پست123 | بلاگ

پست123

تعرفه تبلیغات در سایت

 

-نمی خوام باهات حرف بزنم.

پوریا نزدیکش شد و گفت: مجبوری.

نگاهش از چشمان شیطنت آمیز پوریا روی دستش و دستبندی که خودش برایش خریده بود ماند.

هروقت دیده بودش به دستش بود.

اما این ها که دلیل عشق نبود.

-پوریا کیانپور بهت هشدار میدم نزدیکم نشی وگرنه جیغ می زنم.

نزدیک تر شد و گفت: بهش فکر کردی مردمی که صداتو می شنون میگن زن و شوهری دارن چیکار می کنن که صدای زن بلنده؟

فقط چند ثانیه لازم بود تا حرفش را تحلیل کند.

به یکباره تمام صورتش سرخ شد.

نگاهش ورق ورق شرم ریخت.

این مرد حیا را خورده و شرم را قی کرده بود.

اصلا نمی خواست بماند که پوریا با بی شرمی نگاهش کرد.

برگشت تا با عجله به سمت آشپزخانه برود.

اما دست پوریا روی شانه اش گیر کرد و او را به عقب کشید.

تمام قد میان بازوانش احاطه شد.

یک دست پوریا روی شکمش بود و دست دیگرش هر دو دست هلن را قفل کرده بود تا تکان نخورد.

-دلتنگت بودم دختر!

خودش هم دلتنگ بود.

آنقدر که قلبش از این همه نزدیکی بی قراری نمی کرد.

برعکس آرام گرفته بود و نوازش گونه می تپید.

انگار تمام مدت همین را می خواست.

-اینقدر خودتو ازم نگیر هلن، می دونم ته حرفم می گی خودخواهم و زور می گم، اما اول و آخر ناز کردن و رو گرفتنات بازم منم، چه فرقی می کنه الان یا چند روز دیگه وقتی آخرش مال منی؟

می خواست بابت حرفِ خودخواهانه اش چموش بازی درآورد اما قلبش آنقدر آرام بود که اصلا نافرمانی نمی کرد.

با انگشت شصتش پشت دست هلن را نوازش کرد.

-اسیرم کردی دختر، نامردی بکنی هم می خوامت.

باید بگوید به این آغوش خواستی ادامه دهد، از صدتا کدئین هم بهتر است.

صدای عمه خانم باعث شد پوریا فورا عقب بکشد.

هلن خجالت زده به سمت آشپزخانه رفت.

اما پوریا بدون اینکه رهایش کند به دنبالش رفت.

-هی دختره...

عمه خانم مدام گاوهایش را هی هی می کرد.

هلن حتی جرات نداشت نگاهش کند.

پوریا با فاصله ایستاد و گفت: برای قاتل نریمان حکم جلب فرستادن.

قاشقی که درون دست هلن بود روی زمین افتاد.

با حیرت و ترس به سمت پوریا برگشت.

-چی داری میگی؟

-همون وقتایی که جز می زدم حالیت کنم هومن بی گناهه، گوش نکردی، نریمان با ضربه ی چاقوی هومن فقط یکی از کلیه هاشو از دست داده بود که با درمان خیلی راحت یک هفته ای خونه بود، ...

سعی کرد تاثیر حرف هایش را درون صورت هلن ببیند.

حال بد هلن عجیب بود.

-خوبی؟

-کیه؟ قاتلش کیه؟

-فکر کنم یکی دو باری دیده باشی، شریک تجاریمه، سام!

نمی دانست دارد در مورد چه کسی صحبت می کند.

-نمی دونم.

-روزی که رو پشت بوم بودی، سام تو حیاط خونه ام.

تازه فهمید دارد در مورد چه کسی حرف می زند.

ضعف کرده به دیوار تکیه زد.

-چطوری؟ چطوری؟

-خفه اش کرده.

هلن با بغض و اشکی که از چشم هایش پایین می آمد گفت:چرا آخه؟

-عاشق ندا بود و ندا هم عاشق نریمان.

صدای عمه خانم که داخل می آمد باعث شد هلن خودش را جمع و جور کند.

بلند شد و جلوی ظرف شویی، شیر را باز کرد.

صورتش را شست و قاشق تمیزی برداشت تا کمی از قیمه ی عمه اش بچشد.

با همین روش فقط می توانست گریه کردنش را مخفی کند.

پوریا با ناراحتی از آشپزخانه بیرون آمد.

قصدش درآورد اشک هلن نبود.

اما حالا که همه چیز رو شده بود باید می فهمید.

بس بود که به هومن به چشم یک جنایتکار نگاه می شد.

باید بهتر تصمیم می گرفت.

شنیدن حقیقت لازم بود.

عمه خانم داخل شد و گفت: می خواستم الان بیام تا مدرسه صداتون کنم برای ناهار، سروش کی میاد ناهار کارگرا رو ببره؟

هلن حرفی نزد.

پوریا از بیرون گفت: خودم می برم.

عمه خانم ظرف و ظروف هرروزه را آماده کرد.

غذای کارگرها را کشید و درون دستمالی بست.

پوریا جلو آمد و وسایل را برداشت که عمه خانم گفت: کجا؟ بیا ناهارتو بخور بعد برو.

-نه عمه خانم، هوا گرمه، زحمتشونم زیادی، برم یه چیزی بدم بخورن.

عمه خانم با عشق نگاهش کرد.

ماشالله سرو خوش قد و قامت زیادی هم خوش مرام بود.

با رفتن پوریا، هلن به زور دو لقمه خورد و عقب کشید.

دلش هزار تکه شده بود.

آنقدر گیج و منگ بود که نمی دانست باید چه کاری بکند.

واقعا داشت هومنی که قاتل نبود را بالای دار می فرستاد.

با ترس دستش را جلوی دهانش گذاشت.

خدا رحم کرده بود.

واقعا خدا رحم کرده بود که دم آخر بابت عشقی که به پوریا داشت رضایت داد.

وگرنه عین الان که رو شد هومن قاتل نیست، هومن کشته می شد باید چه جوابی می داد؟

زیر لب شروع به خواندن سوره های قرآنی که از حفظ بود کرد.

باید قلب آشفته اش آرام می شد.

پس پول دیه ای هم که گرفته بود ناحق بود.

باید در موردش با پوریا صحبت می کرد و آن را پس می داد.

مدرسه هم بلاخره با کمک دیگر خیرین ساخته می شد.

از جایش بلند شد.

به سراغ دوچرخه صورتیش رفت و سوار شد.

تا مدرسه تقریبا مسیر طولانی بود.

رسیده به مدرسه، کارگرها زیر سایه درخت نشسته بود و ناهار می خوردند.

اما خبری از پوریا نبود.

کمی اطراف را سرک کشید تا بلاخره درون ساختمان نیمه کاره ی مدرسه پیدایش کرد.

جلو آمد و سلام داد.

پوریا به سمتش چرخید و با مهربانی پرسید: خوبی؟

-ما باید در مورد دیه ای که دادی صحبت کنیم.

-مثلا چه صحبتی؟

-اگه هومن نریمان رو نکشته پس من حق گرفتن دیه رو نداشتم.

-درسته نداشتی.

-بهت برش می گردونم.

پوریا با خونسردی گفت: دادم به زنم.

برو بر نگاهش کرد.

چه گفت؟

پوریا با لبخند نگاهش می کرد.

عکس العمل های هلن جالب بود.

بی نهایت دوست داشتنی اش می کرد.

یک شب، حوالی دوست داشتن های پررنگی که عطر بابونه می دهد..."

حوصله خرج می کنم و از تو می گویم...

بلاخره باید برای اتفاق های قشنگ شعر گفت یا نه؟"

هیچ حرفی نداشت که به پوریا بزند.

انگار دهانش را بسته باشد.

پوریا با خنده گفت: حرف دیگه ای مونده؟

-من نمی تونم کنم.

-اشکالی نداره، بریز به حسابم خودم این مدرسه رو به اسم نریمان می برم بالا.

چه کار می کرد وقتی در بی نهایت دوست داشتن می ایستاد؟

-اصلا نمیشه باهات حرف زد.

پوریا با سرگرمی نگاهش کرد.

این خجالت های ریز زیرپوشتی اش عجیب دوست داشتنی بود.

-من همین الان میرم شهر برات واریز می کنم.

جدی که می شد خم به ابروی پوریا می آمد.

-هلن!

هلن حق به جانب به سمتش چرخید و گفت: چیه؟

-آخر و عاقب اینه این پول بهم برمی گرده پس این زور زدن بیخودت فقط رو اعصاب من اسکی می کنه.

هلن متعجب پرسید: چطوری بهت برمی گرده؟!

پوریا با بدجنسی تمام گفت: همین الان گفتم دادم به زنم.

انگار به عمد سعی داشت عصبیش کرد و موفق هم شد.

داد زد: چیه زنم زنم راه انداختی؟ کی گفته من قراره زنِ تو بشم؟

شیطان می گفت جوری نشانش دهد تا این همه بلبل زبانی نکند.

اما نه اینجا جایش بود و نه او اهلش!

-ته اش همینه.

-عمرا!

از مدرسه بیرون زد.

پوریا هم به دنبالش راه افتاد.

کارگرها بی خیال سروصدای آن دو در حال خوردن ناهارشان بودند.

البته همگی هم فکر می کردند آنها زن و شوهرند.

عمه خانم هم قبول کرده بود.

چون حوصله ی حرف و حدیث بعدش را اصلا نداشت.

مخصوصا که محیط کوچک بود و زود فراگیر می شد.

هلن به سمت دوچرخه اش رفت.

روی آن نشست که پوریا خودش را به او رساند.

-دیوونگی نکن دختر!

هلن با کنایه گفت: همون روزی که تورو انتخاب کردم دیونگی کردم.

پایش را روی پدال گذاشت و حرکت کرد.

پوریا ایستاد و فقط نگاهش کرد.

بدون اینکه لبخند گوشه ی لبش محو شود.

******************

متعجب به لباس پوشیدنش نگاه کرد.

دکمه های سر آستینش را بست و گوشی اش که به شارژ بود را درون جیبش گذاشت.

دلش می خواست بپرسد کجا می رود اما غرورش اجازه نداد.

نیرو را درون سفره گذاشت و برای خودش فنجانی چای ریخت.

پوریا کنارش نشست و زیر چشمی نگاهش کرد.

می دانست دارد جانش برای فهمیدن اینکه کجا می رود بالا می آید.

زن بود دیگر!

همیشه فضول و کنجکاو!

با لبخند چای جلوی هلن را برداشت و گفت: دارم میرم اصفهان.

هلن با حرص گفت: اولا اون چای من بود، دوما مگه پرسیدم کجا میری؟

-اولا می خواستی برام چای بریزی، دوما نپرسیدی اما می دونستم می خوای بپرسی زور می زنی جلوی خودتو بگیری.

دلش می خواست همین الان شاهرگش را بزند.

پوریا چای شیرین کرده ی هلن را به لبش نزدیک کرد و هورت صداداری کشید.

هلن اخم کرد و گفت: برام مهم نیست.

-میرم به بازجویی سام برسم.

شاخک هایش فعال شد.

نگاهش گوشه شد روی پوریا که لقمه ی بزرگی نیمرو گرفت.

-نمی ذارن که باشی اما می خوام از جزئیات ماجرا خبردار بشم، یه سر هم به هومن بزنم، چون جرم مشخص میشه که هومن قاتل نیست، احتمالا حکم زندانش هم تغییر می کنه.

پوریا نگاهی به اطرافش انداخت و گفت: عمه خانم کجاست؟

قبل از اینکه جواب بدهد صدای موتوری که نزدیک می شد نگاه هر دو را به نرده ها کشید.

سروش بود که جلوی نرده ها توقف کرد.

اخم های پوریا در هم شد.

سروش جک موتور را زده پیاده شد، دستش را بلند کرد و سلام داد.

پوریا زودتر از هلن از پای سفره بلند شد.

سلام سروش را جواب داد و گفت: جانم؟

-آقای پوریا، سیمان تموم کردیم، چندجا زنگ زدم برای سیمان اما گفتن فعلا نداریم، چیکار کنیم؟

پوریا بی معطلی گفت: زنگ می زنم تا ظهر از اصفهان بیارن.

-کارگرا رو تا ظهر مرخص کنم؟

-اگه کاری ندارن آره!

هلن به آرامی گفت: قرار بود برای دستشویی ها چاه بکنن.

-آدم متخصصش می خواد، اینا فقط چندتا کارگرن که آجر رو آجر گذاشتنو بلدن.

سروش سری تکان داد که پوریا گفت: بیا یه چیزی بخور.

سروش دستی در هوا تکان داد و گفت: ممنونم، میرم خبر بدم.

روی موتورش نشست و جک را زد.

به محض رفتن سروش، پوریا با اخم گفت: نبینم نیستم باهاش دمخور بشی، من عصر برگشتم.

هلن برو بر با حیرت نگاهش کرد.

-ببخشید؟

-همین که شنیدی، چشماتم اینجوری نکن دختر!

-من هر کاری دلم بخواد می کنم، تو هم هیچ حقی نداری هی بکن نکن ببندی به ناف من.

پوریا لبخندی کج زد و گفت: نمی خوای که بگن از شوهرش سرپیچی می کنه؟

-وای، وای، وای، داری روانیم می کنی.

پوریا خندید و کفش هایش را برداشت و جلوی پایش گذاشت.

-مواظب خودت باش!

چرا یکهو چیزی شبیه یک مکافات ملس روی تنش نشست؟

انگار دوست داشتنش بخیرترین اتفاق سال باشد.

بدون اینکه بخواهد لبخند زد.

پوریا نتوانست جلوی خودش را بگیرد.

با هیجان، با دو انگشت بینی هلن را گرفت و گفت: تو قشنگ ترین اتفاق دنیامی!

می خواست خوب باشد اما مگر می گذاشت؟

هی این قلب را به تپش می انداخت.

هی پیچ و تاب می داد در رگ هایش!

خم شد کفش هایش را پوشید.

-بهت زنگ می زنم.

می خواست بگوید منتظر تماسش نیست.

اما نگفت.

زبانش می خواست خودسری کند وگرنه دلش نه!

دق می کرد تا برود و برگردد.

سویچ را از جیب شلوارش درآورد و به سراغ ماشینش رفت.

هلن جلوی ایوان ایستاده نگاهش می کرد.

چرا هنوز دوستش داشت؟

مردیکه ی لعنتی، روح و روانش را بهم ریخته بود.

پوریا تک بوقی زد و رفت.

هلن تا دور شدنش به انتظار ایستاد.

امروز بیکار بود.

باید زنگ می زد به حاجی و حالشان را می پرسید.

خبری از آینه هم نداشت.

آخرین که حرف زدند حامله بود.

خاله زلیخای عزیزش هم داشت عروس می شد.

باید خودش را به عروسیش می رساند.

مثلا آمده بود که خودش را از پوریا بگیرد که یک هفته نشده پیدایش کرد.

اوف از این مرد...اوف!

********************

 

فصل سی و پنجم

دست هومن را درون دستش گرفت.

آب زیر پوستش رفته بود.

به نظر می رسید از پسر مردنی چند وقت پیش چند پره گوشت آورده.

چهره اش هم شاداب تر بود.

-خوبی؟

هومن فقط لبخند زد.

-بهت خبر دادن قاتل اصلی رو گرفتن؟

هومن سر تکان داد و گفت: شنیدم، باورم نشد.

پوریا دستش را فشاری داد و عقب کشید.

به صندلی خشک پشت سرش تیکه داد و گفت: هیشکی باورش نشد.

-حکم من چی میشه؟

-چون قاتل تو نیستی، حکم کامل عوض میشه اما در چه حد رو فعلا نمی دونم، باید با رضایی حرف بزنم.

هومن با امیدواری لبخند زد.

-فقط می خوام از اینجا بیام بیرون.

-فکر می کنم تو همین یکی دو هفته دادگاه تشکیل بشه.

هومن با آرامش گفت: آره، چندتا رفیق اینجا پیدا کردم، اونا هم همینو میگن.

پوریا خندید و گفت: خوبه چندتا رفیق پیدا کردی.

اما فورا اخم هایش را درهم کشید و گفت:از اینجااومدی بیرون آدم میشی هومن، اندازه 20 سال بزرگ شدی!

هومن با خجالت نگاهش برق افتاده اش را از پوریا گرفت.

اصلا نمی دانست پوریا برای نجاتش چه کارهایی کرد.

اما ممنونش بود.

اگر آن تلفن زدن هلن کمی دیرتر می شد الان زنده بود.

هرچند که ی گناهیش ثابت شد.

-ممنونم.

-لازم به تشکر نیست، پاره ی جونم بودی باید نجاتت می دادم، اما تو انتخاب دوستات دقت کن، هرکسی لایق این نیست که تو زندگیت راهش دی.

-بچه بودم، اشتباه کردم.

-دیگه بچه نیستی، پس به خودت بیا.

هومن حرفش را تایید کرد.

حق با پوریا بود.

اشتباه کرده بود.

ناصر به اعتمادش خیانت کرد و خیلی راحت با شهادت دروغ کم مانده بود سرش بالای دار برود.

-کی پشت این قضایاس؟

-نمی دونم، خودشو رو نمی کنه.

هومن دستی به صورت اصلاح نکرده اش کشید.

کاش زودتر آزاد می شد.

-سام اعتراف کرد؟

-چاره ی دیگه ایم داشت؟ می تونست نگه؟ همه چیز بر علیه اش بود نامرد.

هومن با احتیاط پرسید: رفتی دیدنش؟

-نه، اما با رئیس پلیس صحبت کردم فهمیدم چیا گفته.

هومن با کنجکاوی پرسید: چرا؟

-بخاطر ندا، می شناخت نریمانو، می دونست همدیگه رو دوس دارن، باید یه جوری زهرشو می ریخت... خیلی چیزا هست که نمی دونی، بیای بیرون میگم بهت، فقط بزودی باید خودتو برای عروسی شهریار آمده کنی.

هومن خوشحال ا چشمانی ذوق کرده گفت: واقعا؟ با کی؟

-خاله ی هلن!

هومن متعجب به پوریا نگاه کرد.

انگار خیلی اتفاقات آن بیرون افتاده بود که خبر نداشت.

-سعی می کنم تا اونموقع بیارمت بیرون.

-ممنونم.

ساعت ملاقات رو به آخر بود و باید می رفت.

دلتنگ هلنش بود.

تازه با تمام اولدروم و ولدروم هایی که می کرد عملا توان از پس ساخت مدرسه برآمدن را نداشت.

می دید خسته می شود.

کم می آورد.

اما باز سفت و سخت می ایستاد.

می خواست نشان بدهد که به هیچ کس احتیاجی ندارد.

اما داشت.

از جایش بلند شد و گفت: باز میام بهت سر می زنم.

تا الان باید ماشین سیمانی که فرستاده بود رسیده باشد.

شماره ی سروش را نداشت که زنگ بزند و اطلاعات بگیرد.

فقط باید خودش را می رساند و بس!

*************

برایش تخمه ی هندوانه گرفته بود و چندین بسته پفک و آلوچه!

حواسش بود چندین باری که به کتابفروشی رفته بود سر میزش پر بود از تنقلات.

 

 

...
نویسنده : بازدید : 26 تاريخ : دوشنبه 28 خرداد 1397 ساعت: 4:56