پست98/ویرانی

ساخت وبلاگ
مراسم را سر قبر فریبا برگذار کرده بودند.
مادرش خواسته بود.
دلیلش هم می ماند پای خودش!
با این اوضاع، فرهود و بارمان نگذاشتند کم و کسری باشد.
به حرمت بزرگ زادگی فریبا، همه را برای شام به رستوران دعوت کردند.
درستش هم این بود.
حداقل جلوی حرف و حدیث مردم را می گرفتند.
فردا کسی دهان باز نمی کرد که برای زن نوروزخان و دختر نعمتی هیچ کاری نکرده اند و فقط می خواستند از سرشان مراسم باز شود.
این وسط آرین مغموم گوشه ی قبر نشسته بود و به حکاکی اسم فریبا نگاه می کرد.
گاهی انگشتش را روی حکاکی می کشید و تند تند زیر دل صلوات می فرستاد.
دلش که پر می شد از فریبا میان صلوات و فاتحه اش گلایه می کرد.
هرچند همیشه قدردان تمام نازپروردگی فریبا بود که برایش خرج کرده بود.
اما این اواخر...دلش برای تمام دروغ های فریبا گرفته بود.
وگرنه فریبا که او را نزایید اما 20 سال سنگ تمام برایش گذاشت.
از شیر خروس تا جان آدمیزاد را برایش مهیا کرد.
آنقدر محبت به پایش خرج کرد که اگر تمام دروغ هایش ثابت نمی شد عمرا بیخیالش می شد.
دستی روی شانه اش نشست.
سر بلند کرد.
مریم با نگاه به نم نشسته اش خیره براندازش کرد.
-خوبی؟
این زن را با تمام مادری نکردن های اجباریش دوست داشت.
ساده بود و تا حدی زودباور!
لبخندهایش آنقدر نمک داشت که دانیال هر بار قربان صدقه اش برود.
از وقتی که از آن آسایشگاه لعنتی به خانه آمده بود، آب زیر پوستش دویده و آنقدر گوشت آورده بود که حالا از زیبایش حض برد.
واقعا هم در عین سادگی زن زیبایی بود.
دانیال حق داشت برایش خودش را به آب و آتش بزند.
این صورت شاداب که چین های ریز کنار چشمش انگار زیباترش کرده بود می توانست هر مردی را خانه نشین کند.
-کمی!
مریم کنارش نشست.
پسرش آنقدر مرد شده بود که حواسش باشد برای این همه غمی که روی دلش سنگینی می کند جلوی این جمعیت در آغوشش نکشد.
اما مگر می شد جلوی مادرانه های قلمبه شده اش را گرفت؟
دست دور کمر آرین انداخت و گفت:غصه هات به جونم مادر، تموم میشه، خاک سرده، غمتو زیر خودش دفن می کنه.
دانیال روبرویشان ایستاده بود و از صمیمیت شان حض می برد.
کمی چیزی نبود.
بعد از 20 سال تنهایی، خانواده داشت.
یک خانواده ی کوچک و جمع و جور که ته خوشبختیش بود.
-20 سال برام مادری کرد.
-باباتو فرستادم بهش بگه می بخشم. حقمو، تمام ظلم هایی که در حقم کرده بود رو فقط به ازای 20 سال زحمتش برای تو می بخشم اما نخواست، نمی دونم چرا؟ اما نخواست. بعدشم...
-مغرور بود، ترحم می کردی ازت متنفر می شد.
-می شناختمش، ترحم نکردم فقط می خواستم دینمو بابت تو ادا کنم.
-تو دینی نداشتی بهش مامان!
صدای مردی که چاووشی می کرد آنقدر جانسوز بود که اشک خیلی ها را در بیاورد.
پیرمرد دیگری بدون توجه به جمعیت، آرام، گوشه ی بالای قبر نشسته بود و با صوتی دلپذیر و آرام قرآن می خواند.
-امشب کنار من بخواب مامان، اندازه ی نبودنت برام جبران کن.
مریم پهلوی آرین را چنگ زد و گفت:بمیرم برات، بمیرم.
نگاهش روی پیرمرد که شال سبز رنگی دور گردنش انداخته بود، ماند.
احتیاج داشت یکی مدام در گوشش قرآن بخواند.
به این آرامش محتاج بود.
دانیال به سمتشان آمد.
کمی به سمتشان خم شد و گفت:مردم کم کم دارن میرن، ما میزبان نیستیم اما نباید بارمان و فرهود دست تنها باشن، آرین بابا بلند شو، باید جلوی رستوران صاحب عزا باشی.
رخوت بدی روی تنش سنگینی می کرد.
نگاه آخرش را روی اسم کنده کاری شده انداخت.
این اسم حالا جایش زیر خاک نبود.
فریبا هنوز خیلی جوان و زیبا بود که طعمه ی خاک شود.
مریم زیر بغلش را گرفت و گفت:بلندشو قربونت برم، اگه حالت خوب نیست میریم خونه، ها؟
-خوبم مامان.
دروغ که حناق نبود در گلویش گیر کند.
ناخوش بود.
دلش می خواست فقط بخوابد شاید فریبا در ذهنش اینقدر پرسه نزند.
بلند شد و به سمت بارمان رفت.
بارمان هنوز برادرش بود حتی اگر در واقعیت او فقط پسر عموی پدرش باشد.
کنارش ایستاد و مردمی که یک به یک جلو می آمدند و تسلیت می گفتند را بدرقه کردند.
دانیال کنار مریم ایستاد و دستش را گرفت.
-یکم زمان می بره تا یادش بره.
-20 سال زمان کمی نیست.
-خودت خوبی؟
مریم مهربان لبخند زد و گفت:خوب، بد، شایدم ابری.
-می گذره!
-خدا کنه بیشتر از این سخت نگذره!
************************
فصل بیست و چهارم
سرش را خم کرد و وارد زورخانه شد.
صدای گرم مرشد، تمام خستگی و تنش روزی که گذرانده بود را از تنش به در می کرد.
باید دانیال را پیدا می کرد.
نگاهی به اطراف انداخت.
برعکس همیشه وسط نبود که با بازوی بالا آمده اش میل بیندازد یا کباده بکشد.
دانیال کنار حاجی نشسته بود و انگار در مورد قضیه ی خنده داری صحبت می کردند، صورتش پر از خنده بود و گونه هایش کمی گل انداخته بود.
جلو رفت.
نزدیک که شد سلام رسایی داد و دستش را دراز کرد.
دانیال بلند شد و گفت:بارمان...
دست بارمان را گرم فشرد و گفت:رخصت حاجی!
حاجی دستش را بلند کرد و گفت:در امان خدا.

از حاجی فاصله گرفتند که دانیال با طعنه گفت:از این ورا؟ خیلی وقته پیدات نیست؟
-درگیر کارای کارخونه بودم، وکیل کارخونه فوت شده، دنبال جایگزین بودم.
-متاسفم.
-حل شد.
-این دیدار رو پای چی بذارم؟
لبخند زد و با کمرویی که بعید بود گفت:امر خیر!
صورت دانیال درخشید:مبارکه، پس عروس خانم بلاخره بله رو داده.
-خیلی وقته بله رو گرفتم، می خواستم اگه میشه برای خواستگاری همراهم باشین، بابا که رفت، فریبا هم که اونجوری، نمی خوام بی کس و کار برم برای خواستگاریش.
دانیال جدی شد و گفت:با اینکه مهرداد باهام ناسازگاره، اما من و خانواده ام خانواده ی تو هستیم، قرارتون برای کیه؟
-هنوز زنگ نزدم، می خواستم مریم خانم زحمتش رو برای آخر هفته بکشن.
دانیال با ذوق دستش را روی شانه ی بارمان گذاشت و محکم فشرد.
-حتما، میگم با طنازخانم هماهنگ کنه.
بارمان نفس راحتی کشید و گفت:تنهایی سخته!
-تو تنها نیستی.
-ممنونم.
شانه اش را تکان داد و گفت:بهتر نیست خبر خواستگاری رو به عروس خانم بدی؟ فک کنم باید دنبال چادر سفید باشه و یاد گرفتن چای دم کردن.
بارمان خندید و گفت:یه دنیا ممنون.
-برو پسر، به جای این تشکرا، ازش بپرس دوس داره دسته گلش چه رنگی باشه.
بارمان صورت دانیال را بوسید، با خوشحالی دستش را تکان داد و بدون اینکه حرفی بزند از زورخانه بیرون زد.
دانیال با لبخند عمیقی نگاهش کرد.
بارمان عاشقی که شناخته بود بلاخره طلسم سیاه این 9 سال را شکاننده بود.
-خوشبخت بشی پسر!
*********************از حاجی فاصله گرفتند که دانیال با طعنه گفت:از این ورا؟ خیلی وقته پیدات نیست؟
-درگیر کارای کارخونه بودم، وکیل کارخونه فوت شده، دنبال جایگزین بودم.
-متاسفم.
-حل شد.
-این دیدار رو پای چی بذارم؟
لبخند زد و با کمرویی که بعید بود گفت:امر خیر!
صورت دانیال درخشید:مبارکه، پس عروس خانم بلاخره بله رو داده.
-خیلی وقته بله رو گرفتم، می خواستم اگه میشه برای خواستگاری همراهم باشین، بابا که رفت، فریبا هم که اونجوری، نمی خوام بی کس و کار برم برای خواستگاریش.
دانیال جدی شد و گفت:با اینکه مهرداد باهام ناسازگاره، اما من و خانواده ام خانواده ی تو هستیم، قرارتون برای کیه؟
-هنوز زنگ نزدم، می خواستم مریم خانم زحمتش رو برای آخر هفته بکشن.
دانیال با ذوق دستش را روی شانه ی بارمان گذاشت و محکم فشرد.
-حتما، میگم با طنازخانم هماهنگ کنه.
بارمان نفس راحتی کشید و گفت:تنهایی سخته!
-تو تنها نیستی.
-ممنونم.
شانه اش را تکان داد و گفت:بهتر نیست خبر خواستگاری رو به عروس خانم بدی؟ فک کنم باید دنبال چادر سفید باشه و یاد گرفتن چای دم کردن.
بارمان خندید و گفت:یه دنیا ممنون.
-برو پسر، به جای این تشکرا، ازش بپرس دوس داره دسته گلش چه رنگی باشه.
بارمان صورت دانیال را بوسید، با خوشحالی دستش را تکان داد و بدون اینکه حرفی بزند از زورخانه بیرون زد.
دانیال با لبخند عمیقی نگاهش کرد.
بارمان عاشقی که شناخته بود بلاخره طلسم سیاه این 9 سال را شکاننده بود.
-خوشبخت بشی پسر!
*********************از حاجی فاصله گرفتند که دانیال با طعنه گفت:از این ورا؟ خیلی وقته پیدات نیست؟
-درگیر کارای کارخونه بودم، وکیل کارخونه فوت شده، دنبال جایگزین بودم.
-متاسفم.
-حل شد.
-این دیدار رو پای چی بذارم؟
لبخند زد و با کمرویی که بعید بود گفت:امر خیر!
صورت دانیال درخشید:مبارکه، پس عروس خانم بلاخره بله رو داده.
-خیلی وقته بله رو گرفتم، می خواستم اگه میشه برای خواستگاری همراهم باشین، بابا که رفت، فریبا هم که اونجوری، نمی خوام بی کس و کار برم برای خواستگاریش.
دانیال جدی شد و گفت:با اینکه مهرداد باهام ناسازگاره، اما من و خانواده ام خانواده ی تو هستیم، قرارتون برای کیه؟
-هنوز زنگ نزدم، می خواستم مریم خانم زحمتش رو برای آخر هفته بکشن.
دانیال با ذوق دستش را روی شانه ی بارمان گذاشت و محکم فشرد.
-حتما، میگم با طنازخانم هماهنگ کنه.
بارمان نفس راحتی کشید و گفت:تنهایی سخته!
-تو تنها نیستی.
-ممنونم.
شانه اش را تکان داد و گفت:بهتر نیست خبر خواستگاری رو به عروس خانم بدی؟ فک کنم باید دنبال چادر سفید باشه و یاد گرفتن چای دم کردن.
بارمان خندید و گفت:یه دنیا ممنون.
-برو پسر، به جای این تشکرا، ازش بپرس دوس داره دسته گلش چه رنگی باشه.
بارمان صورت دانیال را بوسید، با خوشحالی دستش را تکان داد و بدون اینکه حرفی بزند از زورخانه بیرون زد.
دانیال با لبخند عمیقی نگاهش کرد.
بارمان عاشقی که شناخته بود بلاخره طلسم سیاه این 9 سال را شکاننده بود.
-خوشبخت بشی پسر!
*********************

...
نویسنده : بازدید : 12 تاريخ : سه شنبه 2 خرداد 1396 ساعت: 3:18

close
تبلیغات در اینترنت