پست97/ویرانی | بلاگ

پست97/ویرانی

تعرفه تبلیغات در سایت

به چشمانش زل زد و گفت:به یه کم آرامش احتیاج داشتم.

گارسون به میزشان نزدیک شد.

ظرف بستنی را جلوی آنیل گذاشت و با لبخندی آنها را ترک کرد.

-اتفاقی افتاده؟

فنجان چایش را برداشت.

جرعه ای نوشید و گفت:آنی...این روزا چیزی مشکوکت نکرده؟

آنیل با تعجب نگاهش کرد.

-مثلا چی؟!

از پنجره نگاهی به بیرون انداخت.

دلش هوس یک نخ سیگار کرده بود.

اما این کافه جای سیگار کشیدن نبود.

-بستنی تو بخور بریم کمی پیاده روی کنیم.

-نگرانم می کنی بارمان.

با اطمینان گفت:نگران چیزی نباش.

حتی اطمینان کلامش هم نتوانست دل آشوبه ی اولین سوالش را رفع کند.

نکند باز اتفاق جدیدی در راه بود؟

ظرف بستنی را با دست پس زد و گفت:من میلی ندارم، بریم؟

می دانست جملاتش چه تاثیری روی آنیل دارداما اگر خطر فقط برای او نبود چه؟

باید از همین الان همه ی جوانب را می سنجید.

دست خالی به میدان رفتن انگار دزد نادانی به کاهدان زده باشد.

از پشت میزش بلند شد.

با انگشت شصتش شقیقه اش را مالید.

دردش را کم نمی کرد اما حس خوبی به او می داد.

کتش را از دور میز برداشت و تن زد.

دسته گل را از گلدان در آورد و روبروی آنیل گرفت:اینا مال توئه.

باید همیشه روی سینه ی یک زن، شاخه گل قرمزی زد و با خودت او را به خیابان برد.

آدم ها که هیچ، تمام خیابان ها و حتی کفتر چاهی های سرگردان هم عاشقش می شوند.

آنیل با لبخند دسته گل را گرفت و شانه به شانه ی بارمان از کافه بیرون زد.

بارمان دستش را به سمتش دراز کرد.

آنیل نگاهی به دستش انداخت و پنجه در پنجه اش انداخت.

لامصب اندازه ی خواندن نمازهایش این دست ها آرامش داشت.

گل ها را به سینه اش چسباند و با او قدم زد.

-بارمان؟

-جانم؟

-چی اذیتت می کنه؟

-این مدت اینقدر درگیر بودم که نفهمیدم دور و برم چه خبره؟ آنی اگر هرچیز مشکوکی دور و برت دیدی، یا توجه ات رو جلب کرد، لطفا فورا بهم اطلاع بده.

دست بارمان را فشار داد و گفت:تازگی اتفاقی افتاده؟

-امروز متوجه ماشینی شدم که تعقیبم می کنه، دقیق که شدم فهمیدم که حدود یک ماه شایدم بیشتره این ماشین رو دور و برم می بینم.

آنیل دستش را کشید و همان جا ایستاد.

-به پلیس گفتی؟

-زیاد مهم نیست، خودم ته توی ماجرا رو در میارم.

آنیل با نگرانی لب زد:اصلا چیز ساده ای نیست که بخوای ازش ساده بگذری.

-ساده نمی گذرم، مطمئن باش براش فکری می کنم.

این نگرانی که به جانش افتاده بود با این دودوتا گفتن های ساده ی بارمان حل نمی شد.

-من می ترسم بارمان، نمی خوام اتفاقی بیفته.

دست آزادش را بلند کرد.

روی گونه ی آنیل گذاشت و گفت:تا وقتی من سرپام ابدا و ابدا نباید از چیزی بترسی.

از شرم لب گزید.

وسط خیابان، این عاشقانه های زیرپوستی، حکم صلح درست وسط میدان جنگ را داشت.

مردم با لبخند و گاهی با تعجب نگاهشان می کردند.

نگاهش را به سنگ فرش زیر پایش انداخت.

بارمان صورتش را نزدیک کرد و گفت:بهت گفت برای این خجالتت می میرم؟

دست را از روی گونه ی آنیل برداشت و گفت:ترجیح میدم الان به این فکر کنم که چرا بوی عطرت اینقد خاصه که می تونی هرکسی رو برای یه لحظه نگاه کردنت تحریک کنه؟ یا این تیپ...

خودخواهانه ادامه داد: نمی خوام اینقد خاص باشی! حرصم می گیره که زنم تو خیابون راست راست با این تیپ بگرده و مردم مشتاقانه نگاش کنن.

آنیل با تعجب نگاهش کرد.

این مرد حالش خوش بود؟!

-نمی خوای بگی که داری حسودی می کنی؟

-منظورم دقیقا همینه.

-می دونی که جایی برای حسودی وجود نداره، هوم؟

بارمان با قیافه ی جدی گفت:بعید می دونم.

-یعنی چی؟

-یعنی، اینقد خوشگل نباش، اصلا باش اما فقط واسه من باش.نمی خوام آنی من حتی تو نگاه هم با دیگران قسمت بشه.

آنیل دستش را کشید و او را به حرکت درآورد.

-تو دیوونه ای!

-نمی خوای بگی که تو دیوانگی من تو نقشی نداشتی ها؟

آنیل با ذوق خندید و گفت:بازیگر اصلی این صحنه منم.

بارمان او را به سمت خودش کشید و گفت:خب پس با این حساب...

-سعی می کنم رعایت کنم که آقامون چی می خواد.

نباید الان قربان صدقه ی این آقا گفتنش برود؟

-چقدر دیر بهت رسیدم دختر!

-میگن ماهی رو هروقت از آب بگیری تازه است.

-ماهی من 9 سال بدون من بیرون آب دووم آورد.

-ماهی تو برای رسیدن بهت تمام تلاششو کرد زنده بمونه.

-ممنونم آنی!

-من بد بودم، وقتی پامو تو این شهر گذاشتم نیومدم برای عاشقی، اومدم ببینم که از پا در میای...اما نشد، یعنی نتونستم، خیلی بهم سخت گذشت، بین دو راه موندن، زجرآوره.من مردونگیت رو هدف قرار دادم، به خودم گفتم همین که بشکنی برای من کافیه، اما باور کن، دلم از جا کنده شد.آنیل برای بد بودن ساخته نشده...

بارمان به آرامی لب زد:آنی فقط برای عاشقی ساخته شده، برای من!

-خیلی اذیتت کردم، خیلی نخواستنم رو تو صورتت کوبوندم، اما ته اش می دونستم کم میارم، می دونستم راهی که میرم آخرش باز منم و دوست داشتنت، اصلا مگه عاشق از عشق سیر میشه؟

-نمیشه، من نشدم، تو هم نشدی...

-بودن ملیکا کنارت با تمام زیبایی هاش...بارمان من حتی وقتی برگشتم هم از زور حسادتم و نداشتنت کمرم شکست.

آنقدر این اعترافات آنیل شیرین بود که دلش می خواست تمام تن گوش شود و بشنود.

-رفتنی اول و آخر میره.

-اگه نمی اومدم هم می رفت؟

-اگه نمی اومدی اون می رفت، من میومدم دنبالت.

زن ها را با این حرف ها نمی شود شناخت.

باید به گل پیراهنش توجه کنی...بالا و پایین که شد یعنی قلبش می زند.

قلب که بیخود نمی زد.

با کلی اصول می زند.

تو لبخند که بزنی قلبش می زند.

گل بخری، ناز بکشی، دلبری کنی،

 برای هر فصل یک رنگ بپوشی،

 دست روی دستش بگذاری و به عاشقانه ای گرم دعوتش کنی، قلبش می زند.

-شاید بچگانه باشه اما من تمام این سالها انتظار کشیدم.

چرا باید وسط خیابان این حرف ها زده شود؟

الان جای دنجی می خواست تا برای این همه عاشقانه محکم در آغوشش بگیرد.

-من دیر رسیدم.

-من میگم هرچیزی حکمتی داره.

-حکمتش آدم شدن من بود.

آنیل نگاهش کرد.

چقدر این مرد را دوست داشت.

چقدر عاشقش بود.

-ممنون که هستی آنی.

****************************

 

 

...
نویسنده : بازدید : 10 تاريخ : سه شنبه 2 خرداد 1396 ساعت: 3:18