.

پرستار گوشی را گرفت و گفت:هنوز خوب نشدی، چرا بلند شدی؟

-باید برم کنارش، بدون من دووم نمیاره.

پرستار نگاه عاقل اندر سفیه ای به او انداخت و گفت:فکر می کنی وجودتو حس می کنه؟

درکش نمی کرد.

احتمالا نه خودش عاشق بود نه کسی عاشقش بود.

وگرنه می فهمید عشق، درست عین معجزه ی برف از آسمان بیابان است.

-می فهمه!

پرستار بازویش را گرفت و گفت:بذار یکم جون بگیری بعد برو.

آنیل با خشونت بازویش را کشید و گفت:دست از سرم بردار.

با همان سردی و خشم، پرستار را کنار زد و شل و ول خودش را جلوی اتاق عمل رساند.

روی صندلی ولو شد و دستانش را درهم گره کرد.

نگاهش را به در اتاق بسته دوخت و زیر لب شروع به خواندن آیه الکرسی کرد.

این دعا همیشه برایش جواب می داد.

حالا هم بارمانش را از خدا می خواست و بس!

به تاوان تمام سختی هایی که کشیده بود فقط و فقط بارمانش را می خواست.

9 سال نداشتن بس بود.

یک عمر نداشتن را فقط با مرگ خودش تکمیل می کرد.

پرستار جوان به آرامی کنارش نشست و گفت:نترس، اینجا دکترای خوبی داره، نجاتش میدن.

نمی ترسید.

یک جا هم خدا باید برای او بخواهد.

باید بارمانش را می داد.

-شوهرته؟

برگشت و به پرستار حراف نگاه کرد.

چرا دست از سرش برنمی داشت؟

-خودمه، اونی که زیر تیغ عمله منم.

پرستار سوالی نگاهش کرد.

مردی سراسیمه به سمتشان آمد.

نگاه آنیل به قیافه ی پریشان مهرداد افتاد.

بیچاره آنقدر عجله کرده بود که برخلاف عادت همیشگی دو دکمه ی بالای پیراهنش را نبسته و موهای همیشه مرتبش شانه نخورده بود.

-آنیل؟خوبی بابا؟

کمی از او دل چرکین بود.

با بی رحمی شبش را خراب کرده بود.

جلوی خانواده دانیال و بارمان خوردش کرده بود.

اما هنوز هم به اندازه ی 26 سال پدر بود.

پدرتر از دانیال!

از جایش بلند شد و با بغض و چشمانی که باز افسار پاره کرده بودند مهرداد را بغل کرد و هق زد:بابا!

پرستار با دلسوزی نگاهشان کرد و تنهایشان گذاشت.

مهرداد محکم بغلش کرد.

کمرش را نوازش کرد و گفت:جان بابا؟ چی شده؟ این چه سرو وضعیه؟

بدون اینکه از او جدا شود، با بغض و هق هق گفت:زدنش، با چشمای خودم دیدم، عمدی بود.انگار می خواستن بکشنش.

-باید همه چیزو به پلیس بگی.

مهرداد او را از خود جدا کرد، هر دو روی نیمکت نشستند.

-فقط می خوام حالش خوب بشه.

-میشه، اون پسر هیچ وقت کم نیورده.

-بابا من چیکار کردم که از زمین و آسمون داره برام می باره؟

مهرداد سرش را روی شانه اش گذاشت و گفت:هیچی، پاک تر از تو وجود نداره.

-اگه چیزیش بشه خودمو می کشم.

مهرداد غرید:ساکت باش.

شاید این اولین بار بود که آنیل از عمق احساسش نسبت به بارمان حرف می زد.

و مهرداد برای اولین بار بود که متوجه ی این عمق دوست داشتن شده بود.

مهرداد با تمام ناخوشایندی که از این حرف داشت گفت:باید به دانیال خبر بدی.

آنیل فورا سرش را بلند کرد و پرخاشگرانه گفت:برای چی؟ چرا باید اینجا باشه؟

-برادر بزرگ بارمان به حساب میاد.

-اون فقط منو داره و بس، ماها خانواده ش میشیم، به هیچ کس احتیاجی نداره.

گاهی یادش می رفت که آنیل دختر لیلی است.

بی منطق بودنش را درست از مادرش به ارث برده بود.

بهتر بود بدون اینکه چیزی به آنیل بگوید دانیال را در جریان بگذارد.

-سعی کن آروم باشی، ماجراهای این اواخر ضعیفت کرده.

هر بار ذره ذره مرده بود.

این بار اگر بارمانش را سالم نبیند حتما می مرد.

-پوست کلفت شدم، دووم میارم، بارمان چی؟ دووم میاره؟

-میاره، این پسر آدم کم اوردن و جا زدن نیست.

حرف های مهرداد دل گرم کننده بود.

اما نه آنقدر که سیر و سرکه ای که درون دل آنیل بالا و پایین می شد را آرام کند.

هر دو همان جا نشستند.

پلیس ها که آمدند آنیل سر تا پیاز ماجرا را توضیح داد.

دیده هایش آنقدر واضح و دردناک بود که بی کم و کاست همه را تعریف کند.

همه چیز که صورت جلسه شد باز هم خودش بود و مهرداد!

عمل سه ساعت طول کشید.

سه ساعتی که جان آنیل رفت و برگشت.

دکتر که بلاخره بیرون آمد، آنیل سراسیمه به سمتش رفت و گفت:چی شد؟

دکتر نگاهش کرد.

اضطراب از سر و روی دختر جوان می بارید.

-خدا رو شکر که خون زیادی رو از دست نداده بود وگرنه حالش وخیم می شد اما متاسفانه کلیه راستشون رو از دست دادن، با یه کلیه هم میشه زندگی کرد اما باید خیلی مراقب باشن، به نظر می رسه معجزه شده که با این تصادفی که گزارش شده آسیب زیادی ندیدن، نگران نباشین با چند روز بستری شدن، دوباره همون آدم قبل میشه.

آنیل تمام استرسش را با چند نفس عمیق از جانش کند.

-منتقل میشه به بخش؟

-امشب رو تو سی سی یو می مونه تا مراقبت ویژه بشه، فردا دستور بستری تو بخشش رو میدم.

مهرداد با قدردانی دست دکتر را فشرد و گفت:نمی دونم با چه زبونی باید ازتون تشکر کرد.

-وظیفه بود.

سری برای هردو تکان داد و از کنارشان گذشت.

ده دقیقه بعد بارمان بیهوش روی تخت به سمت سی سی یو برده شد.

آنیل به دنبال تختش رفت.

اما مهرداد از فرصت استفاده کرد و خبر تصادف بارمان را به دانیال داد.

هرچند هنوز هم دل خوشی از دانیال نداشت اما باید می دانست.

ناسلامتی نان و نمک نوروزخان را خورده بود و پسری برایش کرده بود.

برای بارمان برادر بود.

حداقل حق برادریش را ادا کند.

وقتی کنار آنیل نشست، دستش را گرفت و گفت:گفتم این پسر کم نمیاره.

-معجزه بود بابا، وگرنه این صحنه ای که من دیدم...زنده بودنش رو مدیون خدام.

-خداروشکر.

آنیل خستگی ناپذیر کنار بارمان مانده بود.

مهرداد، با اینکه اصرار کرد بماند اما مگر آنیل دلش گذاشت که بارمانش را تنها بگذارد؟

مهرداد که رفت، آنیل همان جا روی نیمکت نشست و ثانیه ها را شمرد.

آنقدر غرق خودش بود که حضور دانیال را کنارش حس نکرد.

-خوبه؟

شوک زده به سمتش برگشت.

-اینجا چیکار می کنین؟

-حالش چطوره؟

-به نگرانی شما احتیاجی نداره.

-هیشکی به نگرانی من احتیاج نداره، اما من احتیاج دارم.

-برام مهم نیست، لطفا از اینجا برین.

-سهم این پسر برای من حق برادریه،برای این حق از دخترم اجازه نمی گیرم.

آنیل با نفرت گفت:من دخترت نیستم.

-انکار تو چیزیو عوض نمی کنه.

آنیل رویش را برگرداند و گفت:عوض هم نکنه برای من این قضیه تموم شده اس.

-شاید اگر مهرداد با خودخواهیش تو رو از من پنهون نمی کرد، الان من داشتمت.

آنیل با تمسخر نگاهش کرد و گفت:حالا دیگه مهرداد مقصره؟ 26 سال زحمتی که شما باید می کشیدی رو مهرداد کشید، طلبکارم هستین؟

-اولین مقصر خودمم، اسم کارمو می ذارم جنایت، برای جبران جنایتم برگشتم اما مهرداد فرصت این جبران رو بهم داد؟

-توجیه نکنید، گوش من از این حرفا پره، از اول نباید این کارو می کردین که بعدش نخواین کاسه ی چه کنم چه کنم دست بگیرید.

اصلا نمی فهمید باید چه کار کند تا آنیل حداقل کمی مهربان تر با او برخورد کند.

-باشه حق با توئه، اما هرگز فکر نکن من از حقم نسبت به تو می گذرم، نبخشی هم باز دخترمی، همین که بفهمم تو این شهر نفس می کشی و حالت خوبه برام کافیه.

آنیل پوزخندی زد و گفت:جنتلمنانه بود.

دانیال از کنارش بلند شد.

باید به بارمان سر می زد.

این پسر هم در بدشانسی روی دست همه زده بود.

در موقعیتی که آستین هایش را بالا زده بود که ازدواج کند، چه جای این تصادف لعنتی بود؟

-چطور تصادف کرده؟

آنیل بی میل گفت:عمدی بود.

-درست توضیح بده.

رک گفت:به نظر می رسید با برنامه ی قبلیه، می خواستن بکشنش.

دانیال ابروهایش را تنگ هم فرستاد و گفت:دشمنی داشت؟

-نمی دونم، یعنی اگرم داشته تا حالا چیزی بهم نگفته.

-به پلیسا گفتی؟

-همه چیزو صورت جلسه کردن.

-تونستن صاحب ماشین رو پیدا کنن؟

-اطلاعی ندارم.

-خودم میرم کلانتری ته توشو درمیارم.

زبانش نچرخید تشکر کند.

فقط نگاهش را روی موزاییک های کف راهرو بخیه زد و نفسش را تند بیرون داد.

دانیال به سمت ایستگاه پرستاری رفت تا تقاضا کند برای پنج دقیقه هم شده وقت ملاقات بدهند.

آنیل از روی نیمکت بلند شد.

کش و قوسی به تن خسته اش داد.

گوشی که مهرداد برایش جا گذاشته بود را درآورد و به گوشی خانه زنگ زد.

مهرداد از بیمارستان که رفت گفته بود به سراغ ماشینش می رود.

احتمالا الان در پارکینگ پلیس جا خوش کرده بود.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نویسنده : بازدید : 7 تاريخ : شنبه 13 خرداد 1396 ساعت: 21:33
برچسب‌ها :
اخبار و رسانه هاهنر و ادبیاترایانه و اینترنتعلم و فن آوریتجارت و اقتصاداندیشه و مذهبفوتو بلاگوبلاگ و وبلاگ نویسیفرهنگ و تاریخجامعه و سیاستورزشسرگرمی و طنزشخصیخانواده و زندگیسفر و توریسمفارسی زبان در دیگر کشورها