پست101/ویرانی

تعرفه تبلیغات در سایت
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس

-همیشه تغییرات تو زندگی هست.

-مصیبت چی؟ نخواستن چی؟ سرنوشتی به مسخرگی سرنوشت من چی؟ اینام تو زندگی همه هست؟

بارمان مقابلش، زانو زد و دستانش را میان دستان خود گرفت و نرم نوازش کرد.

-می دونی که هر چیزی فراموش میشه؟

آنیل فقط نگاهش کرد.

این مرد همیشه حالش را خوب می کرد اما امشب...

شبی که می توانست رویایی ترین شب عمرش باشد...

نه! این مرد امشب فقط می توانست برای حرف هایش فقط یک گوش باشد.

وگرنه حالش با هیچ دلداری دادنی یا حتی با هیچ مسکنی هم خوب نمی شود.

-گوش می کنی؟

از روی صندلی بلند شد.

-می خوام سرمو رو پات بذارم.

بارمان روی زمین نشست، آنیل سرش را روی پایش گذاشت و دراز کشید.

-فقط به حرفام گوش کن، من دلداری نمی خوام، دلم امشب خیلی شکست، یعنیا...اصلا فکرشم نمی کردم اینجوری بشه...آخه من دخترشون بودم، بابا مهرداد جونشو واسه من می داد. مامان طناز با عشق صدام می زد آنیل...چی شد یهو؟ فک می کنی من جایی حقی رو ضایع کردم که خدا داره اینجوری ازم انتقام می گیره؟

بارمان دستش را میان موهایش فرو برد.

لب از لب باز نکرد. فقط می خواست گوش کند.

-باور کن من تا حالا پامم کج نذاشتم، همیشه سعی کردم خوب باشم، خوب بمونم، موندم، خراب نشدم، هرز نرفتم، دینمو به خدام ادا کردم اما چرا باهام اینکارو می کنه؟ مگه من گفتم پدر و مادر اضافه می خوام؟ لیلی همون عمه می موند، دانیال هم پسرعموی تو...بارمان...من هیچی نمی خوام، من ...

بغضی که عین یک سمباره گلویش را می خراشید بلاخره شکست.

چشمش گردنبند پاره کرد و اشک هایش صورتش را سیراب کرد.

-من چرا اینقد بیچاره ام؟ خدا داره تقاص چیو ازم می گیره؟ از 17 سالگیم فقط از این و اون کشیدم، گفتم میرم بزرگ میشم، خانوم میشم، رو پای خودم می ایستم که کسی بهم ضربه نزنه اما نشد...نه اینکه من نخواستم، نه! آدما نمی ذارن، بابا مهرداد چرا باید بعد از این همه سال الان قضیه رو رو می کرد؟ شبم خراب شد، رویاهامو له کردن.

بارمان با زجر، انگشتش را روی صورتش می کشید و اشک هایش را پاک می کرد.

برای دل این دختر بمیرد.

آنیلش چقدر زجر کشیده بود.

بدتر آنکه اندازه ی 9 سال خودش هم بدهکار این دختر بود.

-خوب میشی.

-اگه بخوای جای میخ رو دیوار رو ناپدید کنی باید دوباره گچ بسازی، دوباره صاف کاری کنی،...مگه می تونم این دل رو دربیارم یکی دیگه جاش بذارم؟

بارمان طاقت نیاورد، شانه های آنیل را محکم گرفت و او را بالا کشیده، بغلش کرد و به خود فشرد.

آنیل بی محابا اشک ریخت.

هق زد.

به سینه ی بارمان چنگ انداخت.

اما دیگر حرف نزد.

ناله نکرد.

نفرین نکرد.

فقط خورد شد.

تمام جانش زیر ریزش این آورد، شکست.

حکم مرگ این دختر را امشب امضا کرده بودند.

**********************

می گویند مرد گریه نمی کند.

اما نامرد چه؟

باید خودش را می کشت.

خودکشی برای او بهترین نعمت بود.

صدای کوبیدن در اتاق را شنید.

مریم یک سره صدایش می زد.

دست آخر هم تهدید کرد که به آرین می گوید در اتاق را بشکند.

بگذار بشکند، مهم نبود.

روی تخت نشسته بود و دست روی زانوهایش گذاشته خودش را نفرین می کرد.

کاش خدا همین الان جانش را می گرفت.

صدای کوبیدن در محکم تر شد.

حدس اینکه آرین با ضربات محکم به در لگد می زند اصلا سخت نبود.

-خدا لعنتم کنه، خدا لعنتم کنه...

صدایش میان ضرباتی که به در می خورد گم شده بود.

بلاخره هم در با صدای وحشتناکی باز شد و محکم به دیوار کوبیده شد.

مریم به سمتش آمد.

-داری چیکار می کنی با خودت؟

حرفی نداشت بزند.

مطمئن بود مریم و آرین هم از او متنفر هستند.

آرین با جدیت گفت:اندازه ی توضیح به همه ی ما بدهکارین.

جانش را بدهکار آنیل بود.

مریم کنارش نشست.

دست روی شانه اش گذاشت و گفت:برامون تعریف کن تو گذشته چه اتفاقی افتاده که قید دخترتو زدی!

از پستی کارش چه می گفت؟

-دانیال...

-همه چیز تقصیر نوروز خان بود...

آرین صندلی را برداشت، روبروی پدرش گذاشت  مقابلش نشست.

مریم دست روی دست دانیال گذاشت و گفت:اگه تو چشم همه تو بدترین آدم روی این زمین باشی، من هنوزم دوستت دارم، هنوزم پشتتم، هنوزم برام مهمی، انسان جایزالخطاست، جوونی و خامی، عشق و کوری هر بلایی سر آدم میاره. من نباید ببخشم اما با تمام ناحق بودنت بهت حق میدم.

آرین متعجب به مادرش نگاه کرد.

این زن و مرد واقعا در عشق کور و کر بودند.

روی چه حسابی گناه به این بزرگی از شوهرش را ساده می بخشید؟

-من نمی خواستمش، نه بخاطر اینکه بد بود یا زشت یا فقیر و بی کس، نخواستمش چون فقط یه فامیل ساده بود. یه دختر پولدار با اخلاق تند و بزرگ منشانه که یه قدم جلوی خودشم نمی دید.هیچ وقت علاقه ام رو به خودش جلب نکرد. لیلی یه دختر بود عین همه ی دخترای دیگه...

نویسنده : بازدید : 20 تاريخ : سه شنبه 2 خرداد 1396 ساعت: 3:18
برچسب‌ها :
اخبار و رسانه هاهنر و ادبیاترایانه و اینترنتعلم و فن آوریتجارت و اقتصاداندیشه و مذهبفوتو بلاگوبلاگ و وبلاگ نویسیفرهنگ و تاریخجامعه و سیاستورزشسرگرمی و طنزشخصیخانواده و زندگیسفر و توریسمفارسی زبان در دیگر کشورها