پست117 | بلاگ

پست117

تعرفه تبلیغات در سایت

فصل سی و یکم

داد کشید: دیگه چیو تو این زندگی کوفتی ازم مخفی کردی ها؟ دیگه چی؟

اشاره ای به قد و قامت خودش کرد و گفت: نگام کن مامان، بزرگ شدم، شاخ شمشادت شدم اما محرم اسرارت نشدم که بهم بگی این دختر...

اشاره ای به ندای گریان کرد و گفت: خواهرم نیست، که من باید چه خاکی تو سرم بریزم که پسری که کشته شده پسر عموی خودمه؟

پروین با صورت گریان و سر به زیر کنار جمشید نشسته بود.

هیچ حرفی برای گفتن نداشت.

شهریار از جایش بلند شد و به سمتش آمد.

-اروم باش پسر، این همه جوش و خروش برای چیه؟

از خونسردی شهریار بیشتر عصبی می شد.

تمام این سال ها می دانست و لب باز نکرد.

مثلا رفیق بودند.

خواهرزاده اش بود.

-ازت بیشتر از همه دلگیرم، ناسلامتی رفیق بودیم، مریدت بودم، نگفتی، لب باز نکردی بگی، نگفتی منِ بدبخت بعدا دچار چه برزخی میشم، یا ندای باید دنبال هویتش بگرده...

نالید: شماها چیکار کردین با ما؟ با خانواده ی حاجی؟ کم داغ رو دلشون بود که دخترشم ازش گرفتی؟

پروین بیشتر گریست.

حرف حق که جوابی نداشت.

فردا هومن اعدام می شد.

هلن تمام راه های ارتباطیش را قطع کرده بود.

درون اتاقش خودش را زندانی کرده بود که مبادا کسی سراغش برود یا زندانیش کند.

به ته خط رسیده بود که داشت جز می زد.

حتی خدا هم دیگر کمکش نمی کرد.

این بدبختی را باید کجای دلش وامانده اش می گذاشت؟

شهریار دست روی شانه اش گذاشت و گفت: موقعیتش نبود که بفهمی...

-الان موقعیتش بود؟ تو بدبختی من برای هومن موقعیتش بود؟ یه نگاه به ندا بندازین، بدون اینکه بدونه، عاشق برادر خودش شد، اگه نریمان کشته نمی شد، اگه نریمان می رفت ترکیه بدون اینکه ما بفهمیم پسر حاجیه و با ندا ازدواج می کرد چی؟

با تن صدای بلندی داد زد: اونوقت چی؟ باید چیکار می کردین؟

به سمت ندا رفت.

صورتش را میان دستانش گرفت و گفت: یه نگاه به حال و روزش انداختین؟ تو مادری یا دشمن؟ چجوری می خوای جواب دلشو بدی اخه لامصب؟

ندا میان دستان پوریایی که هنوز برایش قط و فقط برادر بود گریست.

پوریا با دلی که هنوز پر بود جلوی پای ندا زانو زد و با کلافگی سرش را میان دستانش گرفت.

اینجا ته خط بود.

برای خودش و هومنی که حتی به ملاقاتش هم نمی رفت.

دلش را نداشت.

نمی خواست چشمان ملتمسش را ببیند.

وقتی می توانست کاری کند و نشد.

نخواستند.

جمشید از همه ساکت تر بود.

شاید هم بخاطر او بود که تمام این گذشته ی وهم آلود مخفی ماند.

اگر عشقش به جنون نمی رسید که پروین را فرار دهد هرگز هم این اتفاقات نمی افتاد.

پوریا گوشیش را از جیب شلوارش درآورد و شماره ی هلن را گرفت.

می دانست گوشیش خاموش است.

اما برای بار هزارم هم شماره را گرفت.

به محض اینکه گفت مشترک مورد نظر خاموش است با نهایت درد و خشمش گوشی را به روبرویش پرت کرد.

صدای شکستن چیزی آمد اما سرش را بلند نکرد که بفهمد چه چیزی را شکسته.

هاله ای از غبار بغض و اشک روی چشمانش سایه انداخته بود.

ندا از روی مبل پایین آمد و دستش را دور شانه ی پوریایی که انگار برای اولین بار شانه اش می لرزید انداخت.

سرش را روی شانه اش گذاشت و گریست.

پروین طاقت دیدن این صحنه را نداشت.

بی توجه به همگیشان بلند شد.

رفت و برگشتش به اتاقش و تعویض لباسش برای بیرون رفتن کمتر از 5 دقیقه اتفاق افتاد.

جمشید می دانست کارد به استخوان رسیده و پروین کجا می رود.

فورا راننده را جلوی در خبر کرد و سوار شد.

رسیدن به خانه ی قدیمی حاجی زیاد طول نکشید.

وقتی پیاده شد تمام سر و صورتش از گریه سرخ بود و می سوخت.

در زد و منتظر ایستاد.

پسر بچه ای شیطان با دوچرخه ی قدیمی اش از کنارش گذشت و گفت: محکمتر در بزن تا حاج عمو درو باز کنه.

پروین اشاره ای به او کرد و گفت: بیا جلو ببینم.

بابک جلو آمد و گفت: بله!

-با این خونه نسبتی داری؟

بابک فورا گفت: آره، خونه ی عمومه.

خدای من، پسر مصطفی بود.

با تمام اشکش و آهش لبخند زد.

جلو آمد و پیشانی بابک را بوسید و گفت: خدا حفظت کنه.

بابک متعجب نگاهش کرد.

زنی با این تیپ و قیافه اینجا؟

پروین اینبار محکمتر در زد.

صدای لخ لخ دمپایی حاجی را شنید.

قدمی به عقب برداشت.

در باز شد و حاجی روبرویش ایستاد.

پروین سلامی داد و پرسید: هلن خونه اس؟

سر ووضع آنقدر مشخص بود که بداند دردش هومن است.

-تو اتاقشه، اما فکر نکنم بخواد کسیو ببینه.

-اجازه میدی حاجی؟

حاجی از جلوی در کنار رفت و پروین داخل شد.

بابک با کنجکاوی به داخل سرک می کشید که حاجی با تمام دل آشوبه اش برای فردا رو به بابک گفت: بازم دوچرخه تو خراب کردی؟

بابک پرسید: حاج عمو این خانمه کی بود؟

به رویش لبخند زد و گفت: بیا داخل، زن عموت بسکویت درست کرده، تا گرمه برو چندتاشو بخور.

چشمان بابک درخشید و دوچرخه اش را داخل برد.

پروین یااله کوتاهی گفت و داخل شد.

حاج خانم درون چهارچوب آشپزخانه اش ایستاده بود و با غریبگی نگاهش می کرد.

پروین نگاهش کرد و گفت: باید هلن رو ببینم.

حلج خانم با تاسف و ناراحتی گفت: بیخود این همه راهو اومدی، هلن رضایت نمیده.

-اتاقش کدومه؟

حاج خانم به اتاقش اشاره کرد و پروین به همان سمت رفت.

جلوی در اتاقش ایستاد و در زد.

هیچ صدایی نمی آمد غیر از صدای موزیک ملایم و غمگینی!

-هلن، باز نمی کنی؟ مادر پوریام.

همین معرفی کوچک باعث شد تا در به رویش باز شود.

هلن متعجب به قیافه ی مادر پوریا نگاه می کرد.

هنوز خیلی جوان بود برای اینکه پسری به این سن و سال داشته باشد.

به حتم اگر روابطشان خوب بود برای تعریف و خودشیرینی هم که شده حتما می گفت جوانتر از سنش است.

 

...
نویسنده : بازدید : 10 تاريخ : شنبه 8 ارديبهشت 1397 ساعت: 21:32