پست94/ویرانی

ساخت وبلاگ

پیرزن برای بار هزارم پرسید:فرهود اینجا چه خبره؟ خونه چرا شلوغه؟

فرهود کلافه به خواهر بزرگترش نگاه کرد.

مادر ملیکا جلو آمد.

کنار مادرش نشست.

دست چروک و پیسه ی پیرزن را گرم در دستش گرفت و گفت:مامان چرا تو این شلوغی نمیری استراحت کنی؟

پیرزن با چشمانی که با لایه ای سبز و سفید پوشیده بود با صدای دختر بزرگش با سمتش چرخید و گفت:یه جواب درست بهم بدین، صدای گریه و پچ پچ میاد، فریبا کجاست؟

سرش را بلند کرد و مستاصل به فرهود نگاه کرد.

فرهود پشت دست مادرش را بوسید و گفت:مامان طاقتشو نداری، نمی خوام اذیتت کنم.

انگار با همین حرف قلبش فرو ریخته باشد.

-فریبا...

فرهود فشاری به دست پیرزن داد و گفت:فریبا...رفت.

لرز تن پیرزن را به خوبی درک کرد.

-یا خدا!

گفتن یکی دوتا دروغ به هیچ کجا بر نمی خورد.

-تصادف کرد و تموم!

صدایش آنقدر بغض داشت که چشمان پیرزن افسار پاره کند و تمام صورتش خیس شود.

اما نه جیغ کشید و نه صورت خراش داد.

مظلومانه برای دختر زیبا و کوچکش گریست.

این دختر حیف شده بود.

یعنی آقاجان خدابیامرزش حیفش کرد.

-منو به اتاقم ببرین.

فرهود بلند شد.

پیرزن را در آغوش کشید و به سمت اتاقش برد.

روی تختش که گذاشت و گفت:جان فرهود نریز تو خودت، خودم نوکرتم اما خودتو زجر نده.

پیرزن بدون اینکه حرفی بزند سرش را برگرداند.

-به پرستار میگم بیاد تو اتاقتون.چیزی خواستین بهش بگین.

-لازم نیست.

-لج نکن مامان، داغمون سنگین هست شما شعله نکش بهش!

-حق عزاداری برای دخترمم ندارم؟

-گردن من از مو باریکتر، فقط میگم به خودت فشار نیار.

-راحتم بذار.

فرهود سری تکان داد و از اتاق بیرون رفت.

کم مصیبت داشتند که حالا مادر پیرش هم درد بکشد.

آهی کشید.

چرا تا کمی اوضاع آرام می شد باز اتفاق نحسی می افتاد؟

*********************

فک و فامیلشان آنقدر زیاد نبود که تمام قبرستان را پر کند.

اما همان دوست و آشنایی هم که آمده بود، بارمان و فرهود سنگ تمام گذاشتند.

هرچه که بود هر دو جوری در گذشته و حال با این زن گره خورده بودند.

درون قبر که گذاشته شد احتمالا خواهر و مادر فریبا تنها کسانی بودند که واقعا برایش گریه کردند.

ملیکای زیبا با برادرش هم برای تشیع و مراسم آمده بودند.

آنیل با نفرت به ماکانی که دیگر اثری از شیطنت های جوانی نداشت نگاه می کرد.

این مرد 9 سال از بهترین روزهای زندگیش را تاراج کرد.

خدا لعنتش کند!

ملیکا گاهی زیر چشمی به بارمانی که ته ریشش بلند شده و لباس سیاه قیافه اش را جدی تر از همیشه کرده بود، نگاه می کرد.

زشت بود وگرنه آنیل با تمام حسادت آشکارش حتما بیخ تا بیخ بارمان می ایستاد تا عین شیر ماده ای قلمرویش را مشخص کند.

این بین آراگل عین سیر و سرکه دلش برای فرهودش می سوخت.

فهمیده بود بابت ماجراهای اخیر دلخوشی از فریبا ندارد اما می دانست بابت تمام زحماتی که در تمام کودکیش فریبا برایش کشیده بود مدیونش بود و حالا این مدیون بودن فرهود را آنقدر غمگین کرده بود که سر قبر بنشیند و فارغ از دنیا فقط در مقابل تسلیت دیگران سری تکان دهد.

حیف که جلوی چشم مهرداد نمی توانست نزدیکش شود.

تشییع جنازه که تمام شد، فرهود برای مهمانان رستورانی رزرو کرده بود که شام آنجا باشند.

خودش بی میل فقط دنبال کارها را می گرفت.

هرچند بارمان یک لحظه تنهایش نمی گذاشت.

همه چیز آبرومندانه تمام شد.

شب سختی بود.

حداقل برای فرهودی که خودش را ملامت می کرد و برای مادری که زیباترین دخترش پرپر شده بود.

*****************************

-خوبی؟

صدایش بغض داشت.

مهربانانه لب زد:خوبم.

-من...خیلی نگرانتم.

میان همهمه ای که راه افتاده بود چقدر این نگرانی تنگ دلش می چسبید.

-نگران نباش خانم کوچولو، همین که می دونم هستی کافیه.

بغضی که ترکیده بود با صدای فین فین به گوشش رسید.

-من خوب نیستم فرهود.

گوشی را محکمتر به گوشش چسباند.

-چرا؟

-می خوام کنارت باشم اما نمی تونم، یعنی با چه عنوانی؟ وقتی اینجوری می بینمت...

برایش حتی سیب ممنوعه ی بهشت را می آورد.

مگر می شود از این همه دلبرهای قشنگ گذشت؟

خودش پا روی دم احساسش می گذاشت.

وگرنه او مرد سربه راهی بود.

-از حالا حالم خیلی خوبه.

آراگل آب بینی اش را بالا کشید و گفت:دروغ نگو، پس چرا صدات گرفته؟

کمرنگ لبخند زد.

-آرا...آرا...

دلش ضعف رفته بود برای استدلال های بچگانه اش!

-کجایی آرا؟

-تو اتاقم!

-می تونی بیای تا دم در؟

آراگل لحظه ای سکوت کرد.

ساعت 10 شب ریسک بزرگی بود اما دلش آنقدر تنگ بود که بی فکر بگوید:آره!

-پس تا نیم ساعت دیگه بیا...دلم برات تنگ شده، دیدنت بهم انرژی میده.

-میام.

-منتظرتم.

گوشی را در دستش چلاند و دکمه قطع تماسش را زد.

باید به آنیلا می گفت.

حتما کمکش می کرد.

فورا بلند شد.

آنیلا درون اتاقش روی یکی از پروژه های جدیدش کار می کرد.

مرگ فریبا خیلی چیزها را خراب کرده بود.

در زد و دستگیره را فشرد.

آنیل سرش را از روی پرونده هایی که جلویش بود بلند کرد و به آراگل لبخند زد.

-مزاحمت شدم؟

آنیل عینک مطالعه اش را از روی چشمش درآورد و روی پرونده ی جلویش گذاشت و گفت:نه اصلا.

-آنی...میشه چیزی ازت بخوام؟

آنیل ابرویش را بالا انداخت و گفت:اتفاقی افتاده؟

-نه نه، فقط...ببین، من دلم برای...

لب گزید و صورتش سرخ شد.

آنیل با شوق لبخند زد.

خواهر کوچولوی عاشقش دلتنگ فرهودش بود.

-چیکار کنم برات؟

-داره میاد دم در، فقط میرم یه دقیقه ببینمش، زودی میام.

-می خوای بابا اینا نفهمن درسته؟

آراگل سرش را تکان داد و گفت:بله!

-باشه، هروقت اومد بگو، به هوای قدم زدن تو حیاط میریم بیرون، برو فرهودو ببین.

با ذوق به سمت آنیل رفت.

صورتش را بوسید و گفت:قربونت برم.

آنیل لبخند زد.

خودش هم در دوره ای مشابه آراگل دست و پا می زد.

پس درک کردن خواهرش ابدا سخت نبود.

*****************************

...
نویسنده : بازدید : 12 تاريخ : سه شنبه 2 خرداد 1396 ساعت: 3:18

close
تبلیغات در اینترنت