پست6/پیک

تعرفه تبلیغات در سایت

می دانست دخترک را ترسانده بود.

حتی قدم هایش را پشت سرش حس می کرد.

اما بی توجه مژگان را صدا زد.

بلند گفت: مژگان!

مژگان با دست هایی که درون دستکش فرو برده بود فوری از اتاق چسبیده به آشپزخانه بیرون آمد و با پشت دست عرق هایش را خشک کرد:

-جانم آقا...

حضور مانلی را دقیقا پشت سرش حس کرد اما کوچک ترین توجهی خرجش نکرد.

-تمرینات فشرده دارم. معجون مخصوصم رو آماده کن تا ده دقیقه دیگه بالای سرم باش. کارت و که میدونی؟

مژگان هول شده جلو آمد و گفت:

-آق...آقا من... من راستش نه! این کار انیس...

جدی با صدایی بم گفت: یاد میگیری!

مژگان لب به دندان گزید:

-آقا روم سیاه بخوام بهونه بیارم ولی من دارم کیک درست می کنم برای چکامه خانوم میخوان ببرن کرج. دستم بنده... یا مانلی تو بیا حواست به کیک باشه تا من برم...

مانلی گلویی صاف کرد و قدمی جلو آمد، اما هیکل درشت چاووش کامل جلوی در را گرفته بود.

-ببخشید آقا چاووش!

چاووش به پشت برگشت و ابرویی بالا انداخت.

 مانلی فورا ادامه داد:

-میخواستم برم پیش مژگان خانوم تا ایشون به شما برسن. میشه... میشه راه بدین؟!

چاووشی اخمی در هم کشید:

-من کی باشم که به من حساب پس میدی؟!

مانلی لب هایش را محکم به دندان گرفت:

-من... من ن...نمیدونستم. ببخشید. دیگه تکرار نمیشه!

چاووش نفس صداداری کشید.

-خوبه!

سینه به سینه ی مانلی شده و خودش را رد کرد. اشاره ای به مژگان داد:

-تو اتاق منتظرتم!

"چشم" گفتن مژگان به او با رفتنش به سالن ورزشی یکی شد.

مانلی خود را به مژگان رساند.

-مژگان خانوم؟

-بله دختر جان!

-ایشون کی ها خونه هستن؟!

مژگان با دستکش های در دستش ور می رفت و جواب می داد:

-عصرها و شب ها. البته اونم بستگی داره کارش چطوری پیش بره.

مژگان روی فر خم و مانلی روی مژگان خم شده بود:

-بداخلاقه؟!

-آره.

-پس من جلوش ظاهر نشم. هان؟

مژگان نچ نچی بابت سیاه شدن کیکش کرد و زیر لب غر زد:

-وای خدا مرگم بده. این کیک خامه یا کاکائو میخواد وگرنه آبرومو میبره. مانلی؟

مانلی نگاهی به استرس او انداخت:

-جونم!

-تو معجون آقارو آماده کن ببر براش، من باید این کیک رو آماده کنم.

مانلی متعجب شد.

 ترسید.

 این مرد ترسناک بود و کمی عجیب!

-م... من؟

مژگان به سمت سینک رفت و جواب داد:

-آره! زود باش دیگه. موز و شیر تو یخچاله، بقیه مواد تو کابینت سمت چپته!

مانلی دستپاچه به سمت یخچال رفت و فوری موز و شیر را بیرون کشید.

همزن روی کابینت را به برق زد.

-زود باش. سریع...

-چش...چشم!

معجونی از مواد مورد نیاز برای چاووش، اماده کرد تا برای او برده شود.

مانلی آن را در لیوانی بلند و پهن ریخت و جلوی مژگان که کارش تمام شده بود، گرفت:

-مژگان خانوم میشه تو ببری؟

مژگان اخمی کرد و قدمی عقب رفت.

 روی کیکش را با وسواس خامه ریخت و اسمارتیس های در دستش را یکی یکی روی سطح خامه ها، پخش کرد.

-من نمیتونم الان برم مانلی. اینبارو تو ببر. فقط... حواست باشه در بزنی و تا نگفته بیا داخل، داخل نری. فقط به اندازه ای که دستت برسه و بتونی معجون رو بزاری روی میز کنار در میتونی جلو بری و نه بیشتر!

مانلی ملتمس نگاهش کرد:

-وای نه. من از این بشر می ترسم.

مژگان محکم گفت:

-برو مانلی. برو تا دیر نشده.. ترس چیه؟ مگه میخواد بخورتت..

مانلی با ناراحتی لیوان را برداشت و درون سینی گذاشت.

از آشپزخانه بیرون زد و یکراست به سمت اتاقی که مژگان گفته بود، رفت.

از سالن که گذشت، یک راهرو مستقیم و راهروی مایل به چپی را گذراند تا بتواند اتاق خارج از دید چاووش را پیدا کند.

صدای سیستم و بیس بالای آهنگ خارجی را وقتی به در نزدیک شد، شنید.

حتما آن اتاق عایق صدا بود وگرنه محال بود این صدا کل خانه را ساپورت نکند.

دو تقه به در زد اما خبری نشد.

خودش هم خوب میدانست با این آهنگ و بیس بالایش امکان ندارد صدا به گوش برسد.

-اقا....آقا چاووش...

لیوان در دستش جابجا شد اما با کنترل توانست از افتادنش جلوگیری کند.

دیگر داشت ناامید می شد که چشمش به زنگی که کنار در بود، افتاد.

لبخندی زد و زنگ در را فشرد.

منتظر ماند و انتظارش بالاخره جواب داد.

صدای آهنگ قطع شد و صدای چاووش به گوش رسید.

-بیا تو!

این از اولین قدم!

آهسته دسته ی در را فشرد و وارد شد.

اول سرکی به داخل کشید. محیط مشکی رنگی که باریکه ای از نور خورشید روشنش کرده بود، چشمش را زد.

-آقا چاووش...

چاووش را ندید.

چندین دستگاه بدنسازی که کنار هم قرار گرفته بودند دایره ی دیدش را پر کرد.

چشم چرخاند و چشم چرخاند تا رسید به مردی که سینه به سینه ی در ایستاده و نگاه به نگاه کنجکاو او دوخته است.

-گفتم بیا تو، نگفتم وارسی کن. مژگان کجاست که تو اومدی؟!

مانلی صاف ایستاد.

 لیوان و بشقاب زیرش را به سمت چاووش گرفت.

سر به زیر انداخت و آهسته گفت:

-بفرمایید!

چاووش ابرویی بالا انداخت و لب زد:

-نشنیدم!

مانلی لب هایش را به دندان گزید و تکرار کرد:

-گفتم بفرمایید!

چاووش عقب کشید. پشت در ایستاد.

اشاره ای به میز کنار در کرد و گفت:

-باید بزاریش اونجا!

مانلی چشمی گفت و سری تکان داد.

 با وسواس وارد شد.

 به جای بوی عرق ، بوی عطری تند و مردانه بینی اش را مالش داد.

لیوان و بشقاب را که روی میز گذاشت، صدای بسته شدن در را شنید.

شانه اش به هوا برخاست.

مردد به پشت برگشت و ترس چشمانش را پر کرد.

 چاووش با با بالا تنه ی برهنه ایستاده و نگاهش می کرد.

-این خونه قانون هایی داره. میدونی؟!

به خودش جرات داد و نگاهش کرد.

هیکل ورزیده ای داشت.

آن از شش تیکه هایی که هر چه مشت درونش بکوبی آخ هم نمی گوید.

-حواست به منه؟

البته که حواسش به او بود؟

وگرنه از کجا می توانست شش تیکه هایش را بشمارد.

نویسنده : بازدید : 6 تاريخ : چهارشنبه 29 فروردين 1397 ساعت: 22:26

فهرست وبلاگ