پست95/ویرانی

ساخت وبلاگ

در را که باز کرد، نگاهش قفل نگاه فرهودی شد که از زور دلتنگی لبخندش غمگین بود و دستانش ناخودآگاه برای آغوش کشیدنش باز شده بود.

برگشت، نگاهی به آنیل که روی لبه ی باغچه، کنار درخت خرمالو نشسته و با گوشیش ور می رفت، انداخت، در را کمی روی هم گذاشت و بدون اینکه تردید کند، به سمت فرهود دوید.

حالیش نبود که مردی که روبرویش ایستاده اندازه ی یک صیغه ی محرومیت، نامحرم است.

تشنه ی داشتنش بود.

میان آغوشش که فرو رفت، تند تند نفس کشید.

فرهود محکم در آغوشش او را فشرد و دلتنگ لب زد:آرا! دلم خیلی برات تنگ بود.چقدر نداشتنت سخته!

بوی یاس می داد.بوی زندگی...

میان تمام بی حوصلگی هایش این دختر بند جانش شده بود.

اگر نبود، جانش می رفت.

-خوبی؟

-فقط بذار چند دقیقه نفس بکشمت.

-نگرانم.

-آرام جونمی دختر!

آراگل پنجه هایش را پشت موهای فرهود هول داد و گفت:باید زودتر می دیدمت.

فرهود نگاهی به اطرافش انداخت و انگار متوجه چیزی شده باشد تن عقب کشید.

آراگل متعجب نگاهش کرد.

-نباید میومدم.

-چرا؟!

-اگه یکی بیاد بیرون، من و تو...نمی خوام کاری کنم که بابات ازم ناامید بشه، قراره ثابت کنم لیاقت داشتنت رو دارم، اما...

دست آراگل را گرفت و تند بوسه ای روی آن گذاشت و گفت:اما ندیدن عین عذابه!

با آراگل بچه می شد، درست عین خودش!

آراگل، آرام و نوازشگر دستش را روی صورت فرهودی که از انبوه ریش هایش پوشیده شده بود کشید و گفت:امیدوارم این روزا زود بگذره.

-همه چیز یه جا تموم میشه.

-آره، اما ای کاش زود تموم بشه.

-مامان، فریبا رو همون دختر 18 ساله ی معصوم می شناخت که با نوروزخان ازدواج کرد، هیچ وقت نفهمید و نمی ذارم بفهمه که فریبا چیکار کرد؟ برای همین تا مدت ها داغدارش می مونه، نمی تونم ازش بخوام برام کاری کنه.

آراگل شصتش را روی گونه ی آب رفته ی فرهود کشید و گفت:می دونم...چرا اینقد لاغر شدی؟

فرهود آرام لبخند زد و گفت:مهم نیست، اینا هم تموم میشه.

-اگه بری کارخونه، به هوای دیدنت هر روز با آنیل میام.

-میرم، فک کنم با تمام این اتفاق هایی که افتاده، آنیل هم گرفتاری های خودش رو داره، باید تو مدیریتش کمکش کنم.

مردش چقدر مهربان بود.

عمرا اگر اندازه ی یک سر سوزن این مرد را با بنی بشری تقسیم کند.

اصلا غلط کرده کسی که طمع داشتنش را داشته باشد.

مگر آراگلش مرده که کسی برای داشتن عزیز کرده اش دندان تیز کند؟

-دیگه برو داخل، کافیه یکی اینجا مارو ببینه...

-فردا باز می بینمت؟

-با آنیل بیا کارخونه.

لبخند زد.

دست فرهود را میان دست کوچکش گرفت.

-فردا میشه به جای این پیراهن سیاه، یه پیرهن آبی بپوشی؟

فرهود مهربان نگاهش کرد.

خواسته هایش هم عین خودش کوچک و بکر بودند.

موهای بافته اش روی شانه اش افتاده بود.

گیس بافته اش را میان مشتش گرفت، خم شد، بینی اش را به موهایش نزدیک کرد و نفس عمیقی کشید.

بعضی بوها عین یک نارنج تازه، تمام هوش و حواست را می برد.

درست عین شامپوی انگور که روی وجب به وجب موهایت تمام نوستالوژی های عاشقانه را به یادت می آورد.

زن است دیگر...

با همین بوی ساده، به تمام مقاومتت خیانت می کند.

باید بگوید از این شامپو استفاده نکند.

نمی تواند...اصلا توان مقابله با این دل زبان نفهم را ندارد.

-آرا،...

آب دهانش را قورت داد و گفت:فقط باش، به بودنت کنارم محتاجم.

بزرگی و کوچکی ندارد.

اصلا به سن و سال که نیست.

محتاج بودن از دل است.

-کوه من به هیشکی احتیاج نداره، خیالت راحت صخره ها همیشه کنار کوه می مونن.

به درک که ممکن است کسی از سر فضولی یا بی هوا در این کوچه ی روشن پیدایش شود.

خواستن که این چیزها حالیش نیست.

دستش دور کمر آراگل حلقه شد.

صورت آراگل که به سینه اش چسبید نفس عمیقی کشید.

آراگل روی نوک پا بلند شد.

دستانش را دور گردن فرهود حلقه کرد ولب هایش را به گوش فرهود چسباند: نمی خوام بگی چقدر عجولم...یعنی اصلا بگو عجولم اما لطفا زود بیا، می خوام زود اتفاقایی که منتظرشم بیفته، آرزوم عروس شدن نیست، آرزوم عروس تو شدنه، هرشب خواب داشتنت رو می بینم، هر صبح که بیدار میشم میگم یه روز دیگه گذشت، روزا رو می شمرم تا روزا و گذشتشون عصبیم نکنه، من بی قرار نبودم فرهود، پررو نبودم، اما شدم، تو اینکارو باهام کردی، می دونم باید حرمت نگه داریم، زوده، اصلا مردم چی میگن؟ مامانت؟ خواهرت؟ اما...

با بغض گفت:یواشکی دیدن، این همه نزدیکی که حس می کنم توش گناه هست، اما نمی تونم جلوی خودمو بگیرم، فرهود...نباید ازت بخوام اما لطفا این روزا رو کوتاه کن.

فرهود بیشتر از قبل او را به خود فشار داد و گفت:تموم میشه، خیلی زود این روزا رو تموم می کنم.

گونه اش را بوسید و گفت:دیگه برو داخل، وقتی اومدم بی تاب بودم، حالا که می خوام برم سیر نشدم بیشتر از قبل خراب شدم دختر...فقط برو داخل، فردا حتما می بینمت.

تن عقب کشید.

آراگل هنوز بغض داشت.

-برو دیگه.

کمرنگ لبخند زد.

-تو برو منم میرم.

فرهود با انگشت به بینی اش زد و به سمت ماشینش رفت.

-خوب بخواب باشه؟

فرهود سرش را تکان داد و گفت:شب بخیرو تو تلفن بهم بگو.

آراگل با بغضی که راه گلویش را بسته بود لبخند زد.

فرهود سوار شد.

دستش را بالا گرفت و لب زد:برو داخل آرام جونم.

آراگل قدمی عقب گذاشت.

فرهود ماشین را روشن کرد و با کمی عقب گرد کردن، آخرین نگاهش را روی تن آراگل ریخت و پا روی گاز گذاشت.

آراگل آنقدر ایستاد تا فرهود رفت.

داخل که شد، به سمت آنیل رفت.

-رفت؟

آراگل با تمام غمش لبخند زد و گفت:رفت، مرسی آنیل.

آنیل بلند شد.دست روی شانه اش گذاشت و گفت:فکر کنم بهتره بری بخوابی.

-شبت بخیر.

آنیل گونه اش را بوسید و گفت:شب بخیر.

*******************************

...
نویسنده : بازدید : 10 تاريخ : سه شنبه 2 خرداد 1396 ساعت: 3:18

close
تبلیغات در اینترنت