پست93/ویرانی

ساخت وبلاگ

صدای مرشد گرم به گوش می رسید.

ضرب دستش روی طبل آنقدر گیرا بود که پهلوانانی که وارد گود شده بودند میل ها را بالاتر بیندازند و دور بازویشان چرخ بدهند.

علی علی که می گفت صدای صلوات بلند می شد.

دانیال وسط گود ایستاده بود و کباده می کشید.

حاجی عین همیشه با تحسین نگاهش می کرد.

بلاخره هرچه که بود دانیال را عین پسرش دوست داشت.

و چقدر از متانت و خانمی مریمی که برای اولین بار دیده بود خوشش آمد.

دانیال کباده را روی زمین گذاشت که مرشد با دست، ضرب محکمی به زنگ بالای سرش زد و گفت:یا علی!

عرق از سرو رویش می بارید.

میاندار بود و مکلف بود تا آخر وسط گود بماند.

قرار بود امروز آرین هم همراهیش کند.

اما کار گروهی و دانشگاه رفتنش مانع رسیدنش به زورخانه شد.

قرار بود آخر هفته گلریزان دیگری برای جهاز دختری پایین شهری برگزار کنند.

هرچند کم کم سروصدای مسابقات زورخانه ای کشوری هم می آمد.

دانیال خود را از مربی گری کنار کشیده بود.

اما مگر بقیه رهایش می کردند؟

جوانترها دوره اش کرده بودند و او ناچار با حمایت حاجی قبول کرد.

تمام تایم عصرهایش زورخانه بود و آموزش شگردهای پهلوانی به برگزیدگانی که خودش برای مسابقات انتخاب کرده بود.

نفس که تازه کرد نگاهش به آرین افتاده که مشوش کنار حاجی ایستاده بود و تند تند چیزی را توضیح می داد.

صورت حاجی آنقدر گرفته شده بود که از لابه لای چین و چروک هایش بفهمد اتفاق بدی افتاده است.

میانداری را به یکی از پهلوانان پیشکسوت واگذار کرد و گود را ترک کرد.

آرین با دیدنش به سویش رفت و با صدای لرزانی گفت:فریبا خودکشی کرده!

********************************

بارمان شوکه بود و عصبی!

رفتارش آنقدرمشوش بود که آنیل متعجب شود.

-چیزی شده؟

-وسایلتو جمع کردی؟

-آره، بارمان نگرانی، بهم بگو چه خبره؟

بارمان اشاره ای به اتاق آنیل کرد و گفت:چمدونو بیار پای آسانسور، می ترسم دیر به پرواز برسیم.

با اخم گفت:بارمان چی شده؟

بارمان کلافه گفت:فریبا خودکشی کرده.

آنیل هینی کشید و ناباور به بارمان نگاه کرد:آخه چطوری؟

-هیچی نمی دونم، فقط باید بریم برسیم تا بفهمم چه خبره؟

-صبر کن الان با چمدونم میام.

فورا به اتاقش رفت.

چمدان کوچکش را برداشت و همراه بارمان از آسانسور پایین رفت.

-کی بهت خبر داد؟

-دانیال!

مرد مرموزی که هنوز درست نشناخته بود.

-مگه تو همین روزا قرار نبود انتقالش بدن بازداشتگاه؟ پس آخه چطوری خودکشی کرده؟

-دانیال چیزی نگفت، حالش زیاد خوب نبود. حس کردم خودشو مقصر اتفاقاتی می دونه که برای فریبا افتاده.

آنیل بازوی بارمان را فشرد و گفت:تو چی؟ از چی نگرانی؟

-من رهاش کردم.

-بعد از تموم کارهایی که در حق دیگران کرده، فک می کنم خدا اینجوری باهاش معامله کرد.

-حقش اینجوری مردن نبود.

آنیل شوکه گفت:مگه مرده؟ یعنی نتونستن براش کاری کنن؟

بارمان بی حوصله گفت:هیچی نمی دونم آنی، بذار برسیم جواب همه ی سوالامونو می گیریم.

آنیل به دلسوزی بازویش را نوازش کرد.

بارمان با اعصابی بهم ریخته اتاق ها را تحویل داد و بعد از حساب کردن با تاکسی به سمت فرودگاه رفتند.

کاش بفهمد چه اتفاقی افتاده؟

********************************

همه خانه ی پدری فرهود جمع شده بودند.

مادر فریبا که کور و زمینگیر بود بدون اینکه متوجه باشد چه خبر است مرتب از فرهود علت این شلوغی را می پرسید.

مادر ملیکا با زهر به بارمانی که کنار دانیال و مهرداد نشسته بود نگاه می کرد.

فرهود پیرزن را با بوسه هایی که پشت دستش می زد کمی آرام می کرد.

بارمان بلاخره طاقت نیاورد و پرسید:چطوری این اتفاق افتاد؟

-تو بازداشتگاه نمی دونم از کجا چاقو جیبی گیر آورده، رگ دستشو نزده که بهش برسن نجاتش بدن، چشماشو بسته و رگ گردنشو زده، تا اون زن هایی که کنارش بودن مامور خبر کنن و انتقالش بدن بیمارستان بخاطر خونریزی تموم می کنه.

-کسی نفهمیده چاقو از کجا آورده؟

-احتمالا هم بندیاش یه جوری با خودش رد کرده.

-مگه تفتیش بدنی ندارن؟

-اصلا معلوم نشد چاقو از کجا اومد؟ هرچند یه چاقوی ریز جیبی بود که اگه بخوای راحت می تونی جاسازیش کنی.

-فریبا آدمی نبود که بخواد حتی به خودکشی فکر کنه.

-تو بیمارستان وقتی داشتن منتقلش می کردن رفتم دیدنش، گفتم مریم می خواد رضایت بده، بهم ریخت، از سوختگی و قیافه اش ناراحت بود وقتیم رضایت مریمو بهش گفت دیوونه شد. انگار توقع دلسوزی نداشت.

-همیشه مغرور بود.

سرش را بلند کرد و به آرین نگاه کرد.

ناسلامتی بیست سال مادرش بود.

پسر بیچاره به دیوار تکیه داده بود و آنقدر در خودش بود که مریم مدام کنار گوشش حرف می زد تا کمی حال و هوایش را عوض کند.

-الان جنازه کجاست؟

-تو سردخونه بیمارستان، باید به فکر یه مراسم آبرومند بود.

بارمان با جدیت گفت:خودم کاراشو می کنم، باید به همه خبر بدیم.

-قبلا اینکارو کردیم، بنر و اعلامیه ها هم پخش شده، فردا میرم که یه قبر کنار قبر نوروز خان بخرم، تشییع جنازه رو برای فردا عصر گذاشتیم.

فرهود با پیراهن سیاه و نگاه غبارگرفته اش اشاره ای به یکی از دوستانش که در حال پخش کردن خرما و چای بود کرد.

دست آخر مجبور بود جوری برای پیرزن توضیح دهد که چه اتفاقی برای فریبا افتاده.

هرچند این سوختگی و دیوانگی های اخیر فریبا را نمی دانست.

آراگل در کنار مادرش و آنیل زیر چشمی به فرهود نگاه می کرد.

اگر دست خودش بود حتما بلند می شد، به سمتش می رفت. بغلش می کرد و آنقدر برایش حرف می زد تا بغض مردش بشکند.

فریبا بد بود اما ته اش خواهر بود، هرچند ناتنی!

...
نویسنده : بازدید : 9 تاريخ : سه شنبه 2 خرداد 1396 ساعت: 3:18

close
تبلیغات در اینترنت